تعداد بازدیدها : 2028
  عنوان مقاله : درنگى در شيوه بيانى قرآن
 نویسنده : سید محمد حسين فضل الله - ترجمه موسي دانش
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >علوم قرآن(2769)->اصول و مباني فهم قرآن(341)
  آدرس اینترنتی:   http://www.quran-p.com/index.php/page,articleView/articleID,454  
 منبع: فصلنامه پژوهشهای قرآنی
 چاپ مقاله


متن مقاله
درنگى در شيوه بيانى قرآن

سید محمد حسين فضل الله - ترجمه موسي دانش

چکیده: فهم صحيح قرآن نياز به فراتر رفتن از قواعد زبان عربى ندارد.
نويسنده كوشيده است قواعد فهم قرآن را بررسى كند در اين راستا مسئله عربى بودن زبان قرآن، ظهر و بطن آيات، مفهوم تأويل و نمونه هايى از معانى تأويلى موجوددر روايات، را مطرح كده و با تحليل آنها به اين نتيجه رسيده است كه فهم آيات براساس شيوه اى كه از خود قرآن به دست مى آيد، كاملاً در چارچوب قواعد زبان عربى ممكن است و بطون آيات يا تأويل به معناى ناديده گرفتن قواعد زبان نيست بلكه معناى ويژه دارد كه با ادبيات زبان عربى سازگار است.


كليد واژه‏ها: قرآن، فهم قرآن، تأويل، ظاهر، باطن.

چگونه مى‏توانيم قرآن را بفهميم؟ آيا قرآن روش ويژه‏اى دارد كه آن را از ديگر كتابها متمايز مى‏سازد، به گونه‏اى كه نزديك شدن به قرآن بدون فراگيرى آن روش امكان‏پذير نيست؟
آيا قرآن كريم آن چنان زبان و مفاهيم پيچيده‏اى دارد كه روشن ساختن معانى و آشكار نمودن ژرفاى آن، به خبرگان و متخصصان نياز دارد؟ و يا كتابى است همگانى كه هر انسانى مى‏تواند برحسب توانايى‏ها و قابليت‏هاى فكرى و فرهنگى خود، با آن تماس برقرار كند و توده مردم نيازهاى خود را در آن ببينند و دانشوران آرمانهاى خويش را در آن مشاهده كنند؟
در اين راستا بايد پرسيد: داستان محكم و متشابه، ظاهر و باطن و ديگر اصطلاحات قرآنى كه با قرائت و تفسير اين كتاب، پيوند استوار دارد كدام است؟
ديدگاه قرآن هنگامى كه [در زمينه فهم قرآن] از اشخاص معينى سخن مى‏گويد، چيست؟
آيا اين سخن بدان معناست كه تنها همين اشخاص قرآن را مى‏فهمند، نه كسانى ديگر؟ يا به معناى ارائه الگوى برترى است كه يك مفهوم كلى را درباره چگونگى فهم قرآن به نمايش مى‏گذارد، مفهومى كه قرآن مى‏خواهد از طريق همين الگو بر آن پاى فشارد؟
اينها پرسش‏هايى است كه بسيارى از مفسّران در آنها درنگ كرده و بگومگوهاى فراوانى را پيرامون آنها به راه انداخته‏اند، تا آن جا كه براى برخى اين پندار پديد آمده كه قرآن كتابى نمادين است و جز گروهى ويژه كه خدا امتياز فهميدن وحيش را به آنان عطا نموده است، كسى ديگر آن را نمى‏فهمد و به همين خاطر، اينان حجيت ظواهر قرآن را جز از طريق رجوع به امامان اهل بيت‏عليهم السلام انكار كرده‏اند. بعضى ديگر از وجود چند معنا، در طول يا عرض هم، براى يك واژه سخن گفته‏اند. گروهى، از روايات چنين برداشت كرده‏اند كه قرآن به طور كلى، سخنى است در ستايش اهل بيت‏عليهم السلام و نكوهش دشمنان‏شان و به اين ترتيب، تنها مقدار محدودى از اين آيات، درباره احكام، مسائل همگانى و داستانهاى گونه‏گون مى‏باشد.
