تعداد بازدیدها : 2533
  عنوان مقاله : گفت و گو با آیة الله معرفت
 نویسنده : محمد هادی معرفت
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >علوم قرآن(2769)->اصول و مباني فهم قرآن(341)
  آدرس اینترنتی:   http://www.quran-p.com/index.php/page,articleView/articleID,200  
 منبع: فصلنامه پژوهشهای قرآنی
 چاپ مقاله


متن مقاله
گفت و گو با آیة الله معرفت


پژوهشهای قرآنی: به عنوان نخستین سؤال بفرمایید كه آیا فهم قرآن ممكن است یا نه و در فرض امكان ، معیار فهم معانی چیست و آنچه از معانی فهمیده می شود، بر چه اساسی دارای ارزش و اعتبار است؟
استاد معرفت: بحث معنی داشتن الفاظ و معیار آن یكی از مباحث مهمی است كه البته طرح كنندگان این بحث آن را روی مسائل دینی پیاده می كنند، ولی بحث جنبه عمومی دارد. این سؤال را مطرح می كنند كه اساساً جملات و تعابیر و الفاظ بر اساس چه معیاری افاده معنی می كند؟ یعنی این الفاظ كه به صورت جمله ها و تركیبهای كلامی القا می شود، آیا واقعاً افادهٌ معنی می كند یا اینكه این معنی را ما به آنها می دهیم؟ اگر لفظ مفید معنی است روی چه معیاری افادهٌ این معنی را می كند و این معنی مفاد این لفظ است؟ تو می گویی من این گونه می فهمم. این فهم توست، دیگری به گونهٌ دیگر می فهمد و فهم افراد نسبت به الفاظ و تعابیر، منوط به خود آنهاست.
وقتی این بیان در حوزهٌ دین قرار گرفت چنین نتیجه می دهد كه فقها، مفسرین، دین شناسان از ابتدا تاكنون آنچه از احادیث و كتاب و سنت فهمیده اند، فهم خودشان است، نه اینكه واقعاً این متون آن معانی را افاده كرده بـاشند، و چون لفظ دلیل و معیـاری ندارد
كه این معنـی را افــاده كنـد پس استفاده این معانی به نحوهٌ دركِ خود این اشخاص بستگی دارد و برای خود آنها حجّت است و ممكن است ما به گونه ای دیگر و با ابزارهایی كه در اختیار داریم حتی به نحو احسن و اكمل بفهمیم. پس اینكه فلان آیه را طبرسی(ره) این طور معنی كرده خوب كرده باشد، یا علامه حلی از فلان روایت فلان حكم شرعی را فهمیده ما تخطئه اش نمی كنیم، اما برای ما چه ارزشی دارد؟
این مسئله به اینجا ختم نمی شود، چون اینها مقدمه است برای هدفی بالاتر، یعنی تشكیك در فهم هایی كه راجع به دین شده است آن وقت آنچه كه تا به حال علمای دین به مردم ارائه دادند همه زیر سؤال می رود. آن وقت یك جوان كه ذهن پاك و ساده ای دارد، همین كه او را نسبت به آنچه كه هست بدبین كنند یا لااقل ایجاد شكّ برایش بكنند كافی است. و آن گاه راه باز می شود برای اینكه هر چه را بخواهند به عنوان دین ارائه بدهند یا اصلاً حتی چیزی را هم ارائه ندهند، چون هدف تشكیك در آنچه تا بحال ارائه شده است می باشد.
البته طرح این گونه مسائل در حوزه های دینی دیگر مثلاً در حوزهٌ مسیحیت یا غیرمسیحیت شاید جا داشته باشد، چون آنها آنچه واقعاً در آیین مسیحیت یا یهودیت مطرح است ارائه نمی دادند، بلكه چیزهایی را كه برداشت خودشان بوده ارائه می دادند و می گفتند تورات این را می گوید، و لذا قرآن به اینها می گوید شما چرا این كار را می كنید «قل فأتوا بالتوراة» چرا خود تورات را ارائه نمی دهید؛ اینها برداشت های شخصی خودتان است. اینها اعمال غرض می كردند، یعنی نه اینكه واقعاً برداشت شان اختلاف داشت، اصلاً آنچه را می خواستند پنهان می داشتند، آنچه را كه به صلاح آنها بود می گفتند، حقیقت صریح را بیان نمی كردند. این شیوه و این روش تا كنون هم ادامه دارد و رؤسای ادیان در جهان همین شیوه را دارند و لذا كتب اصیل آنها پیش خودشان محفوظ است و آنچه كه ارائه می دهند یك سری ترجمه ها و برداشتها و شرح و توضیح هاست، اما آنچه اصل است نشان نمی دهند.
اما در حوزه اسلامی كه حقایق دینی و منابع دینی اصیل و دست نخورده دین در اختیار همگان است این حرف جا ندارد، چون معیار صحّت و سقم اینها خود كتاب و سنت است كه در اختیار همه است، پس زمینه طرح این گونه سؤالات در حوزه دینی وجود ندارد.
اكنون می پردازیم به اصل بحث. اصل بحث این است كه معیار در معنی داشتن كلمات و الفاظ چیست؟ و بر اساس چه معیاری این الفاظ این معانی را افاده می كند؟ كار به فهم شخص نداریم. این آقایان می خواهند بگویند هیچ معیاری وجود ندارد، این تو هستی كه به این الفاظ و عبارات این معنی را می دهی نه اینكه از آنها دریافت می داری. ما می خواهیم بگوییم این گونه نیست بلكه معیار دارد. آن معیار چیست؟ بر اساس چه ضابطه ای ما از الفاظ و كلمات و جمل و تراكیب، این معانی را می فهمیم. جوابش یك كلمه است؛ معیار وضع است. چون الفاظ و كلمات و تعابیر، همگی با قراردادهای اجتماعی افاده معانی می كنند، زیرا از روز نخست انسان احساس كرد باید به صورت گروهی زندگی كند و زندگی گروهی و اجتماعی متوقف بر امكان تفهیم و تفهّم و تبادل افكار است، یعنی باید انسانها وقتی گرد هم می آیند تا به كمك یكدیگر نیازهای یكدیگر را برآورده كنند بتوانند این خواسته های خود را به دیگران تفهیم كنند و خواسته های دیگران را بفهمند، پس این تبادل، لازمهٌ ضروری زندگی اجتماعی است.
