تعداد بازدیدها : 1532
  عنوان مقاله : ديدگاه‏هايى درباره مصارف فى‏ء
 نویسنده : عبدالله جوادى آملى
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >معارف قرآن(7684)->فقه و اصول(599)->فقه(486)->ابواب فقه(389)->عبادات(296)
صفحه اصلی موضوعات (12127) >معارف قرآن(7684)->فقه و اصول(599)->فقه(486)->ابواب فقه(389)->عبادات(296)->خمس(10)
  آدرس اینترنتی:   http://www.balagh.net/persian/feqh/maqalat/eqtesadi/003/26.htm  
 منبع: ماهنامه پاسدار اسلام - شماره 198
 چاپ مقاله


متن مقاله
ديدگاه‏هايى درباره مصارف فى‏ء

عبدالله جوادى آملى

«للفقراء المهاجرين الذين اخرجوامن ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله ورضوانا و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون‏والذين تبووا الدار والايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لايجدون فى‏صدورهم حاجه مما اوتوا و يوثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه و من يوق شح‏نفسه فاولئك هم المفلحون‏والذين جاوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان‏و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك روف رحيم.»
اين اموال براى فقيران مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون‏رانده شدند در حالى كه فضل الهى و رضاى او را مى‏طلبند و خدا و رسولش را يارى‏مى‏كنند; و آنها راستگويانند! و براى كسانى است كه در اين سرا [سرزمين مدينه] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت‏كنند دوست مى‏دارند، و در دل خود نيازى به آن‏چه به مهاجران داده شده احساس‏نمى‏كنند و آن‏ها را بر خود مقدم مى‏دارند هرچند خودشان بسيار نيازمند باشند;كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده‏اند رستگارانند! (هم چنين)
كسانى كه بعد از آنها [بعد از مهاجران و انصار] آمدند و مى‏گويند:
«پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، ودر دل‏هايمان حسد و كينه‏اى نسبت‏به مومنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان ورحيمى!».
اگر «ما افاء الله على رسوله من اهل القرى‏» خمس است اين تقسيم صحيح است كه‏«فلله و للرسول و لذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل‏» چون آيه خمس‏در سوره انفال همين سهام شش گانه را مشخص كرد ولى سياقش سياق آيه فى‏ء وانفال است و با سياق سازگار نيست.
و اگر اين سياق را حفظ كرديم موضوع مربوط به انفال است انفال فقط مال خدا وپيامبر است و ديگر مال يتامى و مساكين و ابن السبيل نيست. چرا قرآن مصارف شش‏گانه خمس را اينجا بازگو كرده است؟
اين اشكال، فقها را به زحمت انداخته و هر كدام راه حلى را ارائه كرده‏اند.
مطلبى را كه سيدنا الاستاد، علامه طباطبائى رضوان الله عليه - فرمودند و باآن از مفسران ديگر در تفسير «للفقراء الهاجرين‏» جدا شدند اين بود كه سايرمفسران نوعا «للفقراء المهاجرين‏» را بدل براى ذى القربى يا يتامى و مساكين‏و ابن السبيل مى‏گرفتند ولى ايشان بدل براى ذى القربى و يتامى و مساكين و ابن‏السبيل نگرفتند بلكه بيان مصرف «لله‏» گرفتند كه لله را به معناى «فى سبيل‏الله‏» معنا كردند، يعنى «ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله...»
يعنى فى سبيل الله، چون بايد در سبيل خدا مصرف بشود براى بيان سبيل خدافرمود: «للفقراء المهاجرين‏» كه اين للفقراء بيان آن فى سبيل الله است نه‏بدل براى يتامى. اين خلاصه فرمايش ايشان بود. اثبات فرمايش ايشان از نظر فقهى‏كار آسانى نيست، زيرا «لله‏» كه در باب انفال و در باب خمس ذكر شد غير از«فى سبيل الله‏» است كه درباب زكات ذكر مى‏شود. در باب زكات، فى سبيل الله‏يكى از مصارف هشت گانه است و اين جهت‏يكى از هشت‏سهم را مى‏برد. يعنى جهت فى‏سبيل الله صاحب سهم است، زكات را به هشت‏سهم تقسيم مى‏كنند يكى از سهام هشت‏گانه را «فى سبيل الله‏» مى‏برد.
