تعداد بازدیدها : 2471
  عنوان مقاله : تحليل ظاهر و باطن قرآن
 نویسنده : جعفر نكونام
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >علوم قرآن(2769)->اصول و مباني فهم قرآن(341)->ظاهر و باطن قرآن(35)
  آدرس اینترنتی:   http://www.hawzah.net/Per/Magazine/MB/Index.htm  
 منبع: صحیفه مبین
 چاپ مقاله


متن مقاله
تحليل ظاهر و باطن قرآن

دكتر جعفر نكونام

استاديار دانشگاه قم

چكيده

ظاهر و باطن در اصل لغت، ماخوذ از ظهر و بطن و به ترتيب به معناى پشت و شكم است و به معناى آشكارى و پنهانى نيز به كار رفته است . در حديث، ظاهر قرآن، مصاديق اوليه آيات و باطن قرآن، مصاديق بعدى آنها خوانده شده است . غاليان باطن قرآن را ولايت ائمه و برائت از نواصب، و متصوفه باطن قرآن را حالات نفس دانسته‏اند . علامه طباطبائى بواطن قرآن را معانى طولى آيات - كه رابطه مثل و ممثلى با يكديگر دارند - به شمار مى‏آورد; اما در تحليل عقلى به نظر مى‏رسد، مانعى نيست كه كليه معانى التزامى آيات را باطن قرآن تلقى كرد; اعم از آنكه رابطه مثل و ممثلى با يكديگر داشته باشند يا نداشته باشند، در اين مقاله، مباحث فوق به تفصيل آمده است .

كليد واژه‏ها: ظاهر و باطن، غلات، متصوفه، علامه طباطبائى، معانى‏التزامى .

1) مقدمه

ظاهر و باطن يكى از مباحث دلالى قرآن به شمار مى‏رود . در اين مبحث از دلالتهاى طولى قرآن سخن به ميان مى‏آيد; يعنى دلالتهاى كه هر يك در طول ديگرى قرار دارد ويكى از ديگرى قابل استنباط است .
به نظر مى‏رسد، موضوع ظاهر باطن داشتن قرآن نخست در احاديث نبوى و اقوال صحابه وروايات ائمه عليهم السلام مطرح شد; سپس در اقوال غلات و متصوفه و عرفا ملاحظه گرديد . البته هر گروه معناى خاصى را از آنها اراده كرده‏اند كه عنايت‏بدان به فهم روشنتر موضوع كمك مى‏كند; مع‏الوصف فصل‏الخطاب، تحليل عقلى آن است كه در اين مقاله بدان پرداخته مى‏شود .

2) ظاهر و باطن در لغت

ظاهر و باطن در لغت ماخود از ظهر و بطن است و آندو در اصل بر اعضاى بدن - يعنى به ترتيب بر پشت و شكم - اطلاق مى‏شده است; سپس نظر به دو وصف مشهور هر يك - يعنى سختى و آشكارى پشت و نرمى و پنهانى شكم - به اشياى ديگر نيز كه در يكى از آن اوصاف مشتركند، اطلاق گرديده است .
راغب اصفهانى درباره ظهر گويد: «ظهر همان عضو [معروف، يعنى پشت] است و جمع آن ظهور مى‏باشد . . . آن براى [بخش] ناپيداى زمين به عاريت گرفته شده، [بدان] ظهرالارض گفته‏اند و [درمقابل آن] بطن‏الارض . . . رجل مظهر [يعنى: آدمى] سخت‏پشت . . . و ظهر عليه; [يعنى] بر او چيره شد . . . و ظهرالشى‏ء: در اصل [به] اين [معنا] است كه چيزى بر روى زمين واقع شده، پنهان نباشد و بطن [الشى‏ء] هنگامى است كه در دل زمين واقع گرديده، پنهان باشد; زان پس در مورد هر [چيز] آشكارى كه با بينايى يا بينش درك‏شدنى باشد، به كار رفته است . . . و دانش ظاهر و باطن گاهى بر معرفتهاى آشكار و معرفتهاى پنهان، و گاهى بر علوم دنيوى و علوم اخروى اطلاق مى‏شود . . . و [در] «نعمه ظاهرة و باطنة‏» مراد از [نعم] ظاهر، آنهايى است كه بر آن آگاهى مى‏يابيم و از [نعم] باطن، آنهايى است ما آنها را نمى‏دانيم‏» [1].
نيز درباره بطن گويد: «اصل بطن همان عضو [معروف، يعنى شكم] است و جمع آن بطون مى‏باشد . . . بطن در هر چيز مقابل ظهر است . . . و به هر نهانى بطن و به هر پيدايى ظهر گويند [. . . نيز] به هر چه با حس درك شود، ظاهر و به هر چه از آن پنهان باشد، باطن گويند» [2].