اين چنين، تصور كلى درباره قرآن متأثر از فضاى ويژه‏اى بوده است كه اجازه نمى‏داده، قرآن به عنوان كتاب روشنى كه خداوند آن را بر انسان‏ها فرو فرستاده، با آيات واضح و آشكارش، بر آنان حجت باشد، آياتى كه بر بنياد فهم و برداشت مردم و طبق قواعد همگانى فهم، مايه آگاهى فكرى، روحى و دينى آنها مى‏شود.
از اين رو، روشن ساختن اين مسأله سترگ در انديشه اسلامى ضرورى به نظر مى‏رسد. چه، هر مسأله‏اى كه با سرشت قرآن و مصونيت آن از افزايش و كاهش و نيز با شيوه فهم و نقش بنيادين آن در دريافت وحى خدا پيوند داشته باشد، در بينش اسلامى، از اهميّت و ارزش والايى برخوردار است، زيرا قرآن كريم، زيربناى مفاهيم، احكام، شيوه‏ها، ابزارها و اهداف اسلامى است و هرگونه آميختگى، انحراف و پيچيدگى در فهم آن، به يك مسأله منفى تبديل شده، بر تمامى اين موضوعات سايه مى‏افكند.
بديهى است كه درباره قرآن بايد از خودش بپرسيم، آنگاه كه در ضمن آياتى چند بر عربى بودن خود تأكيد مى‏كند، آياتى چون:
«ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه بينديشيد.»1
«كتابى است كه آيات آن به روشنى بيان شده، قرآنى است به زبان عربى براى مردمى كه مى‏دانند.»2
«قرآن عربى، بى‏هيچ كژى، باشد كه آنان راه تقوا پويند.»3
«روح الامين آن را بر دلت نازل كرد. تا از هشدار دهندگان باشى. به زبان عربى روشن.»4
واقعيت آن است كه سخن گفتن درباره عربى بودن قرآن، تنها در مسأله زبانى محدود نمى‏شود؛ بلكه اين بحث، عنوانى است براى شيوه عمومى قواعد جزئى سبك‏هاى زبان عربى در عرصه بيان و فهم و فضاى سخن، از لحاظ ويژگى‏هاى هنرى چون: الهام، ايما، التفات و اشاره كه از معناى تحت‏اللفظى واژه‏ها فراتر مى‏رود، زيرا بُعد تاريخى كاربرد واژگان، گاهى سايه‏هايى از معانى و ويژگى‏هاى فراوانى را به اين واژگان مى‏افزايد كه فضاى تازه‏اى را براى آنها به وجود مى‏آورد و اين همان چيزى است كه در اصطلاح بدان «فهم عرفى» و يا «ذوق عرفى» مى‏گويند.
در اين راستا مى‏بينيم كه دستور زبان عربى، مسأله روشن بودن دلالت لفظ بر معنا را - خواه اين معنا حقيقى باشد و خواه مجازى - مسأله‏اى بنيادين در فرايند «فهماندن و فهميدن» مى‏داند، به گونه‏اى كه سخن قرآنى حجت و گواهى است در رساندن انديشه‏ها و احكام به مردم. بنابراين، زمينه‏اى براى پيچيدگى لفظى و معنوى در روش‏هايى چون استعاره، كنايه يا تركيب وجود ندارد تا فاصله ميان لازم و ملزوم، يا معناى تحت‏اللفظى واژه و مقصود گوينده به اندازه‏اى دور باشد كه ناگزير از تلاش ذهنى براى ايجاد ارتباط ميان اشيا باشيم؛ زيرا چنين تلاشى دور از شيوه بيانى اى است كه تفاهم آن را ايجاب مى‏كند، تفاهمى كه طبيعت پوياى زبان بر آن استوار است. ما مى‏توانيم اين موضوع را از آياتى به دست آوريم كه وجود خاصيت روشنگرى در آيات قرآن را مورد تأكيد قرار مى‏دهند، نظير اين سخنان خداوند:
«قطعاً آياتى روشنگر فرو آورده‏ايم و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند».5
«و اين گونه آياتِ خود را به روشنى بيان مى‏كنيم، تا راه و رسم گناهكاران روشن شود».6
«خدا مى‏خواهد براى شما توضيح دهد و راه و رسم كسانى را كه پيش از شما بوده‏اند به شما بنماياند...»7
چنان كه پيداست، آيات در اين جا از روشنى اى سخن مى‏گويد كه مستلزم هدايت و راهنمايى و نيز آشكار شدن راه خلافى است كه گناهكاران در آن روانند.