در اینجا بشر برای امكان تبادل مفاهیم به سراغ یك اختراع رفت و آن اختراع الفاظ است، یعنی الفاظ و لغات از اختراعات خود بشر است و برای هر مفهومی یك لفظ و اسم (به معنای عامّ) وضع كرد، هر مفهومی را یك اسمی برایش گذاشت، نام یعنی نشانه؛ لفظ هم یعنی صوت. یعنی قرار گذاشتند كه ما وقتی كه فلان مفهوم را می خواهیم تفهیم كنیم این صدای خاص باید داده شود، مثلاً اگر كسی مفهوم جسم سیال (آب) را می خواهد به طرف بگوید، می گویند این صدا را؛ مثلاً آب یا ماء را كه یك نوع صوتی است ابراز كند، این نشانه است كه این معنی و مفهوم را اراده كرده است. به طور قراردادی روی تمام مفاهیمی كه مورد نیازشان بوده الفاظی را وضع كردند، یعنی برای هر مفهومی یك نشانه ای قراردادند كه این نشانه لفظ و اسم اوست.
پس اینكه الفاظ ـ یعنی این اصوات خاص ـ این معانی خاص را می فهمانند، منشأ آن وضع است یعنی قرارداد است. و لذا این كه گفته می شود دلالت الفاظ بر معانی ذاتی است به عقیده من هیچ عاقلی چنین حرفی نزده است، گرچه در اصول مطرح است، اما این شایسته اصولی ها نیست. این را باید ببریم پیش ادبا، آنها چیز دیگری می خواهند بگویند؛ آنها می خواهند بگویند تناسب است بین اصواتی كه بالمواضعه (با وضع قراردادی) به عنوان نشانه ها برای مفاهیم قرار دادند و بین آن مفاهیم. منظور آنها چیزی غیر از این نیست و گرنه دلالت الفاظ، یعنی این اصوات خاص، بر مفاهیم، یعنی معانی خاص، بالوضع است لاغیر، و این ابداع خود بشر است. منتهی شرط آن علم به وضع است، یعنی اگر بخواهید از این معنی این مفهوم را بفهمید باید عالم به وضع باشید.
در كنار این شرط، مقرراتی هم عقلا در همه زبانها به طور قراردادی مقرر كرده اند كه در علم اصول اینها را اصول لفظیه می گویند و جزء شرایط فهم معانی یا تفهیم معانی است، مانند اصالة الحقیقه، اصل عدم قرینه، اصالة الظهور و… اینها اصول عقلایی هستند و در تمام زبانها رعایت می شوند. مثلاً اگر كسی گفت: من امروز در بیشه با یك شیر برخورد كردم، شما می خواهید از این استفاده بكنید كه او در جنگل یك شیر كه حیوان كذایی است دیده است، احتمال نمی دهید كه مرادش از بیشه انبوه مردم باشد و منظورش از شیر یك دلاوری باشد، گرچه این احتمال هست، اما شما بر اساس اصالة الحقیقه می گویید این شیر بوده است، یعنی این معنی را تحمیل می كنید به او كه این معنی مفاد لفظ است، یا بنابر اصالة عدم القرینه یا عدم سهو و نسیان. اگر این اصول در كنار وضع نباشد باز افاده و استفاده ازمعانی امكان ندارد.
بنابر این چنین نیست كه ما معانی را بر این الفاظ تحمیل كرده باشیم و فهم هر كس از لفظ، فهم خودش باشد و به دیگری ربطی نداشته باشد، نه! بلكه اگر كسی عاقل باشد و عالم به وضع باشد و این اصول و مقررات را رعایت كرده باشد، چیزی را می فهمد كه همه كس می فهمند؛ این طبق اصول مقرره عقلائیه است. پس الفاظ اساساً بالمواضعه و به طور قراردادی برای افاده معانی است و همه اینها نشانه است و این اصول باید رعایت بشود. بنابراین الفاظ افاده معانی می كنند و معیار آن وضع است و شرایطش هم علم به وضع و امكان اجرای اصول مقرره است، یعنی اگر شما در شرایطی بودید كه نتوانستید اصالة الحقیقه را جاری كنید نمی توانید از آن اصول استفاده كنید، و باز در این صورت هم نمی شود از لفظ استفاده كرد، لذا این اصول مقرره هم امكان اجرای آنها شرط است.
از آنچه گفتیم روشن می شود كه همه چیز معیار دارد و ضابطه مند است، و اگر اختلافی رخ بدهد ناشی از این است كه شما در اجرای مقررات كوتاهی كرده اید؛ یكی دقیقاً عالم به وضع است دیگری چنین نیست، پس این مربوط نیست به اینكه لفظ برای افاده معانی معیار ندارد، بلكه اساساً زندگی بشر و جامعه بشریت از روز نخست روی همین مبنا پایه گذاری شده است كه الفاظ معانی را طبق ضوابط افاده كند.
آیا آنچه به عنوان اصول افاده معنی در الفاظ گفته شد از قبیل وضع و آگاهی از وضع و اصول مقرره لفظیه و امكان اجرای آنها، در قرآن نیز رعایت شده است، یا آن كه قرآن زبانی مخصوص به خود دارد؟
استاد معرفت: قرآن تصریح می كند «و ما أرسلنا من رسول الاّ بلسان قومه لعلّهم یتذكّرون» هر پیغمبری را به زبان خود مردمش فرستادیم، تا اینكه اینها متذكر شوند، عمل كنند، بپذیرند. بلسان قومه، یعنی هر پیغمبری مبعوث شده است تا طبق مقررات همان زبان بامردمش سخن بگوید، یعنی دقیقاً پیغمبران موظف هستند كه با مردم همان گونه سخن بگویند كه مقررات آنها اقتضا می كند و گرنه نقض غرض است، چون اگر بخواهد زبان خاص داشته باشد یك مقررات خاص داشته باشد در آن صورت لعلّهم یتذكرون نتیجه نمی دهد. پس پیامبران وظیفه اولی شان این است كه به زبان قوم و مقررات و اصولی كه در آن جامعه و محیط حاكم است آشنایی كامل داشته باشند تا بتوانند مفاهیمی را كه از جانب خدا آورده اند به مردم تفهیم كنند تا مردم بفهمند و طبق آن عمل كنند، پس اینكه گفته شود زبان دین، زبان خاص است و قابل فهم نیست، بر خلاف تصریح و برخلاف حكمت است.
فرض كنید وقتی كه یك انسانی جمله ای نوشت بر چه اساس حرفهای او را معنی و ترجمه می كنید، بر اساس اینكه آدم عاقلی است، هوشیار است، توجه كرده و مخصوصاً اگر گوینده این كلام حكیم باشد؛ حكیم بهتر و بیشتر این اصول را رعایت می كند، چون می خواهد به هدفش برسد.