اما كلمه «لله‏» كه در انفال ذكر شد در كريمه «يسئلونك عن الانفال قل‏الانفال لله والرسول‏» و هم چنين كلمه «الله‏» كه در خمس ذكر شد كه:
«واعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه‏» اين «لله‏» غير از «فى سبيل‏الله‏» است، چون در انفال و در خمس هر چه مال خداست‏به رسول مى‏رسد پيامبر دوسهم مى‏برد. اين غير از فى سبيل الله باب زكات است كه پيغمبر صلى الله عليه‏و آله و سلم از اين فى سبيل الله هيچ سهم نمى‏برد فقط متولى تقسيم است، مثل‏اين كه مالى وقف باشد و متولى عهده‏دار حفظ و توزيع آن است، سهم بر نيست. اين‏لله كه در انفال و خمس ذكر شده سهم بر است، غير از فى سبيل الله است. در فى‏سبيل الله يعنى جهت‏سهم مى‏برد و رسول خدا متولى حفظ و تقسيم اين سهم است‏بايد دريافت، حفظ و توزيع كند. پس فرق فقهى فراوانى است‏بين اين كه ما«للفقراء» را بدل براى «يتامى و مساكين‏» بگيريم يا بيان براى‏مصرف لله بگيريم. علت ذكر كلمه «الله‏» در مصارف فى‏ء اماميه معتقد است:
كلمه «الله‏» كه در انفال و خمس ذكر شده براى تبرك نيست‏بلكه يك سهمى است‏براى خدا، اما برادران اهل سنت مى‏گويند اين كلمه فقط تبركا ذكر شده است.
گرچه همه آسمان و زمين ملك و ملك خداست و نام خدا همه جا مبارك است، اما ذكرآن فرق فقهى فراوانى دارد: اگر كلمه «الله‏» تبرك باشد مال را بايد پنج قسم‏كرد: دو قسم را به پيامبر و ذى‏القربى داد و سه قسم آن را به يتامى و مساكين‏و ابن سبيل. يعنى اين 20 درصد را بايد به پنج قسم تقسيم كرد، هشت قسم رابايد به رسول داد و دوازده قسم ديگر را كه سه پنجم ،است‏به يتامى ومساكين و ابن سبيل. اين نظر افرادى است كه قائل به تخميس هستند يعنى اين خمس‏را بايد تخميس كند نه تسديس (شش سهم) كه ما معتقديم.
ما كه مى‏گوييم اين لام كه براى بيان اختصاص است و تنها تبرك نيست مى‏گوييم اين‏خمس (20%) را به شش قسم تقسيم مى‏كنند: سه ششم ، آن مال رسول است وسه ششم ،ديگر مال يتامى و مساكين و ابن سبيل. قهرا اين 20 درصد را به دو قسم تقسيم‏مى‏كنند: ده قسمش به رسول مى‏رسد و ده قسم ديگر به يتامى و مساكين و ابن سبيل.
اين فرق فراوان فقهى كه آيا لله تبرك است‏يا واقعا براى بيان سهم است. اگرخداى سبحان در باب خمس يا انفال منظورش اين بود كه يكى از اين سهام بايد فى‏سبيل الله صرف شود آيه انفال و آيه خمس را هم نظير آيه زكات ذكر مى‏كرد، درحالى كه اين چنين نيست.
در آيه زكات اين چنين فرموده است:
«انما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها و المولفه قلوبهم و فى‏الرقاب والغارمين و فى سبيل الله وابن السبيل فريضه من الله والله عليم‏حكيم‏»
در اين جا هيچ سهمى براى پيامبر نيست، پيامبر و امام صلوات الله‏عليهما متولى هستند; يعنى همان طورى كه متولى موقوفه هيچ سهمى نمى‏برد وفقط عهده‏دار حفظ و توزيع مال موقوفه است درباره زكات امام و پيامبر صلوات‏الله عليهما متولى در اخذ و توزيع هستند و هيچ سهمى نمى‏برند.