همچنين، در اين جا زمينه آن نيست كه درباره قرآن به عنوان كتاب رمزها و اصطلاحاتى سخن گفته شود كه از بستر عمومى روش‏هاى زبان عربى دور است. به گونه‏اى كه مردم در برابر آنها سرگردان بمانند و نورى كه معانى آنها را برايشان روشن سازد نيابند، از آن‏رو كه بيم دارند مقصود آيه بجز معناى ظاهرى‏اش، معناى ديگرى باشد، در حالى كه هيچ گونه قرينه گفتارى و يا حالى براى آن معنا به چشم نمى‏خورد و اين وضعيتى است كه هدف سترگ قرآن را از ميان مى‏برد، زيرا هدف قرآن بر اين پايه استوار است كه آيات فرود آمده بر مردم راهى باشد براى فعاليت خرد و انديشه آنان و آنها بتوانند به وسيله اين آيات، راه راست را بيابند و از اين طريق اندرز بگيرند و تقوا پيشه كنند. چنان كه خدا در اين باره مى‏گويد:
«اين گونه خداوند آيات [خود] را براى شما روشن مى‏گرداند، باشد كه شما بينديشيد.»8
«بدين گونه خداوند آيات خود را براى شما روشن مى‏گرداند، باشد كه بينديشيد.»9
«اين گونه خداوند نشانه‏هاى خود را براى شما روشن مى‏گرداند، باشد كه شما ره يابيد.»10
«اين گونه خداوند آياتش را براى مردم روشن مى‏گردان، باشد كه پروا پيشه كنند.»11
«آيات خود را براى مردم روشن مى‏گرداند، باشد كه متذكر شوند».12
از اين رو، مسأله حجيت ظواهر قرآن از مسائل روشن و آشكارى است كه عالمان بر مبناى پذيرش حجيت ظواهر به طور كلى، بر آن اجماع دارند.
اگر قرآن از وجود سخنان متشابه در خودش سخن مى‏گويد، اين به معناى نمادين بودن اين سخنان نيست؛ بلكه مقصود سخنانى است كه احتمالات چند در مدلول‏شان وجود دارد و يا سخنانى كه مفاهيم گونه‏گونى را القا مى‏كند و چه بسا وجود مشكل در آيات متشابه مربوط به بُعد تطبيق آنها بر واقعيت‏ها و در ناحيه مدلولات‏شان باشد بدين ترتيب كه اين آيات را تحريف‏گران‏فتنه‏جو و تأويل‏گر مورد استفاده قرار دهند و مدلول‏شان را بر افكار و انديشه‏هايى تطبيق كنند كه مردم را از راه راست دور مى‏سازد.
با توجّه به آنچه گفته آمد و براساس برخى برداشت‏ها، نقش «راسخان در علم» ترسيم خطوط واقعى‏اى است كه با در نظر گرفتن شرايط و فضاى زبان عربى در مسأله «تفهيم و تفاهم» مدلول آيه در آن شكل بگيرد.
ما، دراين جا درصدد پژوهشى گسترده درباره مسأله «متشابه» و «تأويل» نيستيم و تنها مى‏خواهيم اشاره‏اى به اين مسأله داشته باشيم. البته در حدى كه به نتيجه‏اى در اين‏باره برسيم.
از يكى از امامان اهل بيت‏عليهم السلام روايت شده است كه وقتى از او مى‏پرسند: برخى از مردم مى‏گويند: مقصود از نماز و زكات و همانند آن، اشخاص معينى هستند. امام‏عليه السلام در پاسخ مى‏فرمايد: «خداوند بندگانش را به چيزى كه نمى‏فهمند، مورد خطاب قرار نمى‏دهد.» معناى اين سخن امام‏عليه السلام آن است كه آيات قرآنى در راستاى تعقيد لفظى و معنوى و يا اشاره نمادين كه براى مردم به روشنى قابل فهم نيست، حركت نمى‏كند.