3) ظاهر و باطن در حديث

متاسفانه اغلب رواياتى كه متضمن شرح ظاهر و باطن قرآن است، از سوى غلات نقل شده كه به دروغگويى و جعل حديث متهمند; لذا بيشتر روايات اين باب را نمى‏توان به ائمه عليه السلام نسبت داد . آنچه در خصوص ظاهر و باطن قرآن با اطمينان مى‏توان به ائمه عليهم السلام نسبت داد، اين است كه به نظر آن بزرگواران ظاهر قرآن عبارت از همان مصاديق اوليه و باطن قرآن عبارت از مصاديق جاريه آن است . اين معنا بوضوح از روايات صحيح قابل تحصيل است . مراد از مصاديق اوليه قرآن اشخاصى هستند كه قرآن درباره آنها سخن گفته است و مقصود از مصاديق جاريه اشخاصى هستند كه همسان آنان‏اند . يكى از آن روايات چنين است:
- عن حمران بن اعين قال: سالت اباجعفر عليه السلام عن ظهر القرآن و بطنه فقال: ظهره الذين نزل فيهم القرآن، و بطنه الذين عملوا باعمالهم; يجرى فيهم مانزل فى اولئك (حمران‏بن‏اعين‏گويد: از امام باقر عليه السلام درباره ظاهر و باطن قرآن پرسيدم . فرمود: ظاهرش كسانى هستند كه قرآن درباره آنان نازل شده و باطنش كسانى هستند كه مانند آنان عمل كرده‏اند; آنچه در مورد آنان نزول يافته، در مورد اينان [نيز] جارى است) [3].
شايان ذكر است كه باطن قرآن در برخى روايات بر تاويل قرآن اطلاق شده است و البته تاويل قرآن چيزى جز همان مصاديق جاريه آن نيست . در اين خصوص عنايت‏به حديث ذيل در خور اهميت است:
- عن فضيل بن يسار قال: سالت اباجعفر عليه السلام عن هذه الرواية: «ما من القرآن آية الا ولها ظهر و بطن‏» فقال: ظهره تنزيله و بطنه تاويله: منه ما قد مضى و منه ما لم يكن . يجرى كما يجرى الشمس والقمر; كلما جاء تاويل شى‏ء منه على الاموات كما يكون على الاحياء (فضيل‏بن‏يسارگويد: از امام باقر عليه السلام راجع به اين روايت پرسيدم كه «هيچ‏آيه‏اى از قرآن نيست مگر آنكه ظاهر و باطنى دارد» فرمود: ظاهر قرآن آن است كه نازل شده و باطنش آن است كه بدان بر مى‏گردد . برخى از موارد برگشتش آمده و برخى نيامده است . اين موارد برگشت همچنانكه خورشيد و ماه در جريان است، جريان دارد . هرگاه موارد برگشت آيه‏اى بيايد، همان [حكمى] بر زندگان است كه بر مردگان بوده است) [4].
خاطرنشان مى‏سازم كه راويان اين دو حديث موثقند .