ولى در آيه انفال و در آيه خمس مستقيما اين ها را صاحب سهم معرفى كرد; دراولين آيه سوره انفال فرمود:
«يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول‏»،
در روايات ما هم نيامده است كه: «ما كان لله يصرف فى سبيل الله‏»، بلكه‏آمده كه: «ما لله فهو للرسول‏». اگر ما لله يصرف فى سبيل الله بود، بيان‏سيدنا الاستاد تام است اما «ما لله فهو للرسول‏» است نه اين كه «يصرف فى‏سبيل الله‏» رسول هر كجا كه بخواهد آن را مصرف مى‏كند.
پس آيه انفال اين است كه «قل الانفال لله والرسول‏» چه اين كه آيه خمس هم‏كه آيه چهل و يكم همين سوره انفال است اين چنين است: «واعلموا انما غنمتم‏من شى‏ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى‏» يعنى اين خمس و اين 20 درصد شش‏قسم مى‏شود سه قسمش مال خدا و پيامبر و ذى‏القرباى او است و سه قسم بقيه مال‏يتامى و مساكين و ابن‏سبيل است كه رسول صلى الله عليه و آله و سلم و ذات‏اقدس اله چه در انفال و چه در خمس سهمى دارند.
بنابراين اثبات فرمايش سيدنا الاستاد، علامه طباطبائى، كار آسانى نيست و چون‏اين آيه از نظر مصرف شش قسم ذكر كرد اگر آيه كريمه سوره حشر را كه مى‏فرمايد:
«ما افاء الله على رسوله من اهل القرى‏» اين آيه بيان آيه قبل نباشد و وحدت‏سياق نداشته باشد; يعنى آيه قبل مربوط به انفال باشد و آيه بعد مربوط به جنگ‏و غنيمت‏باشد يا بايد تقييد كرد كه يك پنجم ، مال اين‏ها است‏يا اگر همه رافرمودند در اينها صرف كنيد اين تفضل است.

صداقت مهاجران و انصار

در اين آيه شريفه، خداوند متعال شهادت به صداقت‏مهاجرين داد و فرمود:
«للفقراء المهاجرين‏» كه در راه خدا جهاد كردند و تبيعد شدند «اولئك‏هم‏الصادقون‏».
برخى استشهاد كرده‏اند به اين كه چون اينها صادق‏اند و همين‏ها عده‏اى را در صدراسلام به خلافت رساندند پس آن‏ها «خليفه‏الله‏» هستند! در حالى كه آيه در مقام‏بيان اين مطلب نيست، چون فى المثل اگر يك موسسه آموزشى بگويد كسانى كه ازعهده امتحان برآمدند اين‏ها راست گفتند; يعنى در درس خواندن راست گفته‏اند،واقعا درس خوان هستند. اين تناسب حكم و موضوع مى‏فهماند كه اين‏ها اگر گفتندما محصليم در اين ادعا راست گفته‏اند نه اين كه اگر يك گزارشى هم دادند واقعاراست‏باشد. مهاجران هم گفتند ما مومنيم، در ايمانشان راست گفته‏اند، امامعنايش اين نيست كه هر كس هر حرفى زد تا آخر تمام حرف‏هايش راست‏باشد.
درباره انصار، خداوند شهادت ضمنى به فلاح و رستگارى آنان داد، چون فرمود:
«والذين تبووا الدار والايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لايجدون فى‏صدورهم حاجه مما اوتوا و يوثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه و من يوق شح‏نفسه فاولئك هم المفلحون‏»
كسى كه اهل تقوا و وقايه باشد; يعنى بين خود وبين بخل يك سپرى قرار بدهد كه خطر بخل به او سرايت نكند، اين شخص اهل فلاح‏است. درباره انصار فرمود اين‏ها اين خصوصيت را دارند كه: «و يوثرون على‏انفسهم ولو كان بهم خصاصه‏» بعد كبراى كلى را بيان كرد كه هر كس اين چنين‏باشد اهل فلاح است. پس شهادت ضمنى به فلاح انصار داد، هم چنان كه شهادت صريح‏به صداقت مهاجرين داد. انسان چگونه بين خود و خودش ديوار مى‏كشد، آن دردديگرى است، چون «و من يوق شح نفسه‏» يعنى بايد اهل وقايه باشد سپر را هم كه‏«مجنه‏» و «وقايه‏» مى‏گويند به همين مناسبت است كه وسيله تقوا و حفظ است وچون اين شح و بخل جدا نيست و در درون جان آدم است چطور انسان بايد مو شكاف‏باشد كه بين خود و خواسته‏هايش يك سيم خاردارى بكشد آن يك راه ديگرى دارد.
