تعداد بازدیدها : 3259
  عنوان مقاله : جمع خاتميت با امامت و مهدويت
 نویسنده : حسين سوزنچي
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >معارف قرآن(7684)->امام شناسي(661)->اهل بيت و قرآن(464)->حضرت مهدي(عج)(108)->مهدويت(84)
  آدرس اینترنتی:   http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8406220086 
 منبع: پایگاه باشگاه انديشه
 چاپ مقاله


متن مقاله
جمع خاتميت با امامت و مهدويت

حسين سوزنچي

دكتر سروش در سخنراني اخيرشان در پاريس تحت عنوان «تشيع و چالش مردم سالاري» اشكالي در خصوص انطباق انديشه امامت و مهدويت با ختم نبوت مطرح كرده اندكه واكنش‌هايي برانگيخته است. اين اشكال كه مبتني بر آراء اقبال در تفسير مساله خاتميت است، به طور خلاصه اين است كه: ختم نبوت به معناي پايان دوره عصمت و وحي و در واقع پايان دوره ولايت و مرجعيت شخص در تشريع است.

پاسخي به سخنراني دكتر سروش تحت عنوان «تشيع و چالش مردم‌سالاري»

آقاي دكتر سروش در سخنراني اخيرشان در پاريس تحت عنوان «تشيع و چالش مردم سالاري» اشكالي در خصوص انطباق انديشه امامت و مهدويت با ختم نبوت مطرح كرده اندكه واكنش‌هايي برانگيخته است. اين اشكال كه مبتني بر آراء اقبال در تفسير مساله خاتميت است، به طور خلاصه اين است كه: ختم نبوت به معناي پايان دوره عصمت و وحي و در واقع پايان دوره ولايت و مرجعيت شخص در تشريع است. علت خاتميت، بلوغ عقل بشر است و از اين دوره به بعد زمان مرجعيت اشخاص و حق تشريع براي افراد به سر مي‌آيد و تنها استدلال است كه مي‌تواند مرجع عمل واقع شود. اما شيعه با پذيريش نظريه امامت و تداوم آن در مهدويت، عملا ختم نبوت را بي معني كرده است زيرا معتقد است كه امام، هم عصمت دارد كه تداوم بخش ولايت و مرجعيت شخص است، و هم علم غيب دارد و محدث و مفهم است كه اين هم ماهيتا تفاوتي با وحي ندارد؛ پس پذيرفتن امامت در واقع مستلزم نفي ختم نبوت است و گويي فقط اسم مطلب عوض شده ولي ماهيتا نبوت ختم نشده است. ايشان به تبع اقبال لاهوري معتقدند كه «با خاتميت، قرار است آدميان به رهايي برسند ولي اگر گفته شود كه يك مهدي مي‌آيد كه همان اتوريته پيامبر را دارد، ما از فوايد خاتميت بي بهره مي‌مانيم، زيرا آن رهايي تحقق نخواهد يافت. فلذا اين سوال از شيعيان باقي است كه مهدويت را چگونه با انديشه رهايي و دموكراسي مي‌توان جمع كرد.»
چنانكه در جمع بندي نهايي سخن ايشان واضح است، ايشان بيشتر دغدغه دموكراسي و رهايي از وحي را دارند تا دغدغه جمع خاتميت با امامت و مهدويت؛ كه خود اين اولويت في حد نفسه قابل تامل و بررسي است. اما دراينجا قصد داريم نشان دهيم آيا اين اشكال در خصوص ناسازگاري امامت با خاتميت وارد است يا خير.