4) ظاهر و باطن در نظر غلات

غاليان يا گزافه‏گويان فرقه‏هايى بودند كه اغلب در عصر صادقين عليه السلام در ميان شيعه پديد آمدند . آنان ائمه عليه السلام را تا حد الوهيت‏بالا بردند و همه احكام دين را در ولايت آن بزرگواران خلاصه كردند; بر اين اساس ظواهر قرآن را تعطيل كردند و آنها را اشاراتى به ائمه عليه السلام يا خلفا دانستند .
سعدبن‏عبدالله اشعرى در خصوص يكى از فرق غلات به نام خطابيه گويد: «واجباتى را كه خداى تعالى واجب ساخته، اشخاصى خواندند كه به معرفت و ولايت آنان دستور داده شده است و معاصى را اشخاصى دانستند كه به برائت از آنان و لعن كردن آنان و دورى گزيدن از آنان امر شده است و يكى از آياتى را كه تاويل كردند، «يريدالله ليخفف عنكم‏» [4/27] بود . گفتند: بواسطه ابوالخطاب به ما تخفيف داده شده است و بندها و بارها از ما برداشته شده است . مراد آنان نماز، زكات، حج، روزه و همه اعمال بود; بر اين اساس هر كه به رسول پيامبر، امام معرفت داشته باشد، آنها از [دوش] او برداشته شده; لذا رواست كه هر چه دوست داشت، انجام دهد» [5].
همو درباره آن فرقه افزايد: «آنان پنداشتند، همه واجباتى را كه خداوند بر بندگانش واجب ساخته و پيامبرش مقرر داشته، ظاهر و باطنى دارد، و همه آنچه از كتاب و سنت در ظاهر با آنها بندگان را به بندگى خوانده است، [بواقع] مثلهايى است كه زده شده و در تحت آنها معناهايى است كه عبارت از بطون آنهاست و به آنها بايد عمل كرد و رهايى در آنهاست; ولى عمل به ظاهر آنها موجب هلاكت است و مايه عذاب ادنى . خداوند بدان گروهى را عذاب كرده و گرفتار ساخته است تا بدان هلاك شوند; زيرا حق را نشناختند و بدان عقيده پيدا نكردند و ايمان نياوردند» [6].
حاصل مطلب آنكه به عقيده غلات باطن واجبات، ولايت ائمه عليه السلام و باطن محرمات، برائت از خلفاست . گفتنى است اين معنا در پاره‏اى از رواياتى نيز كه غلات به نام ائمه عليه السلام جعل كرده‏اند، آمده است . براى نمونه روايات ذيل قابل ملاحظه است:
- عن محمدبن منصور قال: سالت عبدا صالحا عن قول الله تبارك و تعالى «انماحرم ربى الفواحش ماظهر منهاو ما بطن‏» [الاعراف 33] فقال: ان القرآن له ظهر و بطن فجميع ما حرم فى‏الكتاب هوالظاهر، والباطن من ذلك ائمه الجور، و جميع ما احل فى الكتاب هوالظاهر والباطن من ذلك ائمه الحق (محمدبن‏منصور گويد: از امام كاظم عليه السلام راجع به آيه «انماحرم . . .» [اعراف 33] پرسيدم . پاسخ داد: قرآن ظاهر و باطنى دارد . همه آنچه در قرآن حرام شمرده شده، ظاهر است و باطن آن پيشوايان ستم است و همه آنچه در قرآن حلال گردانيده شده، ظاهر است و باطن آن پيشوايان حق است) [7].
به نظر مى‏رسد، راوى اين حديث محمدبن‏منصور كوفى باشد كه كشى وى را متهم به غلو و تفويض دانسته است [8].
- داود بن‏كثير قال: قلت لابى عبدالله عليه السلام: انتم الصلاة فى كتاب الله عزوجل و انتم الزكاة و انتم الحج؟ فقال: يا داود! نحن‏الصلاة فى كتاب الله عزوجل و نحن الزكاة و نحن الصيام و نحن الحج و نحن الشهر الحرام و نحن البلدالحرام و نحن كعبة‏الله و نحن قبلة‏الله و نحن وجه الله . قال الله تعالى: «فاينما تولوا فثم وجة‏الله‏» [البقره‏115] و نحن الآيات و نحن البينات، و عدونا فى كتاب الله عزوجل الفحشاء و المنكر و البغى و الخمر و الميسر والانصاب و الازلام و الاصنام و الاوثان و الجبت و الطاغوت و الميتة والدم ولحم الخنزير (داودبن‏كثير گويد: از امام صادق پرسيدم: [آيا] شما در كتاب خداى عزوجل همان نماز و زكات و حج هستيد؟ پاسخ داد: اى داود! ما در كتاب خداى عزوجل همان نماز و زكات و روزه و حج و ماه حرام و سرزمين محترم و كعبه خدا و قبله خدا و روى خداييم . خداى تعالى فرمود: به هر جا روى كنيد، همانجا روى خداست‏» ما نشانه‏ها و دلايل روشن هستيم و دشمن ما در كتاب خداى عزوجل همان [عمل] زشت و ناپسند و ستم و باده و قمار و بت‏هاى نصبى و تيرهاى شرطبندى و بتان سنگى و غيرسنگى و خدايان و طغيانگران و مرده و خون و گوشت‏خوك است) [9].
آورده‏اند كه داودبن‏كثير رقى - راوى حديث مذكور - را غلات از بزرگان خود برشمرده و احاديث غلوآميزى از او روايت كرده‏اند [10] .
روشن است چنين باطنى كه هرگز از ظاهر قرآن بر نمى‏آيد، پذيرفتنى نيست و روايت ذيل هر چند راويان آن مجهول الحال هستند، ولى نظر به اينكه از مضمون مدلل و معقولى برخوردار است، مؤيد اين نظر است:
- عن الحمادى رفعه الى ابى عبدالله عليه السلام انه قيل له: روى ان الخمر والميسر والانصاب والازلام رجال، فقال; ما كان الله عزوجل ليخاطب خلقه بما لايعلمون (حماد مرفوعا از امام صادق عليه السلام آورده كه به آن حضرت عرض كردند: روايت كرده‏اند كه باده و قمار و بتان نصب شده و تيرهاى شرطبندى عبارت از اشخاصى هستند . فرمود: خداى عزوجل به آفريدگانش چيزى نمى‏گويد كه نفهمند) [11].
روايت ذيل نيز كه راويان موثق آن را روايت كرده‏اند، عقيده باطل غلات را رد مى‏كند:
- داودبن‏فرقد قال: قال ابوعبدالله عليه السلام: لاتقولوا لكل آية هذه رجل و هذه رجل! من القرآن حلال و منه حرام، و منه نباما قبلكم و حكم ما بينكم و خبر ما بعدكم (داودبن‏فرقد گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: براى هر آيه‏اى نگوييد: اين فلان كس است و اين بهمان كس! بخشى از قرآن حلالهاست و بخشى ديگر حرامها و پاره‏اى خبر پيشينيان است و [پاره‏اى ديگر] احكام امورى است كه ميان شما روى مى‏دهد و [پاره‏اى ديگر] گزارش پسينيانتان است) [12].
چنانكه از برخى روايات بر مى‏آيد، ولايت ائمه عليهم السلام يكى از مهمترين فرايض دين اسلام است [13] ; لكن اين ايجاب نمى‏كند كه ظواهر فرايض ديگر نيز به ائمه عليهم السلام تاويل شود . در اين خصوص عنايت‏به روايت ذيل مناسب مى‏نمايد .
- حفص المؤذن قال: كتب ابوعبدالله عليه السلام الى ابى الخطاب: بلغنى انك تزعم ان الخمر رجل و ان الزنا رجل و ان الصلاة رجل و ان الصوم رجل، ليس كما تقول . نحن اصل الخير و فروعه طاعة الله، و عدونا اصل الشر و فروعه معصية الله . ثم كتب: كيف يطاع من لايعرف؟ و كيف يعرف من لايطاع (حفض مؤذن گويد: امام صادق عليه السلام به ابوالخطاب نوشت: به من خبر رسيده است كه تو مى‏پندارى باده فلان كس است وزنا بهمان كس، و نماز فلان كس و روزه بهمان كس . اينچنين كه مى‏گويى، نيست . ما اصل خوبيها هستيم و فروعش فرمانبردارى از خداست و دشمن ما اصل بديهاست و فروعش نافرمانى خداست . پس از آن افزود: چگونه كسى را كه نمى‏شناسند از او فرمانبردارى كنند، و چگونه از كسى فرمانبردارى كنند كه او را نمى‏شناسند [14].
گفتنى است همين حديث را بشير دهان نيز از آن حضرت روايت كرده است [15]. اگر چه حفص و بشير هر دو مجهول الحال هستند; لكن تعدد طريق احتمال جعل حديث را زايل مى‏سازد .
شايان ذكر است متن اين حديث مشكلاتى دارد; از جمله اينكه ميان ائمه و طاعت‏يا دشمن ائمه و معصيت‏سنخيتى وجود ندارد كه يكى به منزله اصل و ديگرى به منزله فرع قلمداد شود و ديگر اينكه ميان فروع و خبرش تناسبى نيست; زيرا لازم بود خبرش جمع باشد; نه مفرد . در خصوص مشكلات مذكور دو احتمال وجود دارد: يكى آنكه «طاعة‏» جمع طائع يا طيع باشد; چنانكه «سادة‏» جمع سيد و «قادة‏» جمع قائد و «صاغة‏» جمع صائغ است; بر اين اساس معناى حديث چنين مى‏شود كه ما اصل حق هستيم و فروع حق طائعون، يا طيعون - يعنى فرمانبرداران - خدايند; اما اين احتمال ضعيف است; زيرا «معصية‏» را كه در جمله ديگر حديث است، نمى‏توان اينچنين توجيه كرد، و ديگر آنكه «طاعة‏» اسم جنس باشد; لذا مراد عموم طاعات باشد . با اين توجيه سنخيت ميان «معصية‏» و «عدونا» نيز روشن مى‏شود . با اين احتمال بايد قبل از «نحن‏» و «عدونا» لفظ ولايت را در نظر گرفت [17].
ناگفته نماند كه اين دو احتمال با فرض اين است كه متن حديث عين لفظ معصوم عليه السلام باشد; لكن مقايسه متن وايت‏حفص با متن روايت‏بشير و ملاحظه اختلافات پاره‏اى از الفاظ آندو اين فرض را تضعيف مى‏سازد . اختلافات متن روايت‏بشير با متن روايت‏حفص چنين است: 1- جمله «الزنا رجل‏» بر جمله «الخمررجل‏» مقدم شده است . 2- بجاى «الصوم‏» ، «الصيام‏» آمده است . 3- جمله «ان الفواحش‏رجل‏» را افزون بر آن دارد . 4- بجاى «نحن اصل الخير» ، «انا اصل الحق‏» آمده است . 5- بجاى «فروعه‏» ، «فروع‏الحق‏» آمده است . 6- بجاى «فروعه معصية‏الله‏» ، «فروعهم الفواحش‏» آمده است . 7- «ثم كتب‏» را ندارد . اين اختلافات حاكى از اين است كه حديث نقل به معنا شده است; بنابراين بعيد نيست در اصل چنين بوده باشد: ولايتنا اصل الخير و فروعه الطاعات و ولايت عدونا اصل الشر و فروعه المعاصى; يعنى ريشه خوبى دوستى ماست و شاخه‏هايش طاعات و ريشه بدى دوستى دشمنان ماست و شاخه‏هايش معاصى .