ممكن است انسان سپرى به دست‏بگيرد و از دشمن بيرونى برهد اما اين سپر را اگربه درون ببرد و طورى جاسازى كند كه بين خود و آن دشمن درونى بگذارد اين خيلى‏جا بايد باز كند و با زحمت اين سپر را جاسازى نمايد، چون «واحضرت الانفس‏الشح‏» اين شح در درون دل جا كرده و همان‏جا به تيراندازى مشغول است، چقدر درجهاد اكبر سخت است كه انسان بين خود و دشمن درونى كه درون جانش جاسازى شده وتيراندازى مى‏كند سپر بگذارد. به هر حال، اين آيه شهادت ضمنى به فلاح انصاريان‏مى‏دهد، و اين كريمه «ولو كان بهم خصاصه‏» مصداق دارد به وسيله همين فداكارى‏انصار، گرچه اگر هيچ كدام از آن رواياتى كه بخشى از آن ها قبلا بحث‏شد وبخشى را هم بعدا بحث مى‏كنيم وارد نشده بود كه مثلا يك مرد گرسنه‏اى آمد خدمت‏رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و عرض كرد من گرسنه‏ام مرا سيركنيد، حضرت فرمود: كيست كه امشب اين شخص را ميهمان خود قرار دهد...
اگر هيچ كدام از اين جريانات نبود و در تاريخ نيامده بود باز اين آيه مصداق‏داشت، زيرا انصار در صدر اسلام در جريان فى‏ء بنى‏نضير و امثال آن، فداكارى وايثار كردند.

راه رسيدن به فلاح

ما در مقدمه نماز و موارد ديگر مى‏گوييم «حى على الفلاح‏»
فلاح را هم قرآن مشخص كرده كه اگر كسى از بخل درون برهد به فلاح مى‏رسد. بين‏بخل و شح هم اين فرق را گذاشته‏اند كه «بخل‏» در مقام فعل است و «شح‏» درمقام وصف، آن كس كه كار سخاوت مندانه نكند اين بخيل است ولى آن كس كه نخواهديك اين چنين كارى بكند او شحيح است. شح صفت نفس است، بخل صفت فعل. اگر اين‏فرق رست‏باشد شح بدتر از بخل است. به هر حال از اين كه در آيه ديگر فرمود:
«واحضرت الانفس الشح‏» نشان مى‏دهد كه شح يك امر نفسانى است، اين كه بخل هم‏نفسانى است‏يا فقط عمل جوارح است‏يك مطلبى است جدا، چون «من يوق شح نفسه‏»
عده‏اى براى نجات از شح شبى را تا صبح به سر مى‏بردند و دعا مى‏كردند كه خداياما را از شح نفس برهان. در جوامع روايى ما از امام صادق سلام الله عليه‏نقل كرده‏اند كه مردى ديد حضرت صادق سلام الله عليه در طواف كعبه فقط همين‏جمله را مى‏گويد: «اللهم قنى شح نفسى‏» اين كه ما مى‏گوييم «و قنا عذاب‏النار» قبلا بايد بگوييم:
«قنى من شح نفسى، قنى من الشرور والمعاصى‏»، وگرنه نجات از آتش را بدون‏نجات از مقدمات خواستن كه روا نيست، ما ماموريم كه بگوييم «و قنا من عذاب‏النار»، اين دعاى ماست كه خدايا ما را از عذاب آتش حفظ كن. قبل از اين كه‏آن دعا را بخوانيم بايد اين دعاها را خوانده باشيم كه: «خدايا ما را ازمعاصى كه به عذابت منتهى مى‏كند محفوظ كن‏» وگرنه صرف درخواست نجات از عذاب‏بدون خواست نجات از سيئات مى‏شود آرزو و هرگز كسى به آرزو نمى‏رسد: «ليست‏بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب من يعمل سوءا يجز به‏» اگر دين، دين عمل است‏نه دين آرزو، اگر كسى از خدا نخواهد كه از سيئات نجات پيدا كند، فقط بخواهداز آتش نجات پيدا كند مى‏شود آرزو، و اين را هم قرآن به عنوان اصل كلى بيان‏كرد، و فرمود: ما هيچ امتى