اما مسأله «ظاهر» و «باطن» يا «ظهر» و «بطن» دانشمندان درباره آن فراوان سخن گفته‏اند. اين سخنان پيرامون معانى بى‏شمارى مى‏چرخد كه بطون قرآن را تشكيل مى‏دهد و حتى برخى از روايات، هفتاد بطن براى قرآن برشمرده است. اصوليان در پژوهشهاى زبان‏شناختى‏شان به تحقيق درباره روا بودن «كاربرد لفظ در بيشتر از يك معنا» پرداخته‏اند و با شيوه فلسفى درگير امكان و عدم امكان اين مسأله شده‏اند، به اين ترتيب كه براساس نظريه‏اى كه مى‏گويد: لفظ قالب معناست، امكان ندارد كه يك لفظ دو معنا داشته باشد و براساس نظريه‏اى كه معتقد است: لفظ نشانه معناست، مانعى ندارد كه يك لفظ نشانه چند معنا باشد.
برخى حديث «بطون قرآن» و يا «باطن قرآنى» را دليل گرفته‏اند بر اين كه بعضى از آيات قرآن براى توده مردم است و بعضى براى اشخاص ويژه و اين موضوع به سطح معناى آيات بستگى دارد و بطون قرآن، همان منطقه «سرّى» و يا «نهانِ» معناى قرآنى است كه جز آگاهان از اسرار نهان وحى الهى، كسى نمى‏تواند در اين منطقه گام نهد.
ليكن قرآن كريم وقتى آياتى را براى مردم بيان مى‏كند، درباره آن آيات با همه مردم سخن مى‏گويد: «باشد كه آنان اندرز گيرند و باشد كه تفكّر كنند و باشد كه بينديشند». پس آيات به گروهى خاص اختصاص ندارد و اين امر ايجاب مى‏كند كه انديشه مطرح در قرآن، همان چيزى باشد كه خداوند از همه مردم خواسته تا آن را با خود داشته باشند و به رغم اختلاف سطح فكرى‏شان در فهم ويژگى‏هاى آن - همچون ديگر واژگان رساى عربى كه مردم به تناسب سطح فكرى و فرهنگى‏شان، برداشت‏هاى متفاوت از آن دارند - برطبق رهنمودهاى فكرى و عملى اين كتاب حركت كنند.
در اين جا نكته ديگرى در مسأله به چشم مى‏خورد و آن اين است كه تعدّد معنا در كاربرد واحد، در روش عمومى بيان عربى معمول نيست؛ زيرا كه با شيوه تفاهم، حتى در كاربرد واژگان مشترك در چند معنا، سازگارى ندارد. چه، وضع لفظ براى چند معنا، مستلزم آن نيست كه در همه آن معانى به كار رود. بلكه در اين حالت، اراده هر كدام از آنها از لفظ نياز به قرينه گفتارى و يا حالى دارد و هر گاه مردم از واژه «مجمل» سخنى مى‏گويند، اين بدان معناست كه اجمال، در شناخت معناى مقصود از ميان چند احتمال است.
بدين ترتيب، مسأله، مسأله امكان و استحاله ذاتى نيست؛ بلكه مسأله بهره‏گيرى از هنر در سخن گفتن براى تفاهم در ميان عرب است. بنابراين، اگر مقصود [از بطن قرآن ]اين نوع سخن چند معنايى باشد [يعنى سخنى كه چند معنا دارد و براى مشخص كردن معناى موردنظر گوينده هيچ نشانه‏اى در دست نيست] به كارگيرى چنين سخنى از سبك معمول عرب بيرون است، زيرا در وضوح سخن، اخلال ايجاد مى‏كند و به همين سبب، از سطح بلاغت و رسايى دور مى‏سازد و با اعجاز هنرى كه قرآن به وسيله آن در اوج قله هنر بلاغت قرار گرفته است ناسازگارى دارد.
اين از يك سو و از سويى ديگر اين پرسش را بايد مطرح كرد كه: نهفته بودن معناى باطن قرآن نزد راسخان در علم، چه معنايى دارد؟ و فايده آن چيست؟ اگر اين نهفته بودن بدين سبب باشد كه آنان حجّت‏هاى خدا هستند و بايد سخن ايشان را درباره اسرار دين پذيرفت، حتى اگر از لفظ آيه هم فهميده نشود، در اين صورت بايد گفت: سرشت حجّت بودن، اين پذيرش را ايجاب مى‏كند و نيازى ندارد كه قرآن كريم آن را تضمين كند. چه، عصمت حجّتهاى خدا، راستگويى ايشان را اثبات مى‏كند و به پذيرش حقايق نهفته از سوى آنان منجر مى‏شود؛ و اگر اين نهفته بودن، به اين دليل باشد كه آن معانى نهفته از خود قرآن به دست مى‏آيد، بايد بگوييم: قرآن در اين معانى ظهور ندارد.