به نظر مي‌رسد حل اين تعارض در گرو دقت بيشتر در فلسفه خود نبوت و نسبت ميان عقل و وحي است. دو نوع نگرش در خصوص نسبت عقل و وحي وجود دارد. يك نگرش، كه مبناي طرح اشكال فوق است، نسبت عقل و وحي را نسبت دو امر جانشين همديگر مي‌بينند، دو امري كه في حد نفسه با هم متعارضند؛ لذا يك دوره، دوره حكومت وحي است نه عقل؛ اما كم كم عقل رشد مي‌كند و به حدي مي‌رسد كه به دوره حكومت وحي پايان مي‌دهد. بر اين مبنا، خاتميت اعلام پايان وحي است و امامت چون نوعي تداوم حكومت وحي است، نمي‌تواند مورد پذيرش واقع شود. اما نگرش دوم، نسبت عقل و وحي را نسبت دو امر لازم و ملزوم مي‌بيند، كه نه تنها معارض همديگر نيستند، بلكه مويد و مكمل همديگرند. در اين نگاه- كه عمده نصوص ديني با آن سازگارند- عقل حجت دروني است و وحي حجت بيروني؛ و اساسا دينداري كار انسان عاقل و متفكر است؛ مخاطب اصلي وحي، عقل است(1) و فقط كساني كه اهل تقليد و تبعيت كوركورانه از آباء و اجداد(2) يا بزرگان(3) يا سنتهاي جاهلانه(4) هستند، زير بار پذيرش حقايقي كه وحي بر گوشِ عقل آنان(5) عرضه مي‌كند، نمي‌روند.
در نگاه اول در دوره حكومت پيش از عقل، چون انسانها نمي‌فهمند نيازمند يك قيم و آقابالاسر به نام پيامبر هستند؛ اما چون عقلشان كامل شد و توانستند خودشان مطالب را بفهمند ديگر نيازي به قيم ندارند و ختم نبوت، دوره پايان ولايت اشخاص است.(6) اما در نگاه دوم، در تمامي اعصار حتي در زمان پيامبران گذشته، عاقلان بودند كه سخن پيامبران را مي‌شنيدند و پيامبران هم خودشان برهان واستدلال ارائه مي‌كردند(7) و هم در مقابل مخالفينشان طلب برهان و استدلال مي‌كردند(8) و البته بر اساس اين نگاه بايد تبييني از ختم نبوت ارايه داد.
در واقع، اشكالي كه آقاي دكتر سروش در خصوص ناهماهنگي ختم نبوت با امامت و مهدويت مطرح كرده اند، بر مبناي نگرش اول – كه نگرش خود ايشان است – وارد است و به نظر مي‌رسد آن نگرش مبناي عمده نظرات ايشان در حوزه دين شناسي باشد؛ نظراتي همانند دين حداقلي، سكولاريسم، پلوراليسم، بسط تجربه نبوي و مانند آن؛ تنها مساله مهمي كه به نظر من در خصوص انديشه‌هاي ايشان باقي مانده كه تبيين نشده رها شده است، مساله چرايي دينداري در عصر خاتميت است. آنچه من از مجموع نظرات ايشان تا كنون استنباط كرده ام، اين است كه ايشان دينداري را امري غير عقلاني مي‌دانند، و البته نه لزوما ضد عقلاني، بهتر است بگوييم دينداري را امري سليقه‌اي (سليقه كاملا شخصي و دروني و غير آبژكتيو) مي‌دانند و لذا دينداري «ضرورت» ندارد هر چند احتمالا ضرري هم ندارد و باز براي همين است كه در همين سخنراني نيز در نهايت بحث، نشان مي‌دهند كه مشكل اصلي ايشان جمع امامت با ختم نبوت نيست بلكه مشكل اصلي ايشان جمع امامت (به عنوان يكي از مولفه‌هاي اين دينداري سليقه اي) با دموكراسي است.
اما صرف اينكه آن نگرش غير از اين نگرش است، نمي‌تواند تعارض مطرح شده را حل كند. زماني تعارض مذكور پاسخي منطقي مي‌يابد كه نشان دهيم نگرش دوم نگرشي قابل دفاع است كه بر اساس آن، تعارض مذكور پاسخ منطقي مناسبي مي‌يابد و اين مطلبي است كه قصد داريم در اينجا بدان بپردازيم.