بنابر این اینكه از بعضی شنیده می شود كه زبان دین برای همه كس قابل فهم نیست حرف بسیار غلطی است؛ زبان دین زبان عرف عام است. نه فقط اسلام، بلكه همه ادیان الهی، همه پیامبران آمدند تا با مردم به زبان خود آنها سخن بگویند. و اگر در روایت آمده است: «انّما یعرف القرآن من خوطب به» یعنی خود مردم، چون قرآن با كسانی سخن گفته است كه سخن را می فهمند. پس زبان دین، زبانی است قابل فهم. معیاری كه برای فهم زبان دین است همان معیاری است كه در زبان عرف عام مطرح است نه به گونه دیگر .
چرا مفسرین در بعضی از آیات اختلاف دارند یا فقها در بعضی از استنباطات با یكدیگر تفاوت دارند؟
استاد معرفت: اینكه مفسرین در بعضی از آیات اختلاف دارند، یا فقها در بعضی از استنباطات، این یك امر طبیعی است چون در همه علوم و دانشها انتظار نمی رود كه درنظریات علمی همه دانشمندان در هر رشته یكسان باشند، طبعاً اختلاف نظر در همه دانشها هست، در علوم ریاضی هم كه ضابطه مندترین علوم است اختلاف نظر هست، و نمی توان گفت: چون اختلاف نظر دارند در نتیجه حقیقتی در بین نیست و حقیقت نسبی است و این فهم های خاص خود اینهاست كه ربطی به دین ندارد. فقها و مفسرین كارشناسان فهم دین هستند، ولی «انزل من السماء ماء فسالت أودیة بقدرها… » هر كس استعدادش بیشتر باشد و ابزاری كه برای فهم قرآن یا حدیث در اختیار دارد بیشتر و قوی تر و محكم تر باشد بهتر و عمیق تر استفاده می كند، و این اختلاف منشأش این نیست كه ما یك حقیقتی ثابت نداریم و در نتیجه حقیقت نسبی است.
باید در نظر داشته باشیم كه شیعه مخطئه است، مخطئه منطقش این است كه حقیقت یكی است، در رسیدن به این حقیقت گاهی اختلاف می شود و لذا ممكن است در اثر اختلاف یكی به حقیقت رسیده و یكی نرسیده باشد و گاهی ممكن است هیچ كدام به حقیقت نرسیده باشند. این مصوّبه هستند كه می گویند هر كس طبق فهمش كه فهمید حقیقت همان است، ولی گمان ندارم حتی اهل سنت هم این حرف را زده باشند، چون كسانی كه اینها را می گویند این حرفها را در حوزه دین پیاده می كنند و در حوزه های دیگر پیاده نمی كنند.
نتیجه می گیریم كه اساساً در علوم بشری اینكه گفته شود آنچه را كه سابقین و گذشتگان فهمیدند معلول شرایط زمان آنها بوده و برای ما بی ارزش است، بنابراین اساساً فهم معنی ضابطه ندارد، یا حقایقی در میان نیست، حرفی بی اساس است. به قول یكی از دانشمندان اروپا می گوید، اینكه شما می گویید زبان دین قابل فهم نیست، پس این انبیا در طول تاریخ این همه زحمت كشیدند و مردم را هدایت كردند آیا همه اینها دروغ بوده؟! این همه پیامبران زحمت كشیدند راه ها را نشان دادند مردم را هدایت كردند آیا اینها همه دروغ بوده؟ هرگز نمی توان پذیرفت. نتیجه آنچه گفته شد این است كه در مطرح كردن این گونه مطالب باید مقداری تعمّق شود و اساساً معیارها نشان داده شود. اگر ضابطه های تفهیم و تفهّم روشن شد وضعیت مسائل دینی هم روشن می شود.
آیا زبان قرآن، زبان خاص به خود اوست یا نه، و اگر قرآن به زبان عرف سخن گفته است آیا این عرف عام است یا عرف خاص؟
استاد معرفت: برخی گفته اند زبان قرآن و شریعت، زبان عرف خاص است، یعنی قرآن و شریعت، خودشان زبان خاص خودشان را دارند و آن معیارهایی كه برای فهم معانی در عرف عام به كار می رود دربارهٌ قرآن و دربارهٌ شریعت به كار نمی رود، و بعد نتیجه می گیرند كه این مفاهیمی را كه علما، اعم از متكلمین یا فقها، چه در اصول معارف و چه در فروع احكام از دین تلقّی كرده اند اینها مفاهیمی است كه خودشان تحمیل كرده اند و معلول شرایط خودشان است و نمی تواند برای دیگران حجّت باشد، هر كس بالأخره از دین یك قرائتی دارد كه برای خودش ارزش دارد اما برای دیگران چه ارزش دارد.
در پاسخ این گونه افراد باید عرض كنم، زبان دین و مخصوصاً زبان قرآن كه بخشی از دین و عمده ترین متن در میان نصوص دینی است زبان عرف عام است، چرا؟ به جهت اینكه اساساً شرایع و ادیان و كتب آسمانی اینها مخاطبشان مردمند «و ما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه لعلّهم یتذكرون» ما هر پیغمبری را و هر شریعتی را به زبان همان ملتش، قومش فرستادیم، تا اینكه اینها متنبّه شوند. خوب مقصود از بلسان قومه یعنی چه؟ یعنی با همان شیوه های كلامی كه در عرف آن پیغمبر متداول و رایج است، طبق همان شیوه ها ما دین را بر آنها عرضه كردیم، یعنی ما یك شیوه خاصی را نداشتیم تا دین برای آنها نامفهوم باشد، بلكه به زبانی كه خود آنها آشنا هستند با آنها سخن گفتیم، چون هدف این است كه آنها متنبه شوند، و اگر آنها زبان دین برایشان اجنبی باشد هدف كه تنبّه آنهاست حاصل نمی شود. و اساساً شخص حكیم، وقتی هدفی دارد باید راهی را كه انتخاب می كند متناسب با هدفش باشد. اگر شریعتی را كه فرستاده برای تنبّه و تذكّر و اندرز ملتها یعنی تودهٌ مردم است، بنابر اصول حكمت باید زبانش به گونه ای باشد كه تودهٌ مردم برایشان قابل درك باشد.
در نتیجه زبان قرآن زبان عرف عام است؛ یعنی همان گونه كه كلمات و جمل و تعابیر در بین آن گروه متداول است و تفهیم و تفهّم صورت می گیرد، به همین گونه دین و قرآن عرضه شده است. این معنای «و ما أرسلنا من رسول الاّ بلسان قومه» است.