ممكن است مقصود از ظاهر قرآن، معناى جزئى يعنى مصاديق [و شأن نزولهاى ]آيه در عصر نزول يا در زمان نزول باشد و مراد از باطن آن، معناى كلى يعنى معنايى كه بر تمامى مصاديق و جزئيات، چه در گذشته، چه در حال و چه در آينده صدق مى‏كند باشد و بدين ترتيب، مراد از «ظاهر» همان معناى جزئى است كه تنها در زمان حاضر [= زمان نزول[ روشن است و مراد از «باطن» معناى كلى است كه در آينده روشن خواهد شد تا قرآن، تنها در مصاديق دوران نزول منحصر نگردد؛ بلكه به عنوان يك قانون كلى به تمامى موارد همانند، در رويدادهاى نوين و آينده زندگى و انسان امتداد يابد.
اين موضوع همان چيزى است كه امام باقرعليه السلام در چند حديث درباره آن سخن گفته است و از آن جمله، اين حديث است:
«صدوق از پدرش، از سعد، از برقى، از محمد بن خالد اشعرى، از ابراهيم بن محمد اشعرى، از ثعلبة بن ميمون، از ابوخالف قمّاط، از حمران بن اعين روايت كرده است كه گفت: از ابوجعفرعليه السلام درباره ظهر و بطن قرآن پرسيدم؟ فرمود: ظهر آن كسانى هستند كه قرآن در مورد آنان نازل شده است و بطن آن كسانى هستند كه كارهاى آنان را انجام مى‏دهند. آن‏چه درباره آنان نازل شد، درباره اينان نيز جارى مى‏شود.»13
يكى ديگر از اين احاديث، چنين است:
«عياشى در تفسير خود از فضيل بن يسار نقل كرده است كه گفت: از ابوجعفر امام محمد باقرعليه السلام درباره اين روايت پرسيدم: «در قرآن آيه‏اى نيست، مگر اين كه ظهر و بطنى دارد و در آن حرفى نيست، مگر اين كه مرزى دارد و هر مرزى را آغازى است. پرسيدم: معناى اين سخنى كه هر آيه‏اى ظهر و بطنى دارد، چيست؟ مقصود از ظهر قرآن، تنزيل آن و مراد از بطن قرآن، تأويل آن است كه برخى از آن سپرى گشته و برخى از آن هنوز نيامده است. قرآن بسان خورشيد و ماه در حركت است، هر زمان كه چيزى از آن بيايد، تأويلش به وقوع مى‏پيوندد. خداوند تعالى فرموده است: و تأويلش را جز خدا و راسخان در علم كسى نمى‏داند ]آل‏عمران /147]«.
روشن است كه حديث نخست مى‏خواهد تأكيد كند كه مصداق آيه، يك معناى كلى و فراگير را در اندرون خود نهفته دارد و هر زمان كه مصاديقى همانند اين مصداق از نو پديد آيد، اين معناى كلى نيز در طى زمان، تحقق مجدد مى‏يابد و اين همان چيزى است كه امام‏عليه السلام در حديث ديگر فرمود:
«اگر قرآن در شأن گروهى خاص نازل شده بود، با ناپديد شدن آنان در پشت پرده زمان، قرآن هم نابود مى‏شد. ليكن قرآن بسان خورشيد و ماه و شب و روز همواره در حركت است، تا الگويى باشد براى نماياندن انديشه كلى مورد هدف قرآن، الگويى كه آيه درباره آن نازل شده است.»
بنابراين، در اين جا دو معنا براى لفظ نيست؛ بلكه يك معناست كه در بستر زمان از گذشته تا حال استمرار داشته و در قالب خصوصيتى كه در تمامى مقاطع و افراد تجسم خواهد يافت، آينده را هم زير نظر دارد.