را به صرف آرزو به مقصد نرسانده‏ايم و اين تنهادرباره شما نيست. همان طورى كه از امام سجاد سلام الله عليه رسيده است كه‏در دعاى شب بيست و هفتم ماه مبارك رمضان است كه حضرت سجاد سلام الله عليه‏شبى را تا صبح با اين دعا گذراند كه: «اللهم ارزقنى التجافى عن دار الغروروالانابه الى دار الخلود والاستعداد للموت قبل حلول الفوت‏» آن ها گاهى هم شبى‏را با اين دعا به سر مى‏بردند كه: «اللهم قنى شح نفسى‏» خدايا مرا از اين‏بخل برهان اگر كسى از بخل رهايى يافت‏به فلاح و مقصد مى‏رسد.
رهايى از بخل در درجه اول به اين است كه انسان از مال حرام بپرهيزد، بعد كم‏كم از مال دوستى نجات پيدا كند «و تحبون المال حبا جما»، بعد به مقام‏ايثار برسد. اين ها را مى‏گويند سير و سلوك. اين كه همه ما مى‏خواهيم اهل‏معرفت و سير و سلوك باشيم، گاهى دنبال بهانه مى‏گرديم كه راه سير و سلوك‏چيست؟ اين‏ها راه سير و سلوك است، خداوند متعال راه را مشخص كرده است، يك بارمى‏فرمايد: «كلا و تحبون المال حبا جما» «جم‏» يعنى انبوه، يعنى فراوان،اين را بايد كم كرد. مال را فقط بايد در حد ابزار تلقى كرد نه بيش از آن،وقتى انسان از اين حب جم نجات پيدا كرد حرام و حلال براى او فرق مى‏كند.
وقتى حرام و حلال براى او فرق كرد از شح نفس نجات پيدا مى‏كند. از اين مجموعه‏بالاتر: «و يوثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه‏» اين چنين نيست كه انسان‏ذكرى بگويد و وردى بخواند همه ذكر و ورد همين است، راه خيلى روشن است امارفتن سخت است. اين‏هامى‏شود منازل سالكين.

گروه سوم (والذين جاوا من بعدهم)

غير از مهاجر و انصار، گروه سومى هستند كه بعدا به آن‏ها ملحق شدند:
«والذين جاوا من بعدهم يقولون ربنا اغفرلنا ولاخواننا الذين سبقونا بالايمان‏ولاتجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك روف رحيم‏»
فرق اين سه گروه مشخص شد:
مهاجرين ترك خانه و زندگى كردند و از همه چيز خود گذشتند، انصار بخل‏زدايى كردند و تابعين كينه زدايى. منتها اگرچه اين جمله سوم كه عطف بر آن‏قبلى‏هاست‏به لسان اخبار بيان شد اما به داعى انشا الغا شد و فرمود: كسانى كه‏بعدا مى‏آيند اين چنين مى‏گويند، يعنى شما كه بعدا آمديد اين چنين بگوييد. نه‏اين كه دارد خبر مى‏دهد بلكه اين‏ها جمله خبريه‏اى است كه به داعيه انشا بيان‏شده است، و وصف مردان الهى را كه ذكر مى‏كنند مى‏گويد اين چنين باشيد «قدافلح المومنون‏»، يعنى اين چنين باشيد. اين‏ها همه جمله خبريه است كه به‏داعيه انشا الغا شده است، چون جنبه تربيتى دارد. فرمود: «والذين جاوا من‏بعدهم، يقولون‏» مى‏گويند، يعنى بگوييد: «ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين‏سبقونا بالايمان‏»، براى خود و براى گذشتگانى كه راه را براى اين‏ها بازكرده‏اند طلب مغفرت مى‏كنند و براى ارتباط خود نسبت‏به همه مومنين چه گذشته‏و چه حال كينه زدايى بكنند «ولاتجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا» چه گذشته‏و چه آينده، چه مومنين گذشته و چه مومنين حال، كه اين وصف بهشتيان است.