اما نكته این است كه ما وقتی می گوییم زبان دین و قرآن زبان عرف عام است، نفی این را نمی كند كه قرآن خودش اصطلاحاتی مخصوص خودش داشته باشد؛ ما نمی خواهیم بگوییم اساساً شریعت و قرآن، اصطلاحات خاص ندارد. این را نفی نمی كنیم؛ در عین حال كه قرآن زبانش زبان عرف است ولی در عین حال اصطلاحات خاص هم دارد، و در علم اصول گفته می شود كه ما حقیقت شرعیه داریم، چون هر صنفی هر حرفه ای، عرف خاص و اصطلاحات خاص دارد، اما خود این اصطلاحات از همان عرف عامّ گرفته شده منتهی با دست كاری، و لذا همین عرف خاص باز بیرون از عرف عام نیست، اما مقداری دست كاری شده است. مثال روشنش تعابیر صلات، زكات، حج و مانند اینهاست؛ این تعابیر از عرف عامّ گرفته شده است و همان معانی عرف عامّ را هم اكنون حفظ كرده، منتهی قیود و شروطی بر آن اضافه كرده اند، بیش از این نیست، اما همین قیود و شروط این را به عرف خاص تبدیل می كنند. لذا هیچ منافاتی ندارد كه ما زبان قرآن و شریعت را چون مخاطب آن توده مرد مند زبان عرف عامّ بدانیم و در عین حال مصطلحات شرعیه یا حتی مصطلحات قرآنیه قائل بشویم كه از خود عرف گرفته شده است.
همچنین باید توجه داشت كه در این گونه موارد نیاز به استیضاح دارد، یعنی همین عرف عامّ وقتی كه مواجه می شود با این مصطلحات خاص، جا دارد كه از پیغمبر بپرسد كه مقصود چیست؟ مثلاً: «یا ایها الذین اعبدوا ربّكم الذی خلقكم و الذین من قبلكم لعلّكم تتقون» خوب این خیلی كلام ساده و طبق موازین عرف عامّ با مردم سخن گفته، این جای بحث نیست، عرف عامّ هم زود این را می فهمد و تلقی می كند و ترتیب اثر هم می دهد، اما وقتی می گوید: «ولله علی الناس حجّ البیت» همین عرف عامّ می فهمد كه این حجّ البیت مطلق زیارة البیت و قصد البیت نیست، این را می فهمد و حسّ می كند، در اینجا مراجعه می كند به پیغمبر كه كیف الحجّ؟ پیغمبر می گوید، خذوا عنی مناسككم، و سپس توضیح می دهد برایشان؛ می گوید «كتب علیكم الصیام كما كتب علی الذین من قبلكم» در اینجا عرف، صوم را می داند معنایش امساك است، اما خصوصیاتش را نمی داند، از پیغمبر می پرسد و او بیان می كند. لذا در عین حال كه این الفاظ پیش عرف عامّ واجد مفهوم است، اما عرف عام این احساس را دارد كه یك دست كاری شده و لذا می رود سراغ همین كم و زیادها كه در این عرف عام انجام شده است. بنابراین آنچه كه ما بدست آورده ایم این است كه زبان قرآن و شریعت، زبان عرف عام است و منافاتی ندارد كه اصطلاح خاصّ هم داشته باشد.
نكته ای كه جای بحث دارد این است كه در ورای این مفاهیمی كه از این الفاظ فهمیده می شود آیا منظوری پشت سر اینها هست یا نه؟ این یك نكته ای است كه خود پیغمبر از روی اول متوجه این نكته بود و خواست امتش را متوجه بكند كه خوب قرآن بر شما عرضه شد و به عنوان پند و اندرز، بسیاری از مطالب را برای شما گفت، شما هم فهمیدید، اما این تنها ظاهر سطحی این تعابیر است، ولی قرآن ورای این ظاهر یك باطنی هم دارد، یعنی همین قرآن كریم كه شما می بینید، داستانها، قصص، پند، اندرز، مطالب اصول، فروع و معارف را مطرح كرده كه در سطح ظاهر قابل فهم است، اما در ورای این سطح ظاهری پیامهایی هست كه هدف اصلی قرآن را تشكیل می دهد، شما باید بروید دنبال آن پیام ها و آنها را به دست آورید، نباید به این ظاهر لفظ اكتفا بكنید.
این نكته را حضرت از روز اول توجه داشت و امت اسلامی را به این نكته توجه داد كه روی قرآن دقت و تدبّر كنند «أفلایتدبّرون القرآن أم علی قلوب اقفالها» چرا با آن كه قرآن عربی بود و به زبان خودشان بود می گوید «ام علی قلوب اقفالها» اینها كه ترجمه و تعابیر قرآن را قطعاً می فهمیدند، پس معنای این كه علی قلوب اقفالها این است كه پیامهایی كه در درون اینهاست درك نمی كردند، پیامبر می خواهد بگوید اینها را باید درك بكنید، مسئله این است، و اساساً سرّ جاودانگی قرآن در همین پیامهای نهفته در دل آیات است نه در ظاهر سطحی آیات.
ما می دانیم كه این قرآنی كه در دست ماست یكباره نازل نشده بلكه آیه آیه، سوره سوره، یا چند آیه چند آیه، به مناسبتهای مختلف و در پیش آمدهای مختلف و به عنوان چاره مقطعی برای آن حادثه نازل شده است، حادثه ای واقع می شد، مشكله ای ایجاد می شد، آیاتی می آمد و رفع مشكل می كرد، خوب این یك علاج مقطعی است؛ اگر به همین بسنده می شد قرآن امروزه مرده بود پس این شأن نزول ها و مناسبتهایی كه ایجاب كرده آیاتی نازل بشود و معنی و مفهوم آیه را همین شأن نزول ها روشن می كند، نمی تواند مقصود اصلی قرآن باشد، چون اگر این باشد مثل نسخه ای است كه یك طبیب برای یك مریض می نویسد، حتی این نسخه را خود این مریض برای هفته بعد نمی تواند عمل كند چه رسد به دیگران، چون علاج مقطعی است، كه در بسیاری از آیات این گونه است.
آیا ارتباطی بین این بحث و مسأله ظهر و بطن وجود دارد یا نه، و اساساً معنای اینكه قرآن دارای ظهر و بطن است در حقیقت چیست؟
استاد معرفت: ببینید راجع به این فرمایش پیغمبراكرم كه «ما فی القرآن آیة الاّ و لها ظهر و بطن» ابوبصیر از امام باقر(ع) سؤال می كند كه مقصود پیغمبر چیست؟ امام باقر(ع) می فرماید: ظهره تنزیله، یعنی معنای ظهر یعنی ظاهر، معنای ظاهری قرآن یعنی آنچه كه بر حسب ظهور الفاظ و تعابیر قرآن به دست می آید. این همان است كه مطابق شأن نزول ها است، بیش از این نیست. بطنه تأویله، یعنی آن پیام نهفته در دل آیه، تأویل آن است، یعنی آیه را باید ارجاع بدهید، یعنی این خصوصیتی كه آیه را در برگرفته ـ به اصطلاح، خصوصیت مكتنفه ـ اینها را باید كنار گذاشت تا ببینیم از دل آیه چه بیرون می آید كه مقصود آیه و هدف آن است، و لذا امام باقر(ع) می فرماید اگر قرآن به همین اندازه بسنده شده بود كه به ظاهرش و به شأن نزول ها كفایت می شد امروزه مرده بود. ولی این قرآن زنده و جاوید است و برای همه و در همه جا و برای همیشه هست. این مربوط می شود به همان بطن، یعنی به همان پیامهای نهفته در درون آیات قرآن كه ضامن بقاء و خلود و جاودانگی قرآن است و گرنه آن قرآن مرده بود.