5) ظاهر و باطن در نظر متصوفه

متصوفه در اين نظر كه ظاهر قرآن رمز و مثلى است كه به حقيقتى ديگر اشاره دارد و ظاهر قرآن مراد خداوند نيست، بلكه صرفا همان حقيقت ديگر مراد خداست، با غلات هم عقيده‏اند; لكن برخلاف غلات كه معتقد بودند، باطن قرآن رجل است، متصوفه معتقدند، باطن قرآن نفس آدمى است; لذا ظاهر همه الفاظ قرآن را به نفس و حالات آن تاويل مى‏كنند .
ناگفته نماند برخى از متصوفه هم ظاهر قرآن را مراد خدا مى‏دانند و هم آنچه را كه باطن قرآن مى‏خوانند; لكن فهم باطن قرآن را ويژه خويش مى‏شمارند . برخى از مواردى را كه متصوفه باطن قرآن خوانده‏اند، چنين است:
- سهل شوشترى درباره آيه «لتنذر ام القرى و من حولها» [انعام 92] گفته است: «تفسير ظاهرى «ام‏القرى‏» مكه مكرمه و مقصود باطنى آن قلب است و منظور از «من‏حولها» اعضاء و جوارح است و مراد آيه بيم دادن مردم است كه دلها و اعضاى خود را از لذات معاصى و منكرات نگهدارند» [18].
- ابوعبدالرحمن سلمى درباره آيه «الم‏تر ان‏الله انزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضرة‏» [حج 63] گويد: «يكى از متصوفه گفته است: [يعنى:] آب‏هاى رحمت را از ابرهاى قرب نازل كرد و به [روى] دلهاى بندگانش چشمه‏هايى از آب رحمت گشود; زان پس روياند و با زيور معرفت‏سبز ساخت . . . .» [19].
- نجم‏الدين دايه در مورد آيه «يا ايهاالذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار وليجدوا فيكم غلظة‏» [توبه 123] گويد: «و قاتلوا الذين يلونكم من الكفار يعنى: با كافران نفس و صفاتش بوسيله مخالفت‏با خواهش‏هايش و تبديل صفاتش و واداشتن آن به طاعت‏خدا و مجاهده در راه او جهاد كنيد; زيرا آن حجاب تو از [وصال به] خداست . «وليجدوا فيكم غلظة‏» ; يعنى: [بايد در شما بيابند] تصميمى صادقانه در فانى ساختن آن با رها كردن خواهشها و لذتها و نيك پنداريهايش و مبارز با خواسته‏هاى آن و واداشتنش به پيروى در طلب حق‏» [20].
چنين معانى باطنى كه متصوفه ارائه مى‏دهند - حتى اگر منكر ظاهر قرآن نباشند - پذيرفتنى نيست; زيرا اين معانى - بدون انضمام بينش صوفيانه به معانى قرآن - از ظاهر قرآن بر نمى‏آيد .
- مغنيه در رد عقيده متصوفه گويد: «چنين پندارى به هيچ دليلى مستند نيست; چون خداى سبحان همه مردم را به تكليف واحدى مكلف ساخته است و ميان گروهها و افراد فرق ننهاده و همه را با قرآن كريم مخاطب ساخته و عمل بدان را بر آنان واجب گردانيده است و محال است كه آنان را به چيزهايى امر كند كه آنها را نمى‏فهمند و بدانها راه نمى‏برند . چگونه چنين باشد; در حالى كه خدا قرآن را به عربى مبين متصف ساخته است‏» [21].
نيز علامه طباطبائى گويد: «متصوفه به جهت‏سرگرمى به سير در باطن آفرينش و توجه به مقام آيات انفسى - بدون عالم ظاهر و آيات آفاتى - در بحث‏خود به تاويل محدود شدند و تنزيل را كنار گذاشتند . اين امر مردم را به تاويل و پرداختن جملاتى شاعرانه و استدلال از هر چيز بر هر چيز جرئت داد; حتى تا به آنجا انجاميد كه آيات را با حساب جمل تفسير كردند و كلمات را به زبر و بينات و حروف نورانى و ظلمانى و جز آنها برگرداندند، و حال آنكه واضح است كه قرآن نازل نشده تا فقط متصوفه را هدايت كند و نه مخاطبان آن اهل علم اعداد و اوفاق و حروفند و نه معارف آن بر اساس حساب جمل مبتنى است كه منجمان آن را پس از انتقال [علم] نجوم از [زبان] يونانى به [زبان] عربى برقرار كردند» [22].