عده‏اى از مفسران اهل سنت‏خواسته‏اند به اين آيه استدلال كنند كه اين سه بخش،تقسيم مستوعب است; يعنى مهاجرين را، انصار را، والذين جاوا بعدهم را. اين‏«والذين جاوا بعدهم‏» هم شامل مهاجرين بعدى مى‏شود، هم شامل انصار بعدى و هم‏شامل ما كه به آنان ايمان آورديم، نه در رديف مهاجرين هستيم نه در رديف‏انصار، ولى دين خدا را يارى مى‏كنيم اما انصار در مقابل مهاجر نيستيم، چون‏فرمود «والذين جاوا من بعدهم‏»، پس اين سه آيه تقسيمش مستوعب است. هيچ كسى‏نيست كه مسلمان باشد و مشمول اين سه دسته نباشد. چون اين، تقسيم مستوعب است‏و ما كه بعدا آمده‏ايم نه جزو مهاجرين اولين هستيم و نه جزو انصار اولى هستيم‏بلكه جزو «والذين جاوا من بعدهم‏» خواهيم بود. تكليف ما را هم اين آيه مشخص‏كرد، يكى از تكاليف ما اين است كه بگوييم: «ربنا اغفرلنا»،دوم:
«ولاخواننا الذين سبقونا بالايمان‏». پس ما مكلفيم نسبت‏به مومنين گذشته،مخصوصا مهاجران و انصار اولى، طلب مغفرت نماييم، نه اين كه آن‏ها را سب كنيم.
پس مى‏خواهند بگويند سب هيچ كدام از مهاجران و انصارى كه در صدر اسلام بودندروا نيست. اگر ما در قرآن همين سه آيه را مى‏داشتيم مى‏گفتيم اين تقسيم مستوعب‏است، ولى قرآن كريم راجع به كسانى كه درصدر اسلام بودند و هم چنين كسانى كه‏بعدا به آن ها ملحق شد تقريبا پنج گروه را مى‏شمارد. اين چنين نيست كه همه‏كسانى كه جزء مهاجرين يا انصار اول بودند خوب بودند، اگر عده‏اى منافقانه دربين مهاجران يا انصار به سر مى‏بردند ما بايد از آن‏ها تبرى جوييم.
آياتى كه در سوره مباركه توبه است، و از آيه صد شروع مى‏شود، در خور تامل‏است، اين آيات تقريبا پنج گروه را مشخص كرده است:
1 «والسابقون الاولون من المهاجرين‏»،
2 «والانصار»،.
3 «والذين اتبعوهم باحسان‏»
واوى كه قبلا در همين سوره توبه مطرح بود، واو «والذين يكنزون الذهب‏والفضه‏» همان حادثه‏اى كه براى واو والذين پيش آمد اين جا هم براى واو«والذين اتبعوهم‏» پيش آمده است و همان گونه كه محافظان قرآن نگذاشتند آن‏واو ست‏بخورد اين واو را هم نگذاشتند دست‏بخورد. اين كه مى‏گويند فلان مطلب‏نه يك واو كم است نه يك واو زياد ظاهرا ناظر به همين قصه‏هاى تاريخى است. ازاين سه گروه هم خدا راضى است و هم آن‏ها از خدا راضى‏اند: «رضى الله عنهم ورضوا عنه واعد لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوزالعظيم‏».