عجیب این است كه حضرت تشبیه می فرماید كه (یجری كما تجری الشمس و القمر)؛ این یك تشبیه بسیار ظریف و دقیقی است، چون خود پیغمبر می فرماید كه (لاتفنی عجایبه و لاتبلی غرایبه) عجایب یعنی شگفتی ها، یعنی هر چه در قرآن تعمق و غور شود شگفتی ها بیشتر می شود، یعنی یك بهجتی به انسان رخ می دهد كه می بیند چیز نویی و حرف تازه ای به دست می آید. و لاتبلی غرایبه؛ غرایب یعنی نوآوری ها؛ یعنی چیزهایی كه قرآن آورده همیشه نو است و هیچ گاه كهنه نمی شود.
امام باقر(ع) تشبیه به شمس و قمر كرده است؛ آفتاب چند میلیون سال عمر كرده، اما هر روز كه طلوع می كند تازه است، این خورشیدی كه امروز طلوع كرد همان درخشندگی و همان شكوفایی و طراوت را كه دیروز داشت امروز هم دارد، یعنی دیروز نو بود، امروز هم نو است، فردا هم نو است، و برای همیشه نو است. قرآن هم چنین ویژگی دارد؛ پیامهای قرآن به گونه ای تنظیم شده است كه برای همیشه دستورالعمل تازه است، جامعه انسانی و جامعه اسلامی در هر حادثه و پیش آمدی اگر به قرآن و به آیه مربوطه رجوع كنند خیال می كنند این آیه برای همین حالا و برای همین حادثه نازل شده است، این یكی از عجایب و ویژگیهای قرآن است.
پس ببینید كه پیامبر از روز اول مردم را به این نكته متوجه كرد كه قرآن پیام دارد و در دل این آیات كه بر اساس این مناسبات نازل شده است پیامهای جاویدی نهفته است، آنها را باید به دست آورد و حقیقت قرآن را همان پیامها تشكیل می دهد. مثالهای بسیاری دراین زمینه هست؛ حضرت می فرماید: «ما من آیة الاّ و لها ظهر و بطن». یعنی تمام آیات این پیام را در بردارند.
از جمله مثالها فرمایش حضرت موسی(ع) است كه به عنوان شكرانه نعمت عرض كرد: «ربّ بما أنعمت علی فلن أكون ظهیراً للمجرمین». همین آیه را شما دقت بكنید حضرت موسی از لحاظ بنیه جسمانی قوی و نیرومند بود، جوانی بود برومند و قوی هم از لحاظ اندام و هم از لحاظ ساختار بنیه، دلیلش همین است كه آن قبطی را بنابر نقل قرآن «فوكزه موسی فقضی علیه». گویا این انگشتها آهن است و این بازو مثل پتك آهنگری است كه وقتی این كار را كرد آن قبطی در دم مرد. این خیلی قدرت است و خود موسی هم تعجب كرد كه چگونه مرد. از لحاظ معنوی «آتاه الله العلم و الحكمة و النبوة». علم، حكمت و نبوت، نیروهای معنوی است. موسی(ع) آراسته به این نعمت های فوق العاده است؛ چه نیروی جسمانی و چه معنوی. حال می خواهد شكرانه نعمت كند، شكرگزاری نعمت های الهی تنها این نیست كه بگویی الحمدلله، موسی مؤدب است به آداب الهی و نبوت؛ او می داند شكرگزاری یعنی چه، می داند كه این نعمت ها را در مورد خودش و بجا مصرف كردن شكر است، اگر این نعمت را در غیر موردش مصرف كند كفران نعمت است.
فرض كنید حكومت اسلامی نعمت بزرگی است كه خدا ارزانی كرده است شكرانه این نعمت این است كه این قدرت را برای سركوبی یكدیگر به كار نبریم، این كفران نعمت است و آن را از ما می گیرد، این نعمت را داده كه در مقابل دشمن یكی بشویم و داعیه اسلام باشیم برای جهانیان، نه آن كه این نیرو را برای كوبیدن شخصیت یكدیگر و پامال كردن یكدیگر به كار ببریم.
پس شكرانه یك نعمت این است كه در مورد خودش به كار گرفته شود. اكنون این مطلب را موسی می داند، می گوید: «ربّ بما أنعمت علی فلن أكون ظهیراً للمجرمین»، یعنی در مقابل این نعمت ها كه به من ارزانی كرده ای به شكرانه این نعمت ها تعهد می دهم كه این نیروها را در اختیار تبهكاران قرار ندهم. این نیروی قدرت، فكر و اندیشه را در اختیار ظالم قرار ندهم تا از آن سوء استفاده كند، بلكه دقیقاً در راه خیر و صلاح و سعادت جامعه به كار ببرم. تا اینجا ظهر آیه است.
حال اگر ما به همین اندازه بسنده كنیم در واقع قرآن به عنوان یك كتاب تاریخی حكایتی از موسی و گفتار او و نحوه شكرانه او برای ما گزارش داده و به تعبیری كه گفته شده گزاره های دینی تاریخی است، یعنی مخصوص همان مقطع زمانی است، و تاریخ یعنی حكایت مردگان. در صورتی كه قرآن دستور العملی برای زندگان است نه مردگان.
پس منظور از نقل این قصه یك پیام است، یعنی خود این داستان كه خداوند این مطلب را از موسی نقل كرده دارای یك پیام است و آن این است كه: ای دانشمندان و صاحب نظران و اندیشمندان، ای صاحبان علم، صنعت و اندیشه های والا كه متنعم به این نعمت های الهی شده اید مبادا این علوم و دست آوردهای علمی و فكری تان را در اختیار مستكبرین جهان قرار بدهید. ای كسی كه هسته را شكافتی و توانستی این نیروی خارق العاده را از دل این هسته بیرون كشی، چرا با آن بمب ساخته ای و در اختیار آمریكا قراردادی تا آن را بر سرمردم ژاپن بریزد.