6) ظاهر و باطن در نظر علامه طباطبائى

به نظر مى‏رسد، حاصل نظر علامه طباطبائى در خصوص ظاهر و باطن قرآن چنين است كه هر بيان لفظى قرآن برخاسته از يك معرفت كلى و هر معرفت كلى برآمده از يك معرفت كلى‏تر است تا برسد به اصل قرآن كه در لوح محفوظ است و همه معارف قرآنى از آن سرچشمه گرفته است . نسبت هر معرفت‏به معرفت‏بالاتر از نظر دلالت نسبت مثل به ممثل است; بنابراين ظاهر قرآن همان معنايى است كه در مرتبه نخست از مراتب معانى قرآن قرار دارد و بطون قرآن تمام معناهايى است كه در طول همان معنا واقع است [23].
براى نمونه در آيه «فاجتنبوا الرجس من الاوثان‏» (1) [حج 30] خدا از پرستش بتها نهى كرده است و اين نهى مثالى از يك نهى گسترده‏تر، يعنى نهى از پرستش غيرخداست كه هم شامل نهى از پرستش بتهاست و هم نهى از پرستش غير آن مانند شيطان و حتى خواهشهاى نفس . همچنين نهى از پرستش غيرخدا نيز مثالى از يك نهى فراگيرتر، يعنى از توجه به غير خداست [24].
علامه طباطبائى اين مثال را به بيانى ديگر چنين شرح مى‏دهد: «خداى متعال در كلام خود مى‏فرمايد: «واعبدواالله ولاتشركوا به شيئا» (2) [نساء 36]. ظاهر اين كلام نهى از پرستش معمولى بتهاست; چنانكه مى‏فرمايد: «فاجتنبوا الرجس من الاوثان‏» [حج‏30] ; ولى با تامل و تحليل معلوم مى‏شود كه پرستش بتها براى اين ممنوع است كه خضوع و فروتنى در برابر غير خداست و بت‏بودن معبود نيز خصوصيتى ندارد; چنانكه خداى متعال اطاعت‏شيطان را [نيز] عبادت او شمرده، مى‏فرمايد: «الم اعهد اليكم يا بنى‏آدم ان لاتعبدوا الشيطان‏» (3) [يس 60]، و با تحليلى ديگر معلوم مى‏شود كه در طاعت و گردن نهادن انسان ميان خود و غير فرقى نيست . همانطور كه از غير نبايد اطاعت كرد، از خواستهاى نفس [نيز] نبايد اطاعت كرد; چنانكه خداى متعال اشاره مى‏كند: «افرايت‏من اتخذ الهه هواه‏» (4) [جاثيه 23]، و با تحليل دقيقترى معلوم مى‏شود كه اصلا به غير خداى متعال نبايد التفات داشت و از او غفلت كرد; زيرا توجه به غير خدا همان استقلال دادن به او و خضوع و كوچكى نشان دادن در برابر اوست، و اين همان روح عبادت و پرستش است كه خداى متعال مى‏فرمايد: «ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن‏والانس‏» تا آنجا كه مى‏فرمايد: «اولئك هم الغافلون‏» (5) [اعراف‏179].
چنانكه ملاحظه مى‏شود، از آيه كريمه «ولاتشركوا به شيئا» ابتدائا فهميده مى‏شود، اينكه نبايد بتها را پرستش كرد و با نظرى وسيعتر اينكه از ديگران به غير اذن خدا نبايد اطاعت كند و با نظرى وسيعتر از آن اينكه انسان حتى از خواهش دل خود نبايد پيروى كند و با نظر وسيعتر از آن اينكه نبايد از خدا غفلت كرد و به غير او التفات داشت .
همين ترتيب - يعنى ظهور يك معناى ساده ابتدائى از آيه و ظهور معناى وسيعترى بدنبال آن و همچنين پيدايش معنائى در زير معنائى - در سرتاسر قرآن مجيد جارى است و با تدبر در اين معانى معناى حديث معروف - كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم ماثور و در كتب حديث و تفسير نقل شده است كه «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة البطن‏» (6) - روشن مى‏شود .
بنابر آنچه گذشت، قرآن مجيد ظاهر و باطن دارد و هر دو از كلام اراده شده‏اند; جز اينكه اين دو معنا در طول هم مرادند; نه در عرض هم . نه اراده ظاهر لفظ اراده باطن را نفى مى‏كند و نه اراده باطن مزاحم اراده ظاهر است‏» [25].
همو در جاى ديگر درباره كيفيت معانى باطنى قرآن گويد: «قرآن از حيث معنا مراتب گوناگونى دارد كه از جهت طولى بر يكديگر مترتبند [. اين معانى] نه در يك عرض هستند تا استعمال لفظ در بيشتر از يك معنا لازم بيايد [كه ممتنع است] ; نه مثل مجاز است; نه از قبيل لوازم متعدد براى ملزوم واحد; بلكه آنها معناهايى مطابق يكديگرند كه لفظ بر هر يك از آنها - به حسب مراتب فهم‏ها - دلالت مطابقى دارد» [26].