در منطقي كه از متون ديني به سادگي قابل استخراج است، نبوت و دينداري ضرورت دارد و اين ضرورت ناشي از نوع خداشناسي ماست و تنها كساني كه درك خداشناسي سطحي و نادرستي دارند، منكر نبوت هستند.(9) طبق اين منطق، اگر ما خداوند را به حكمت و رحمت بشناسيم، در مي‌يابيم كه خداوند كار عبث انجام نمي‌دهد و اينكه انسان را بيافريند و بعد از چند صباحي بميراند و كار تمام شود، عبث است و خداوند قطعا چنين كاري نمي‌كند؛ بلكه انسان زندگي جاودانه اي خواهد داشت و مقصد انسان خدا (رسيدن به همه كمالات،كمال مطلق)(10) است. خدا بي نهايت است پس طبيعي است كه مقصد بي نهايت است و باز واضح است كه عقل انسان مي‌داند كه براساس محاسبات عادي‌، با عمر محدود نمي‌تواند راه نامحدود را طي كند. تنها حالت ممكن براي طي اين مسير، استفاده از راهكاري غير متعارف است تا بتوان مسير نامحدود را در زمان محدود طي كرد و براي همين خداوند وحي را مي‌فرستد و اين راهكار غير متعارف از راهي غير متعارف (يعني راهي غير از تجربه و استدلال عادي) در اختيار بشر قرار مي‌دهد. بدين معناست كه نبوت ضرورت مي‌يابد.(11)
در تعبير فوق انسان بايد راهكار را بياموزد تا بتواند طي مسير كند؛ پس پيامبر، معلم است نه تحكم كننده؛ و اگر اثبات عصمت نبي مي‌شود و اگر پيامبر حق تشريع دارد اصلا بدين معنا نيست كه دوره نبوت، دوره تحكم كردن است بلكه باز عقل است كه اصل عصمت را در خصوص نبي اثبات مي‌كند؛ چرا كه اين راهكار بايد به صورت دقيق و بي كم‌وكاست در اختيار انسان قرار گيرد. از آنجا كه نه فقط فرد بلكه جامعه انساني نيز مراتب درك را به تدريج طي مي‌كند، درس‌ها و بناچار معلم‌ها نيز به تدريج عوض مي‌شوند (به تعبير استاد مطهري مانند دانش آموزي كه از كلاس اول دبستان شروع مي‌كند و سال به سال بالا مي‌رود). كم‌كم بلوغ عقل به مرحله اي مي‌رسد كه مي‌تواند كل برنامه هدايتي خود را يك‌جا تحويل بگيرد؛ و اين دوره، دوره ختم نبوت است؛ اما همين سخن ساده كه اجمالا مورد قبول دكتر سروش و اقبال است نياز به تعبير دقيق دارد. يك‌بار تعبير ما از بلوغ عقل بشر اين است كه به مرحله‌اي مي‌رسد كه براي طي مسير كمال ديگر نيازمند هدايت نيست و همه چيز را خودش تشخيص مي‌دهد. اين همان معنايي است كه دكتر سروش در باب ختم نبوت در آثار مختلف خود ارايه داده و همان نظريه اقبال است كه به تعبير شهيد مطهري، نه ختم نبوت، بلكه ختم ديانت است(12). طبق استدلالات فوق، اين سخن مردود است؛ زيرا هنوز مساله و معضل اول (راهي براي رسيدن به مقصد نامحدود در زمان محدود) بر جاي خود باقي است و عقل عادي خود هيچگاه نمي‌تواند اين مساله را حل مي‌كند. بر اساس اين دليل وحي و برنامه خاص الهي تا ابد مورد نياز است.(13) و بلوغ عقل بشر اين است كه بشر مي‌تواند برنامه هدايت را يكجا تحويل بگيرد و ديگر نيازمند وحي جديد نيست نه اينكه اصلا نيازمند محتواهايي كه از طريق وحي به او مي‌رسد نيست. عدم نياز به تجديد وحي غير از عدم نياز به اصل وحي است.