پس این آیه این پیام را به همه دانشمندان جهان دارد و بطن قرآن كه به دنبالش می گردیم، یعنی همین پیام. و اینكه فرموده ان للقرآن ظهراً و بطناً، ما من آیة الاّ و لها ظهر و بطن، بطن یعنی پیام های نهفته در دل آیات.
بنابراین ما منكر نیستیم كه زبان قرآن زبان عرف عامّ است، در عین حال عرف خاصّ هم دارد، اما اینكه اهدافی ورای این ظواهر نهفته است كه حقیقت قرآن و شریعت را تشكیل می دهد این مطلبی اساسی است كه نباید نادیده گرفته شود، و اساساً اینكه بطن قرآن را هیچ كس جز معصومین نمی فهمد صحیح نیست و هیچ دلیلی ندارد.
مراد از اینكه تأویل را جز خدا و راسخون فی العلم نمی دانند چیست؟
استاد معرفت: در خود قرآن به علمای یهود می گوید «و الراسخون منهم فی العلم». راسخ در علم یعنی علمای راستین و اصیل، در برابر عالمان پوشالی، یعنی كسی كه عالم است و علم او اصالت دارد و استوار است، چنین كسی راسخ در علم است. علامه طباطبایی راسخ در علم است. و امام صادق(ع) كه فرموده ما راسخون فی العلم هستیم، یعنی فرد اتمّ و اكمل راسخ فی العلم، پیغمبر است و عترت او. اما انحصار نیست. كسانی كه انحصار را می گویند و فهمیدن بطن قرآن را مخصوص ائمه معصوم می دانند می خواهند شانه خالی كنند، چون توان و قدرت براینكه پیام های قرآن را به دست بیاورند ندارند. وقتی معلوماتشان از قرآن در حدّ ترجمه است از كجا می توانند از بطن آیات پیام هایش را بیرون بكشند. وقتی نمی تواند می گوید مخصوص ائمه(ع) است.
بنابر این علم به حقایق قرآن، بابش برای هیچ كس بسته نیست، اینكه قرآن برای همه است معنایش همین است، یعنی برای رسیدن به حقایق قرآن راه برای همه باز است.
در كتاب التفسیر والمفسرون بحثی را مطرح كرده ایم و آنجا نوشتیم كه امامان معصوم نقش كلیدی داشتند، نیامدند برای ما قرآن را تفسیر و تأویل كنند، بلكه آمده اند راه و روش تفسیر و تأویل را به ما یاد بدهند. پس ما در سایه رهنمود امام باقر(ع) و امام صادق(ع) می توانیم به حقایق قرآن راه پیدا بكنیم. اصلاً راه و روش اینكه ما به تفسیر مشكلات قرآن پی ببریم در بطون آیات نهفته است، راه به دست آوردن و راز آن را ائمه به ما ارائه داده اند و آنها معلم ما هستند. این واقعاً جفا است كه ما بیكار بنشینیم و برای تفسیر آیه ببینیم امام صادق(ع) در تفسیر این آیه چه فرموده است. این شانه از زیر بار وظیفه خالی كردن است و سدّ باب فهم قرآن بر روی مردم و حتی دانشمندان است.
آیا راه یافتن به بطن، ضابطه مند است یا نه؟ و اگر ضابطه مند است اساس و معیار آن چیست؟
استاد معرفت: این سؤال خیلی مهمی است چون آنچه كه تا كنون در جامعه ما مطرح بوده این است كه قرآن در مقابل ظهر، بطنی دارد، اما كسی در صدد تفسیر و تبیین بطن بر نیامده است، و این مسأله كه بطن چیست و راه یافتن به بطن چگونه است همان طور به حال خود رها شده و برای اینكه خودشان را از این سؤالها نجات دهند گفتند، قرآن دارای بطن است و آن بطن را جز معصومین نمی فهمند، در صورتی كه ما می گوییم حقیقت قرآن و پیام اصلی قرآن بطن است و قرآن هم برای همه است، پس باید امكان دسترسی به این حقیقت برای همه باشد.
اینكه ما بگوییم راه رسیدن به بطون آیات و بیرون كشیدن پیامهای قرآنی از دل آیات، بسته است، خلاف آن چیزی است كه پیغمبر دستور داده است و خلاف آن چیزی است كه خود قرآن تبیین كرده است، لذا باید راه برای رسیدن به حقایق قرآن برای همه باز باشد، اما این به این معنی نیست كه هر كس بدون مقدمه بتواند به حقایق قرآن دست پیدا كند؛ راه باز است، اما دارای مقدمات و شرایطی است كه باید فراهم گردد، اگر فراهم كردن این شرایط برای كسی مقدور نبود معنایش این بود كه باب علم منسد است، مثل اینكه كفایه را صاحب كفایه برای همه نوشته، اما برای فهم كفایه یك سری مقدمات مورد نیاز است و كسی جلو كسی را نگرفته است، هركس می تواند آن مقدمات را طی كند تا برسد به فهم كتاب كفایه.
این مسئله روشن است. تفسیر نیز ضابطه دارد، چون تفسیر رفع ابهام از مشكلات در آیات است و خود این ضابطه مند است و روی یك مبانی و تمهیدات خاصی است كه باید مفسر اینها را فراهم كرده باشد تا بتواند این كار را انجام دهد.
اكنون سؤال در این است كه تأویل، مشكل تر است یا تفسیر، كدام مهم ترند، كدام خطرناك ترند؟ قطعاً تأویل مشكل تر و مهم تر و خطرناك تر است، زیرا اگر تفسیر ضابطه دارد چگونه ممكن است تأویل ضابطه نداشته باشد، رسیدن به ظهر قرآن ضوابطی دارد؛ آیا برای رسیدن به بطن قرآن ضابطه ای نیست؟ اساساً در جهان هستی چه در عالم تكوین و چه تشریع، هیچ چیزی بی ضابطه نیست، اما ما هستیم كه بی ضابطه حركت می كنیم و گر نه همه چیز ضابطه مند است، پس باید دنبال آن ضابطه ها گشت و اگر روی آن ضابطه ها حركت بكنیم به هدف و مقصود اصلی می رسیم و گرنه سرگردان هستیم.