در اين جا حديث ديگرى هست كه به شكل ديگرى به مسأله مى‏نگرد:
«صدوق از پدرش، از على بن حكم، از محمد بن فضيل، از بشر وابشى، از جابر بن يزيد جعفى روايت كرده است كه گفت: از ابوجعفرعليه السلام درباره تفسير آيه‏اى سؤال كردم و او به من پاسخ داد. سپس بار دوم از او پرسيدم و او پاسخ ديگرى به من داد. گفتم: فدايت گردم. روز پيش درباره اين مسأله پاسخ ديگرى به من دادى؟ امام فرمود: قرآن بطنى دارد و آن بطن هم بطنى دارد و براى آن ظهرى است و براى اين ظهر هم ظهرى است. اى جابر، هيچ چيزى چون تفسير قرآن از عقل انسان‏ها دورتر نيست. چه، آغاز آيه درباره چيزى است و پايان آن درباره چيزى ديگر و در عين حال، سخن پيوسته‏اى است كه معانى گوناگون از آن برداشت مى‏شود.»15
در آغاز چنين به نظر مى‏رسد كه اين حديث به تعدد معنا براى يك واژه اشاره مى‏كند، زيرا بر تعدد تفسير دلالت دارد و تأكيد مى‏كند كه ظاهر واژه، ظهرى دارد و باطن آن نيز باطنى.
ليكن دقت در حديث مزبور نشان مى‏دهد كه اين حديث مى‏خواهد آيه را به لحاظ مدلول آن بررسى كند و نه به لحاظ واژگان آن، زيرا مى‏بينيم، برخى آيات درباره ابعاد مختلف يك مطلب، سخنى مى‏گويد، ابعادى كه در مجموع مطلب را كامل مى‏كند. به عنوان نمونه، گاهى موضوع واحدى از يك بُعد به اخلاق ارتباط دارد، از بُعد ديگر به جامعه، از بُعد سوم به سياست و... . امرى كه به پژوهشگر اين امكان را مى‏دهد كه از چند بُعد به گونه‏اى سخن بگويد كه گويى هر كدام از اين ابعاد، معناى جداگانه آيه است و شايد مقصود امام از پيوستگى آيه، يگانگى معنا و از گونه‏گون پذيرى، تعدد ابعاد معنا باشد. بنابراين، ممكن است معنايى كه قرآن بدان نازل شده، معناى ديگرى را جذب كند، چنان كه اشارات آيه مى‏تواند اشاره ديگرى را به دنبال آورد.
در پرتو آنچه گفته آمد، مى‏توانيم به معناى تأويل دست يابيم. بنابراين، مقصود از تأويل، اراده غيرمعناى ظاهرى لفظ نيست؛ بلكه به دست آوردن معنايى است از طريق معناى وضعى لفظ كه در فرايند استعمال قصد شده است.
در حديثى از امام باقرعليه السلام نقل شده است كه درباره اين سخن خداوند: «هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است [مائده /32]« فرمود: مقصود رهايى بخشيدن از سوختن و يا غرق شدن است. گفتم: كسى كه انسان را از گمراهى به راه راست سوق دهد چطور؟ فرمود: اين تأويل بزرگ آيه است.»16
در اين جا مقصود امام‏عليه السلام اين نيست كه مراد از زندگى، هدايت و مراد از مرگ، گمراهى است و يا اين كه هدايت و گمراهى دو معناى اضافى براى زندگى و مرگ، افزون بر معناى مادّى آنهاست، بلكه مراد اين است كه اگر به ارزش هدايت كه دعوت‏گران به سوى خدا بدان قيام مى‏كنند تا انسان‏ها را از گمراهى نجات دهند، ژرف نگريسته شود، اهميّت آن از اهميّت نجات زندگى انسان‏ها كمتر نيست. چه، دستاوردهاى هدايت در روح انسان و در سرنوشت هميشگى او، همان دستاوردهاى زندگى حقيقى است. پس اين معنا كه ارزش هدايت همسنگ ارزش زندگى است، مسأله‏اى است كه ما آن را استنباط مى‏كنيم، نه اين كه به معناى آيه باشد و يا از مفهوم موافق آن به دست آيد.