تا اينجا بحث تعارض ختم نبوت يا تجديد نبوت حل شده، بدون اينكه مستلزم ختم ديانت باشد. اما هنوز بحث تعارض ظاهري آن با امامت ( كه محل اصلي بحث است) حل نشده است؛ اما دقت در همين معناي بلوغ عقل بشر مي‌تواند نشان دهد كه اين تعارض هم برقرار نيست. براي اينكه اين قسمت از بحث بهتر فهميده شود بگذاريد اشكال ديگري مطرح كنم و آن اينكه آيا واقعا اعراب جاهليت زمان پيامبر، عقلشان كاملتر و بالغ‌تر بود يا مثلا مردم در زمان فلاسفه يونان باستان در چند قرن قبل و اصلا چه معياري براي بلوغ عقل بشر هست. آيا اين يك سخن تحكمي ‌نيست؟ واقعا همان سخن اقبال كه «دوره خاتميت، دوره عقل استقرايي بشر است» اين دوره در آن زمان رخ داد يا مربوط به قرن هفدهم ميلادي است؟(14)
اگر خوب دقت كنيم معياري براي بلوغ عقل بشر هست كه اگر آن معيار درست فهميده شود معلوم مي‌شود كه امامت نه تنها مخالف بلوغ عقل بشر نيست بلكه اساسا لازمه آن است. براي اينكه اين معيار معلوم شود بار ديگر به عصر تجديد نبوت برگرديم. در تاريخ دو گونه پيامبر داشته‌ايم. پيامبران تشريعي و پيامبران تبليغي. گروه اول شريعت جديد مي‌آوردند و عمده كارشان ناشي از تحول در مقتضيات زمان از طرفي، و عدم بلوغ بشر براي گرفتن برنامه كامل از طرف ديگر بود؛ و گروه دوم آن برنامه را تا زماني كه تاريخ مصرفش نگذشته بود با كمك وحي بر مسايل روز تطبيق مي‌دادند و همچنين غلط بودن تحريفاتي كه در اصل برنامه (متون مقدس) رخ مي‌داد نشان داده و نسخه اصل را ارايه مي‌كردند.
اگر خوب دقت كنيم مي‌بينيم عدم بلوغ عقلي بشر در دو مورد بوده است و زماني كه هر دو مورد منتفي شود منطقا امكان ارايه برنامه كامل و قطع شدن وحي جديد معني دار مي‌شود. مورد اول تحريف در كتب آسماني است كه علت اصلي آن انحصار سواد متون مقدس (و بلكه انحصار سواد) در دست عده خاصي از جامعه (احبار و رهبان) است كه آنها به مصالح خودشان در متون دست مي‌بردند و عموم مردم هم بي خبر مي‌ماندند. در دوره خاتميت سواد آموزي و آموختن و حفظ كردن متن مقدس چنان گسترش مي‌يابد كه ديگر امكان هرگونه تحريف عملا منتفي مي‌گردد.
مورد دوم توان انطباق كاملا صحيح برنامه كلي بر حوادث زماني است كه چون بشر به بلوغ عقلي نرسيده بود، نمي‌توانسته به طور دقيق خودش انطباق دهد و اختلاف مي‌كردند. لذا نيازمند اين بوده كه خدا از طريق وحي به عده خاص انطباق درست را بفهماند كه اينها همان انبياي تبليغي‌اند. در واقع انبياي تبليغي با كمك وحي جديد مي‌توانستند مضامين كتاب مقدس شريعت زمان خود را بر مسايل روز منطبق كنند.