حال من به عنوان مقدمه این جهت می گویم یك اختلافی است بین آقای خویی و علامه در مسئله تفسیر به رأی. اولاً تفسیر به رأی را معنی كنیم. تفسیر به رأی دو گونه است؛ یكی تحمیل رأی، یعنی انسان رأی و مسلكی داشته باشد و سپس به سراغ قرآن برود، ببیند آیا می شود آیه ای را پیدا كرد كه آن نظریه را تأیید كند یا نه، بعد آیه ای را پیدا می كند و تلاش می كند كاری كند كه نظریه خود را تأیید كند. در واقع به دنبال این نیست كه آیه این را می گوید یا نه، بلكه دنبال این است كه آیه ای را پیدا كند كه پشتوانه نظریه او باشد؛ در واقع رأی خود را بر قرآن تحمیل می كند، حال حق باشد یا باطل، حتی اگر نظریه خیر هم باشد، اما می داند آیه این را نمی خواهد بگوید، او به گونه ای آیه را با نظریه خوب خودش تطبیق می دهد؛ این تفسیر به رأی است، این همان است كه در روایات می گوید: ما آمن بی من فسّر القرآن برأیه. اینها كسانی هستند كه آراء خود را می خواهند بر قرآن تحمیل كنند.
نوع دوم به گونه دیگر است، تك روی است، تك روی یعنی اینكه فقط با اتكا به فهم شخصی خودش به سراغ آیه می رود، یعنی كاری ندارد به اینكه مثلاً روایاتی در این زمینه هست یا نیست، مفسرین بزرگ و صحابه در این باره چه گفته اند یا نگفته اند، تنها به فهم شخصی خودش تكیه می كند و آیه را معنی می كند. روایاتی كه می گوید: من فسّر القرآن برأیه فأصاب فقد أخطأ، شامل این نوع تفسیر به رأی می شود، یعنی اگر این شخص تك روی كرده در تفسیر و تنها با تكیه بر فهم شخصی خودش آیه را معنی كرده این احیاناً ممكن است درست هم رفته باشد یعنی آیه را درست فهمیده باشد، اما حضرت می فرماید: فقد اخطأ، چون راه را اشتباه كرده، از راه نرفته است. این مثل كسی است كه بی گدار به آب بزند و احیاناً از آب بگذرد، چنین كاری خطرش زیاد است، یك درصد به راه صواب می رسد چون تك روی كرده است.
پس چه باید كرد كه تك روی نشود؟ اینجا ضوابطی برای تفسیر هست كه باید رعایت شود؛ اگر طبق آن ضوابط قرآن تفسیر شود تفسیر به رأی نیست، اما اگر بر خلاف آن ضوابط تفسیر شود تفسیر به رأی است. بزرگان ضوابطش را شمرده اند؛ باید از علوم ادبی، تاریخ، اقوال مفسرین سلف، مخصوصاً صحابه و تابعین، روایات معصومین و آیات دیگری كه به گونه ای به این آیه مربوط می شود آگاه باشید. این شرایط را ذكر می كنند و اضافه می كنند كه حتی باید مقداری منطق و فلسفه و مقداری مسائل علمی را بدانید. اینها را بزرگان همه گفته اند.
راغب اصفهانی ده شرط برای مفسر مطرح كرده كه باید همه این شرایط رعایت شود تا اینكه این تفسیر، تفسیر به رأی نباشد. شرط دهم او جالب است، می گوید عنایت ربانی، یعنی یك مفسر باید عنایت ربانی را هم برای خودش كسب كند. می گوید اگر از جانب حق تعالی بر تو افاضه نشود و مشمول عنایت او نگردی محال است به حقایق قرآن عنایت پیدا كنی، و آیه «لایمسّه الاّ المطهّرون» را مطرح می كند و سپس می گوید اگر باطنت آلوده و تیره است دیگر امید اینكه به حقایق قرآن دست پیدا كنی نداشته باش، باید باطنت پاك باشد، آلوده و تیره نباشد، آن وقت صلاحیت و شایستگی برای تفسیر قرآن داری.
بعد خود ایشان توضیح می دهد كه عنایت ربانی چگونه كسب می شود؛ می گوید خیلی آسان است، و در عین آسانی خیلی هم مشكل است: بالعلم و العمل بما علمت. اگر به آنچه از شرع مقدس می دانید عمل كنید این عنایت شامل شما می شود، یعنی عالم با عمل باش، منظور از عالم با عمل این است كه هر كس هر مقدار كه می داند عمل كند. ایشان می گوید می خواهی از حق تعالی بر شما افاضه شود به آنچه می دانی عمل كن و لذا اینكه انسان خودش را تطهیر كند و آماده افاضه حق شود كاری است ممكن و دشوار.
در اینجا راغب اصفهانی تمسّك می كند به یكی از خطبه های حضرت امیر(ع) كه برای فهم قرآن شرط هایی ذكر می كند، و از عجائب این است كه جلال الدین سیوطی وقتی كه این شرایط را از راغب اصفهانی نقل می كند با آن كه در كتاب الاتقان بنایش بر این نیست كه در مسائل از خودش نظر دهد و فقط نقل می كند؛ جمّاع است اما بحّاث نیست، اینجا كه می رسد چند صفحه روی شرط دهم مانور می دهد و می گوید این عمده ترین شرط برای مفسّر است.
از جمله ضوابطی كه در تفسیر شرط است، این است كه مقررات كلامی را رعایت كند؛ كلام یعنی ادبیات عرب و همین طور اصول عامه و اصول لفظیه كه برای فهم معانی باید رعایت شود، و لذا آقای خویی وقتی كه می خواهد برای تفسیر به رأی نظر دهد می گوید نباید تك روی كرد؛ باید تمام این اصول و قواعد را رعایت كرد و اصول مقررهٌ عقلائیه را كه متكلمین در فهم معانی و مقاصد شرط كرده اند و مقرر داشته اند دقیقاً باید یك مفسر رعایت كند.
علامه طباطبایی می فرماید اعمال اصول مقرره عقلائیه كه در باب محاورات شرط است، در تفسیر كاربرد ندارد، و اگر كسی در تفسیر بخواهد این اصول و قواعد مقررهٌ عقلائیه در باب محاورات را اعمال كند تفسیر به رأی كرده است.
علامه در نقطه مقابل آقای خویی قرار دارد، آقای خویی می گوید اگر می خواهی تفسیر تو تفسیر به رأی نباشد این اصول مقرره عقلائیه در باب محاورات را باید دقیقاً رعایت كنی، علامه می گوید اگر در تفسیر به سراغ این اصول عقلائیه بروی تفسیر به رأی كرده ای، اینها در تفسیر كاربرد ندارد.
این مسئله برای بنده مدتی بغرنج شده كه بر حسب ظاهر، آقای خویی درست می گوید، علامه چرا این سخن را گفته است. همین «التفسیر و المفسرون» را مدتها قبل از چاپ تدریس می كردم، وقتی كه فرمایش آقای خویی را نوشتم، فرمایش علامه را نوشتم، در پاورقی نوشتم كه باید دقت شود. هر چه فكر كردم نتوانستم فرمایش علامه را هضم كنم كه چرا حرفش با حرف آقای خویی برخورد می كند، بیش از ده سال روی این موضوع كار كردم تا روشن شد و فهمیدم علامه درست می گوید. اتفاقاً آقای خویی هم در سخنان خود به راه حل مسأله اشاره دارد كه عرض می كنم.