7) ظاهر و باطن در تحليل عقلى

براى تجزيه و تحليل عقلى ظاهر و باطن بايد پاسخ اين پرسش كاوش شود كه چه معانى و مضامينى را مى‏توان موافق قرآن دانست . جهت آن است اين است كه اساسا مضامينى را كه موافق قرآن نباشند، نه رواست كه آنها را ظاهر قرآن ناميد و نه باطن‏قرآن .
شايان ذكر است كه نسبت معانى به قرآن سه گونه است: برخى موافق قرآن، برخى مخالف قرآن و بالاخره برخى مفارق از قرآن‏اند .
به عبارت روشنتر بعضى از مضامين را مى‏توان به قرآن نسبت داد و قرآن نه با آنها مخالفت دارد و نه بى‏ارتباط است; براى مثال مضامين «پدر و مادر را كتك مزن! به آنان دشنام مده! آنان را گرامى بدار» همگى با جمله «لاتقل لهما اف‏» (7) [اسراء23] موافقت دارند . همچنين، مضمون «درياى شيرين حاصل از ريزش آب رودخانه‏ها به دريا، و درياى شور واقع در حوزه اصلى كه به يكديگر تلاقى پيدا مى‏كنند، بدون آنكه به حوزه همديگر تجاوز كنند» [27] به عنوان تفسير «مرج البحرين يلتقيان . بينهما برزخ لايبغيان‏» (8) [رحمن‏19و20] موافق قرآن تلقى مى‏شود .
برخى ديگر از مضامين با قرآن مخالفت دارند و قرآن آنها را برنمى‏تابد; مثل مضمون «آبهاى شيرين واقع در سفره‏هاى زيرزمينى و آبهاى شور درياها» به عنوان تفسير «البحرين‏» در آيات اخيرالذكر كه با جملات «يلتقيان‏» و «يخرج منهما اللؤلؤ والمرجان‏» (9) [رحمن 22] مخالفت دارد; چون آن آبها با يكديگر تلاقى ندارند و در آبهاى زيرزمينى لؤلؤ و مرجان به عمل نمى‏آيد; بعلاوه در عرف بر آبهاى زيرزمين، دريا اطلاق نمى‏كنند; بويژه آنكه اين آبها در زيرزمين به صورت دريا نيست; بلكه به شكل ذرات در لابلاى خاك و شن‏اند [28].
بالاخره برخى ديگر از مضامين هيچيك از نسبتهاى موافق يا مخالف را با قرآن ندارند و اساسا مفارق و جداى از قرآن‏اند . قرآن نه آنها را تصديق مى‏كند و نه تكذيب; مثل «على عليه السلام و فاطمه عليها السلام‏» به عنوان تفسير يا تاويل «البحرين‏» در آيه مورد بحث كه اصولا ميان آنها ارتباطى وجود ندارد والبته چنين مضامينى را نيز - نظير مضامين نوع دوم - روا نيست، به قرآن نسبت داد، [29] جز از باب تمثل [30] ; يعنى: على عليه السلام و فاطمه (س) مثل دو درياى از علم و طهارت خوانده شوند كه در دامانشان حسن عليه السلام و حسين عليه السلام چون لؤلؤ و مرجان تربيت‏يافته‏اند .
حاصل بحث آنكه از سه نوع مضامين مذكور تنها آنهايى را كه با قرآن موافقت دارند، مى‏توان بدان نسبت داد و به عنوان معانى قرآن تلقى كرد .
مضامين موافق قرآن خود دو نوعند: يكى آنچه مراد الهى است و خداوند به هنگام نزول قرآن، آن را اراده كرده است و از آن به مراد جدى تعبير مى‏شود و ديگر آنچه لازم مراد الهى است و بسا خداوند به هنگام نزول قرآن، آن را قصد نكرده است كه آن را معناى التزامى مى‏گويند [31].
مى‏توان مراد جدى قرآن را ظاهر و معناى التزامى قرآن را باطن ناميد; چون آن هم با مضمون روايات صحيح معصومين عليه السلام موافقت دارد و هم با فهم عرفى و هم با فهم عقلانى . چنين ظاهر و باطنى برخلاف آنچه معتقد غلات و متصوفه است، مصدق يكديگرند، نه مفارق از يكديگر . (10)