4 منافقين «و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينه‏مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب‏عظيم‏»،
آن هايى كه «مردوا على النفاق‏» و متمرد شدند بالاخره جزو همين‏گروهى بودند كه در مدينه به سر مى‏بردند. «مرد» يعنى تمرد كرد، شيطان ماردبراى آن است كه او متمرد است. مريد و مارد يعنى متمرد و سركش. اين متمردين‏در بين مهاجران و انصار و تابعين بودند، اما آن شرط را نداشته‏اند كه «رضى‏الله عنهم و رضوا عنه‏» باشد يا «اتبعوهم باحسان‏» باشد. منافقان در بين آن‏ها بودند، يا از اول ناسالم بودند يا بعدا متمرد و منافق شدند. پس اين:
«مردوا على النفاق‏» مخصص كريمه «و يحبون من هاجر اليهم‏» مى‏شود. گرچه درآيه سوره حشر، كه محل بحث است، از مردم مدينه به نيكى ياد مى‏كند و مى‏فرمايداينها «يحبون من هاجر اليهم‏» اما آن آيه سوره توبه مخصص اين آيه مى‏شود.
اين چنين نيست كه همه مردان مدنى «يحبون من هاجر اليهم‏» باشند بلكه فرمود:
«و من اهل المدينه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين‏»
چرا اين‏ها عذابشان دو برابر است؟ براى اين كه كارشكنى‏شان دو چندان بود، درشديدترين وضعى كه اسلام نياز به كمك داشت كارشكنى كردند. پس در ميان مسلمانان‏گروه مهاجران، انصار، تابعين و منافقين بودند.
5 پنجمين گروه اين ها هستند كه در آيه صد و دو آمده است: «و آخرون‏اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسى الله ان يتوب عليهم ان الله‏غفور رحيم‏»
عده‏اى صد در صد خوب‏اند و دسته‏اى صد در صد بدند، گروهى هم هستندكه «خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا» مخلوط كرده‏اند بعضى از كارهاى ناصالح رابا بعضى از كارهاى خوب. پس اين چنين نيست كه ما بگوييم هرچه در گذشته تاريخ‏بود انسان‏هاى وارسته بودند، آن‏ها را كه «رضى الله عنهم و رضوا عنه‏» هستندسالم‏اند، ما براى آن‏ها طلب مغفرت مى‏كنيم و همين دعا و همين جمله را چه درقنوت و چه در غير قنوت مى‏خوانيم كه «ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونابالايمان و لاتجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك روف رحيم‏» اما اين تمسك‏به عام در شبهه مصداقيه خود عام است. شما شك داريد كه فلان شخص جزء اين گروه‏هست‏يا جزء آن گروه نيست، با اين كه آيه 100 102 سوره توبه آن‏ها را پنج‏قسم كرده است. پس اين چنين نيست كه هر كس رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را زيارت كرده و جزو اصحاب بوده وارسته باشد. از آن طرف هم در روايات‏فراوان آمده است كه «ارتد الناس بعد النبى‏» كه البته اين ارتداد، ارتدادولايى است‏يعنى «ارتدوا عن الولايه‏» نه ارتداد مصطلح فقهى باشد كه حكم فقهى‏هم به همراه داشته باشد. «والذين جاوا من بعدهم‏» همه اينها عطف است‏بر آن‏مهاجرين يعنى للفقراء المهاجرين، فقرايى كه از مهاجرين، انصار و كسانى كه‏بعدا مى‏آيند. درباره اين كلمه «والذين جاوا من بعدهم يقولون ربنا اغفرلناولاخواننا الذين سبقونا بالايمان‏» احتمالى را «طبرى‏» مطرح كرده و آن اين‏است كه اين «سبقونا» در مقابل «والذين تبووا الدار والايمان من قبلهم‏» باشد. فرمود به اين كه انصار زمينه و زمين ايمان را از هجرت مهاجرين فراهم‏كردند، پس قبل از اين كه مهاجرين بيايند، انصار در مدينه زمينه ايمان و زمين‏زندگى مومنان را فراهم كردند لذا فرمود: «والذين تبووا الدار والايمان من‏قبلهم‏» يعنى قبل از مهاجرين. آن گاه اين «والذين جاوا» يعنى مهاجرينى كه‏بعدا آمدند و گفتند خدايا آن‏هايى كه قبل از ما اين زمينه را فراهم كردند،آن‏ها را بيامرز. اين احتمال طبرى تام نيست و دليل تامى بر اين حصر نيست،البته آن ها را هم شامل مى‏شود.



CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org