در دوره ختم نبوت وظيفه انطباق برنامه كلي بر حوادث زمانه بر دوش علما افتاد. اما وقتي علما اختلاف مي‌كنند چه بايد كرد؟ اگر قرار باشد باز كس ديگر (ولو به اسم امام) از طريق وحي انطباق‌هاي صحيح را بياموزد كه همان نبي تبليغي است. نكته مهم كه اساس معناي بلوغ عقل بشر است دقيقا در همين جا است كه در دوره ختم نبوت انسان يا انسان‌هايي پيدا شدند كه بتوانند كل محتواي وحي را از پيامبر (نه هر بار از طريق فرشتگان) با عقل خود دريافت كنند و براي انطباق هر حادثه جديد بر برنامه كلي نيازمند وحي جديد نباشند و اينها همان امامان هستند. نكته فوق‌العاده مهم در خصوص امامان اين است كه علم آن‌ها به قرآن، مقدم است بر علم غيب آن‌ها، و نه بالعكس؛ در حالي كه انبياي تبليغي از طريق وحي (علم غيب جديد) به علم درست كتاب مقدس خود مي‌رسيدند، امامان كساني‌اند كه عقل و دركشان بقدري تكامل پيدا كرده است(15) كه بتوانند تمام معارف وحي را از پيامبر زمان خود بگيرند و با علمي كه به اين كتاب پيدا كرده‌اند به علم غيب برسند. پيامبر تبليغي سخن خود را به فرشته وحي مستند مي‌كند اما امام سخن خود را به پيامبر و قرآن مستند مي‌كند و البته در اين استنادش معصوم است.
در اينجا شايد اشكال شود سخن از بلوغ عقل بشر بود، نه بلوغ عقل يكي دو نفر. در جواب، يك پاسخ جدلي مي‌توان داد و يك پاسخ دقيق عقلي. پاسخ جدلي اين است كه هرجا يكي دو نفر از بشر هم كاري كنند مطلب را به كل بشر نسبت مي‌دهيم. مثلا وقتي مي‌گوييم «امروز بشريت به جايي رسيده است كه پا روي كره ماه ‌گذاشته است»، مگر چند نفر از انسانها پا روي كره ماه گذاشته‌اند؟
اما پاسخ دقيق‌تر عقلي اينست كه چون دوره، دوره بلوغ عقل بشر براي فهم معارف است، فهم معارف به ائمه(ع) منحصر نمي‌شود. در واقع يكي از كارهاي اصلي ائمه(ع) از آن جهت كه امامند كمك به مردم براي رسيدن به اين بلوغ فكري و عقلي است، يعني پرورش مجتهدين. چنانكه گفتيم طبيعي است كه عده‌اي شروع به فهم معارف دين كنند (همان‌طور كه در امتهاي گذشته هم غير از انبياي تبليغي، احبار و رهبانان نيز بوده‌اند) و كار اصلي ائمه(ع) در دوره پس از نبوت اين نيست كه تك‌تك احكام دين را از دل متون مقدس استخراج كنند، بلكه كار اصلي‌شان اينست كه روشهاي فهم متون مقدس را آموزش دهند يا تصحيح كنند.(16) يعني بايد دوره‌اي پيش آيد كه مجتهدين فراواني پيدا شوند و شروع به فهم كنند و بقيه مردم همچون زمان انبياي گذشته با تعدد اقوال مواجه مي‌شوند و البته بايد سراغ معصومي روند و معصوم روشهاي درست را از غلط تفكيك كند كه مثلا حسن و قبح شرعي غلط است، قياس غلط است،‌ استحسان غلط است ولي مثلا تفسير قرآن با قرآن درست است و بر اين اساس مرز فهم درست از نادرست رانشان دهد.