در اين راستا به حديثى برمى‏خوريم كه از امام باقرعليه السلام، درباره اين سخن خداوند: «پس بايد انسان به خوراكش بنگرد [عبس /24] روايت شده راوى گفت: پرسيدم: خوراك او چيست؟ امام فرمود: دانش او كه آن را از كسى كه بايد فراگيرد، فرامى‏گيرد.»17
روشن است كه دانش نمى‏تواند معناى واژه خوراك [= طعام] در اين آيه باشد، حتى اگر ما تصور كنيم كه افزون بر خوراك تَنْ، براى خرد نيز غذايى وجود دارد، زيرا آيات ديگر تأكيد مى‏كند كه مراد از اين واژه همان غذاى مادّى است كه از گياهان به دست مى‏آيد، چنان كه خداوند فرموده است:
«ما آن را به صورت بارشى فرو ريختيم، آنگاه زمين را با شكافتنى شكافتيم. پس در آن دانه رويانديم. و انگور و سبزى، و زيتون و درخت خرما. و باغ‏هاى انبوه و ميوه و چراگاه. تا [وسيله ]استفاده شما و دامهايتان باشد».18
روشن است كه اين آيات با اين ديدگاه كه واژه طعام در اين جا به معناى دانش باشد سازگارى ندارد، ليكن امام‏عليه السلام خواسته معناى دانش را از واژه طعام استفاده كند. از آن رو كه اين واژه - در جمله اشاراتش - به بُعد معنوى غذا اشاره مى‏كند كه يك نعمت الهى است و بيش از نعمتهاى مادّى الهى كه بدن را تغذيه مى‏كند، ارزشمند است.
از اين رو، بررسى اين گونه شيوه الهام‏گيرى از قرآن را در تفسير، ضرورى مى‏بينيم؛ زيرا اين همان شيوه‏اى است كه موجب مى‏شود انسان از يك آيه - با توجّه به طبيعت اهداف و مقاصد آن - به جهانهايى ديگر رهگشايد و آيه قرآن در چهارچوب قوانين كلى اسلامى و زبان عربى به افقهاى بيشترى رهيابد و دامنه آن گسترده شود.
اين شيوه همان چيزى است كه ما از تصوير مادى به تصوير معنوى و از تجربه تاريخى جامعه‏اى كه قرآن در آن فرود آمد و مشكلات و چالشها و مسائل آن را چاره‏جويى كرد، به تجربه نوينى كه ما در آن با چالشها و مشكلات عينى رويارو هستيم منتقل كند، امرى كه افزون بر ويژگى‏هايى چون وضع قوانين، راهنمايى، اندرز دادن و امثال آن، ويژگى پويايى را نيز به قرآن مى‏بخشد.
در پرتو آنچه گفته شد مى‏توانيم در برابر روايات بسيارى كه از امامان‏عليهم السلام روايت شده و برخى از آيات قرآن را به اهل بيت‏عليهم السلام تفسير مى‏كند، درنگ كنيم، تا دريابيم كه برخى از اين آيات ويژه آنان است نظير آيه «تطهير»19 و آيه «المودة فى القربى» (شورى /23) در حالى كه برخى ديگر عامّ است، ليكن اهل بيت‏عليهم السلام مصداق و الگوى كامل آن مى‏باشد همانند آيه «الرّاسخون فى العلم» (آل عمران /7) و آيه «لكل قوم هاد» (رعد /7) و آيه «فاسئلوا اهل الذكر» (نحل 43) و آيه «و من عنده علم الكتاب» (رعد /43) و آيه «و كونوا مع الصادقين» (توبه /119) و آيه «ثمّ اورثنا الكتاب الّذين اصطفينا من عبادنا». (فاطر /39)
هر چند برخى از آيات در موارد خاص درباره اهل بيت‏عليهم السلام نازل شده و اسباب نزول ويژه‏اى دارد، اما در عين حال، مسأله‏اى كه در آن آيات مطرح شده، از اين آيات آغاز گرديده، به سمت و سوى كليت و شمول امتداد مى‏يابد، چنان كه در آيه مباهله مى‏بينيم كه مورد اين آيه، اهل بيت‏عليهم السلام است و آنان عبارتند از: حسن و حسين‏عليهما السلام در عنوان «ابنائنا»، حضرت زهراعليها السلام در عنوان «نسائنا» و امام على اميرالمؤمنين‏عليه السلام در عنوان «انفسنا». همان گونه كه خداوند فرموده است:
«پس هر كه در اين باره پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده، با تو محاجّه كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنان ما و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم؛ سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم ».20
ليكن اين آيه يك خط كلى براى مباهله ترسيم كرده است كه همه مواردى را كه مسلمانان بدان نياز پيدا كنند در برمى‏گيرد. همچنين اين معنا را در سخن ديگر خداوند نيز مى‏بينيم:
«ولىّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده‏اند: همانند كسانى كه نماز برپامى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند»21
در روايت مشهور كه به اسنادى چند، روايت گرديده، آمده است كه اين آيه درباره امام على‏عليه السلام نازل شده، اما در عين حال، معناى مطرح در اين آيه با همان شكلى عالى در قالب كلى بيان گرديده تا همه متوليان امور مسلمانان را در برگيرد و لذا آيه به شكل جمع آمده، نه مفرد؛ به گونه‏اى كه همه امامانى را كه از نسل امام على‏عليه السلام هستند دربرمى‏گيرد.