منابع

1) راغب، مفردات الفاظ القرآن، ذيل ظهر .
2) همان، ذيل بطن .
3) مجلسى، بحارالانوار 89/83 و طباطبائى، الميزان 3/71 .
4) مجلسى، پيشين 89/97 و 92 .
5) سعدبن‏عبدالله، المقالات و الفرق 51 .
6) همان 85 .
7) مجلسى، پيشين 24/301 و حويزى، تفسير نور الثقلين 2/25 .
8) خوئى، معجم/رجال الحديث، ذيل محمدبن منصور الكوفى .
9)) مجلسى، پيشين 24/303 و 79/236 .
10) خوئى، پيشين، ذيل داودبن‏كثير رقى .
11) مجلسى، پيشين 24/300 .
12) همان 301 .
13) ر . ك: حر عاملى، وسائل‏الشيعه 1/81 و 10 و 14 و 18 .
14) مجلسى; پيشين 24/301 و صفار، بصائرالدرجات 536 .
15) مجلسى; پيشين 299 .
16) خوئى، پيشين، ذيل حفص المؤذن و بشير الدهان .
17) مجلسى، پيشين .
18) هاشم معروف حسينى، تصوف و تشيع، ترجمه سيد صادق عارف 182- 183 .
19) محمدحسين ذهبى، التفسير و المفسرون 2/388 .
20) همان 396- 397 .
21) مغنيه، المعالم الفلسفية الاسلامية 202 .
22) طباطبائى، پيشين 1/71 .
23) همان 3/64 و 72 وهمو، قرآن در اسلام 27- 28 و همو، شيعه در اسلام 47- 50 .
24) ر . ك: طباطبائى، شيعه در اسلام 49 .
25) همو، قرآن در اسلام 27- 28 .
26) همو، الميزان 3/64 .
27) ر . ك: جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، ذيل آيه 19 و 20 رحمن و مغنيه، تفسيرالكاشف، ذيل همان آيه و طنطاوى، تفسيرالجواهر، ذيل همان آيه .
28) ر . ك: جمعى از نويسندگان، پيشين .
29) ر . ك: مغنيه، پيشين .
30) ر . ك: شعرانى، مقدمه تفسيرمنهج‏الصادقين 1/12 .
31) ر . ك: مظفر، اصول الفقه 2- 1/108 .

پى‏نوشت‏ها:

1) از پليدى از قبيل بتها دورى كنيد .
2) و خدا را بندگى كنيد و چيزى را شريك او نسازيد .
3) اى فرزندان آدم آيا از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را بندگى نكنيد؟
4) آيا آنكه خواهش خود را خدا گزيده بود، ديدى؟
5) و بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم . . . آنان بى‏خبرند .
6) قرآن ظهر و بطنى دارد و بطنش بطنى ديگر تا هفت‏بطن .
7) به آندو (پدر و مادر) اوف مگو .
8) دو دريا را روان كرد، به گونه‏اى كه به برسند . ميان آندو حائلى است كه به [حوزه] همديگر تجاوز نمى‏كنند .
9) از هر دو مرواريد و مرجان بر مى آيد .
10) شرح اين مجمل به نوبتى ديگر موكول مى‏شود .


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org