براي همين احاديث متعددي به اين مضمون روايت شده كه «الامام كالكعبه يوتي ولاياتي» يعني امام از آن جهت كه امام است غير از عالم دين است. علماي دين وظيفه تبليغ و حتي رفتن به سراغ مردم را دارند، اما امام از حيث امام بودنش اين وظيفه را ندارد. بلكه علما وظيفه دارند براي فهم درست دين مرتب به سراغ امام بروند و روشهاي خود را تصحيح كنند.(17)
با اين بيان معلوم مي‌شود دوره حضور امام در جامعه براي حل مشكلات فهم دين مي‌تواند يك دوره محدود باشد، يعني در حدي كه روشهاي صحيح فهم دين آموزش داده شود و اجمالا روشهاي نادرست مورد نقد ائمه(ع) واقع گردد. خود ائمه(ع) هم بر همين موضع اصرار داشتند براي همين آنها شاگرداني پرورش مي‌دادند و به آن‌ها دستور مي‌دادند كه در مسجد بنشينند و فتوا بدهند. اين سخن فقط در فقه نيست بلكه در عقايد و كلام نيز شاگرداني تربيت كردند و همين طور در بعد اخلاق و عرفان (يعني در هر سه محور ابعاد اسلام: عقايد، اخلاق و احكام).
خلاصه كلام اين‌كه بلوغ عقلي بشر كه عامل ختم نبوت بود، در گروي سه امر است:
1- وجود انسان يا انسان‌هايي كه بتوانند كل معارف برنامه وحي را يكجا از پيامبر (نه از طريق وحي به خودشان) دريافت كنند و اين فهم را به ديگران آموزش دهند.
2- وجود انسان يا انسان‌هايي كه با آموزش تحت نظر اين معلمان كم‌كم توان تفسير و انطباق وحي بر مسايل جزيي را پيدا كند.
3- بقاي اصل كتاب آسماني بدون تحريف.
با اين بيان معلوم مي‌شود كه وجود امام نه تنها منافي ختم نبوت نيست بلكه لازمه آن است و از باب حسن ختام اشاره مي‌كنم كه شايد علت اصرار پيامبر اكرم (ص) در حديث معروف ثقلين كه: قرآن و امامت دو ثقل جدايي ناپذيرند، اين باشد كه فهم اين برنامه نيازمند معلماني است كه اين برنامه را به نحو كاملا صحيح (= با عصمت) فهم كرده و به ما آموزش دهند و البته بعد از آموزش آنها، ما هم توان فهم برنامه را پيدا مي‌كنيم. (18)

پي نوشت:

1. بقره4/242: كذلك يبين الله لكم الايات لعلكم تعقلون ؛ يوسف12/2: انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون. همچنين ر.ك : آل عمران3/118؛ نور24/63؛ حديد57/17؛ عنكبوت29/35؛ روم30/28؛‌زخرف43/3.
2. بقره2/242. و اذا قيل لهم اتبعوا ماانزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آبائنا اَوَلَو كان آبائهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون ؛ يونس10/78: قالوا اجئتنا لتلفتنا عما وجدنا عليه آبائنا.
3. احزاب33/67. انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا السبيلا.
4. زخرف43/23. انا وجدنا آبائنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون ؛ مائده5/104: و اذا قيل لهم تعالوا الي ما انزل الله و الي الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آبائنا اولو كان آبائهم لايعلمون شيئا و لا يهتدون.
5. ملك67/10. لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير ؛ يونس10/42 افانت تسمع الصم ولو كانوا لايعقلون.
6. جالب اينجاست كه اين نوع نگاه به نبوت نگاهي بوده كه در ميان امتهاي پيشين هم مخالفان انبيا – به اصطلاح روشنفكران و سرشناسان آنها (الملا من قومه) – به طرفداران انبيا نسبت مي‌داده اند و قرآن كريم سخن آنان را چنين نقل مي‌كند: و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون. مومنون23/34.
7. قصص28/32. فذانك برهانان من ربك الي فرعون و ملائه.
8. بقره2/111: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ؛ همچنين ر.ك: نمل27/64 ؛ انبيا21/24 ؛ قصص28/75.