همين‏طور سبك ياد شده را در اين سخن خداوند مشاهده مى‏كنيم:
«و به [پاس] دوستى [خدا] بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى‏دادند. ما براى خشنودى خداست كه به شما مى‏خورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم.»22
اين آيات در شأن على و فاطمه‏عليهما السلام نازل شده و اين دو بزرگوار را نقطه آغاز قرار داده است تا از آن جا خط پهناورى را براى كسانى ترسيم كند كه با همان روحيه اخلاص نسبت به خدا، ترس از او، دوستى براى او، و از خودگذشتگى درباره بندگان يتيم و بينوا و دربند او، در اين خط حركت مى‏كنند.
اين چنين، مى‏بينيم كه قرآن كريم در محدوده ويژگى‏هاى تاريخى مورد نزولش از حركت بازنمى‏ماند؛ بلكه امتداد مى‏يابد تا تمامى نمونه‏هاى زنده را در بستر زمان فراگيرد. چنان كه قرآن در مفاهيم كلى خود به تحرّك و پويايى عينيت اجتماعى در مسائل حق و باطل، مشروعيت و عدم مشروعيت، نگاه مى‏كند تا نشانه‏اى باشد براى تشخيص راه راست از راه كژ در واقعيت جامعه اسلامى كه در فاصل زمانى دورى پس از آغاز نزولش به وجود آمده است و تا از طريق مرحله پيشين، درباره مرحله‏اى نوين مشابه آن سخن بگويد و بدن ترتيب انسان‏ها را به سمت نمادهاى حق رهنمون گردد و به وسيله معرفى و طرد نمادهاى باطل در گذشته، از سمبلهاى باطل در آينده دورشان سازد، زيرا قرآن نمايانگر حقيقت گسترده‏اى است كه در آينده، سرتاسر زمان را در برمى‏گيرد و بر فراز آن اوج مى‏يابد.
بنابراين، ما در تفسير قرآن نياز نداريم كه از محدوده قواعد رايج زبان عربى بيرون رويم و يا به خاطر تكيه بر اين يا آن حقيقت، يا اين سمبل مشروع حق، آن را از مسائل كلى دور سازيم، چه، خطوطى پراكنده در قرآن و نيز نمونه‏هاى زنده و پويايى كه در درون آن وجود دارد، به ما اين امكان را مى‏دهد كه در عالم استدلال به خواسته‏هاى مان دست يابيم.

پی نوشت‌ها:

× اين مقاله ترجمه مقدّمه تفسير من وحى القرآن علامه سيد محمد حسين فضل‏اللَّه است كه توسط آقاى موسى دانش صورت گرفته و ارائه شده است.
1 - يوسف /2.
2 - فصلت /3.
3 - زمر /28.
4 - شعراء /195-193.
5 - نور /46.
6 - انعام /55.
7 - نساء /26.
8 - بقره /266.
9 - بقره /242.
10 - آل عمران /103.
11 - بقره /187.
12 - بقره /221.
13 - مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، سال 1412 ه ، 55/89، باب 8، روايت 14.
14 - همان، 61/89، باب 8، روايت 47.
15 - همان، 59/89، باب 8، روايت 37.
16 - همان، 20/2.
17 - همان، 398/2، باب 14، روايت 38.
18 - عبس /32-25.
19 - احزاب /33.
20 - آل عمران /61.
21 - مائده /55.
22 - انسان /9-8.


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org