9. انعام6/91: ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علي بشر من شيء
10. مومنون23/116-115: افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون. فتعالي الله الملك الحق
11. البته بحث ولايت معنوي و هدايت باطني غير از بحث هدايت ظاهري است. تبيين فوق براي ضرورت هدايت ظاهري است.
12. براي بحث عميق و دقيقي درخصوص مقايسه آراء اقبال لاهوري، استاد مطهري، و دكتر سروش به كتاب وحي و افعال گفتاري نوشته عليرضا قائمي‌نيا مراجعه نماييد.
13. توجه شود كه ما همواره بايد تعبيري از بلوغ عقل ارايه دهيم كه نافي وحي نباشد و اصل بحث در همين جاست. خود وحي انسان را به تعقل فرا مي‌خواند، و تعقل مي‌كنيم تا ديندار شويم نه اينكه بي دين شويم؛ و اين مساله مهمي است كه مورد غفلت جدي دكتر سروش قرار گرفته است.
14. در منطق سروش اين سخن تحكمي است و لذا ايشان در برخي آثار خود تصريح كرده اند كه بحث ما يك بحث پسيني است يعني معما چو حل گشت آسان شود. چون ختم نبوت رخ داده مي گوييم كه عقل به بلوغ رسيده است وگرنه هيچ معياري در كار نيست. هرچند اين سخن تا حدودي درست است كه ما بعد از وقوع ختم نبوت به تبيين آن ÷رداخته ايم اما آيا اين سخن منطقا مستلزم تحكمي و بي معيار بودن اين مطلب نيست. آيا تحليل پس از عمل هميشه به معناي تحكمي بودن و بي معيار بودن است. آيا تحليل‌هايي كه از تاريخ به عمل مي آيد همگي تحكمي است. آيا امروزه نميتوان مثلا گفت كه نا÷لئون در فلان اقدامش فلان اشتباه را كرد كه شكست خورد و اگر آن اشتباه را نمي كرد شكست نمي خورد. البته قبول دارم كه معما چو حل گشت آسان شود اما نه به اين معنا كه تبيين معماي حل شده و يا يك سخن تحكمي مي باشد.
15. توجه شود عقل در اينجا به معناي استدلال نيست بلكه مطلق فهم است. حضرت علي (ع)، از باب نمونه، به حدي از توان فهم رسيده بود كه پيامبر بتواند در گوش او ظرف چند دقيقه هزار باب علم باز كند كه از هر يك هزار باب ديگر باز شود. مخصوصا به تعبير باز شدن باب علم در اين حديث معروف بايد توجه كرد. نگفت پيامبر يك سلسله اطلاعات (داده) به من داد، بلكه گفت باب علم باز كرد و براي همين است كه حديث «انا مدينه العلم و علي بابها» حديث بسيار عميقي در باب چگونگي جمع بين خاتميت و امامت است.
16. البته توجه شود كه مقام بحث ما در خصوص فهم دين است وگرنه ائمه دو شان ديگر (شان ولايت معنوي و باطني، و شان حكومت كردن) هم دارند كه اينكه چرا آن‌ها اين دو شان را دارند و رابطه اين دو شان با شان فوق در چيست مجال ديگري را مي‌طلبد.
17. با اين بيان اين مذهب شيعه را مذهب جعفري ناميده‌اند سخن گزافي نبوده است زيرا عمده روشهاي فهم در زمان امام صادق (ع) تثبيت شد.
18. اين استدلال را از بيان علامه در تفسير الميزان استفاده كرده‌ام. ايشان در آنجا پس از مطرح كردن روش تفسير قرآن با قرآن ، اين اشكال را مطرح كرده‌اند كه آيا اين كار به معني نفي مراجعه به پيامبر نيست؟ آيا مگر براي فهم قرآن نبايد به پيامبر مراجعه كرد؟ و پاسخي كه ايشان داده كه مبناي راه حل ما قرار گرفته اين است كه « ما خود روش تفسير قرآن با قرآن را از ائمه ياد گرفته‌ايم.»


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org