ببینید تفسیر كجاست؟ تفسیر در جایی است كه شما با یك مشكل در آیه بر خورد می كنید، در اینجا شما نمی خواهید ترجمه كنید، این اصول مقرره عقلائیه برای ترجمه است، و لذا ایشان قیاس می كند به باب اقاریر و وصایا، اینها مربوط به ترجمه الفاظ است، ولی تفسیر، ترجمه نیست؛ تفسیر رفع مشكل است. شما اگر در آیه ای با مشكل برخورد كردید این مشكل شما را اصول عقلائیه نمی تواند حل كند، زیرا كاربرد ندارد، و اگر به سراغ این اصول بروید آن وقت این مشكل را كه باید با ضوابط دیگری حل می كردید، با وسایلی كه كاربرد ندارد حل كردید، تفسیر به رأی كرده اید كه حق نداشتید این كار را بكنید. علامه می گوید بهترین راه و وسیله برای فهم مشكلات قرآن رجوع به خود قرآن است. حضرت امیر(ع) می فرماید، القرآن ینطق بعضه ببعض، یعنی اگر با آیه ای مواجه شدید كه گویا و ناطق و رسا نبود سراغ آیه دیگر بروید، آن آیه این آیه را به نطق می آورد. «القرآن ینطقه بعضه ببعض» یا «یشهد بعضه علی بعض» این هم فرمایش حضرت امیر است كه در چند جای نهج البلاغه تكرار شده است.
از باب نمونه خداوند در قرآن می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما یحییكم» یعنی ای مسلمانان اجابت كنید، یعنی شما مسلمانید اما گوشتان بدهكار فرامین الهی نیست، این آیه می گوید شما كه مسلمانید پس باید بدانید اسلام چه می گوید و به آن عمل كنید، و اتفاقاً می گوید ما چیز دشواری را برای شما نمی گوییم، دستورات ما موجب می شود كه شما احساس لذت در زندگی كنید، اصلاً احساس حیات وقتی است كه انسان در زندگی خود درستكار باشد، اگر انسان یك پولی را با دغل بازی و كلاه برداری به دست آورد واقعاً در دلش احساس شرم می كند كه این پول را از حلقوم یتیم بیرون كشیدم و دارم می خورم، این هرگز برای او گوارا و لذت بخش نیست. اذا دعاكم یحییكم یعنی یجعلكم تغذون الحیات، یعنی انسانی كه به فرامین شرع عمل نمی كند یك مرده است، حیات انسان در او نیست، پس تا اینجا آیه روشن است.
بعد آیه ادامه می دهد: «واعلموا» این تهدید است یعنی اگر عمل به فرامین نكردید شما را تهدید می كنیم: «و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه». تهدید دوم «و أنهم الیه یحشرون» خداوند دو تهدید برای چنین افرادی كه گوششان خریدار شرع نیست دارد؛ یكی اینكه خدا حائل می شود بین انسان و خودش؛ دوم در روز قیامت از او حساب می كشند. تهدید دوم روشن است، عمده تهدید اول است كه یعنی چه «و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه»، اینجا می رویم به سراغ همان اصول مقرره، بر اساس اصالت الحقیقه جبر لازم می آید، زیرا می گوید خدا حائل می شود و این تفسیر آیه نیست، قلب یكی از اصطلاحات قرآنی است و به معنای حقیقت انسانیت است كه در این كالبد نهفته است. یحول یعنی چه؟ اینجا یك مفسّر آگاه به سراغ آیه دیگر می رود كه می تواند این آیه را روشن كند
«ولاتكونوا كالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم»
مبادا مثل كسانی باشید كه خدا را فراموش كردند كه شدیدترین عقوبتی كه دچار شدند این بود كه خود را فراموش كردند.
بالاترین عقوبت جامعه ای كه خدا در آن حضور نداشته باشد این است كه در آن جامعه انسانیت خود را فراموش می كنند، چون انسانیت یعنی عزت و بزرگواری، در زندگی جامعه یا فردی كه خدا وجود ندارد دست به هر نوع تبهكاری زده می شود، مسئله عزت، شرافت، كرامت و عطوفت انسانی به دست فراموشی سپرده می شود. هدف پركردن شكم و تأمین زندگی مجلل است، گرچه از راه دروغ و خیانت و غشّ باشد.
«و لاتكونوا كالذین نسوا الله فأنساهم انفسهم» یعنی كسانی كه انسانیت را فراموش كردند، جامعه آنها اصلاً جامعه انسانیت نیست؛ جامعه ای است آلوده به بی اعتمادی. اكنون با كمك آن آیه این آیه روشن می شود، این تفسیر آیه است، قسمت اول آیه فقط نیازمند ترجمه بود چون مشكله وجود نداشت، ولی قسمت دوم آیه مشكل است و این مشكل را نمی شود با اصالة الحقیقة و اصالت عدم القرینة حل كرد و اگر به سراغ این اصول رفتی به بیراهه رفته ای. این سخن علامه فرمایش خیلی دقیقی است.
پس به این نتیجه می رسیم كه تفسیر ضابطه مند است، ضوابطی دارد كه باید به دقت رعایت شود و گرنه تفسیر شما تفسیر به رأی خواهد بود.
وجه شبه این استعاره ها و تشبیه ها را از چه راهی می توان فهمید؛ و آیا عرف در این گونه موارد می تواند مرجع باشد؟
استاد معرفت: اینها از استعاره هایی است كه مخصوص خود قرآن است و در لغت عرب نبوده و از استعارات خاص خود قرآن است كه از خود قرآن باید فهمیده شود. قطعاً استعاره و تشبیه است اما مشكل در وجه شبه است، یك مفسر باید وجه شبه را با تلاش و تأمل در قرآن به دست آورد.
شرایط و ضوابط تأویل چیست، و برای تأویل چه كارهایی باید صورت پذیرد؟
استاد معرفت: همان گونه كه تفسیر ضوابطی دارد و یك مفسر باید آن ضوابط را رعایت كند تا تفسیر او تفسیر مقبولی باشد و تفسیر به رأی نباشد، تأویل هم همین گونه است و ضوابطی دارد. چنین نیست كه هر چیزی كه خلاف ظاهر قرآن است كسی بتواند بگوید این بطن آیه است. این ضوابط چند چیز است؛ اولاً: اگر یك آیه مطلبی را متضمن است بعد ما می بینیم كه این آیه مكتنفاتی دارد، یعنی جنبه های خاصی این آیه را فرا گرفته، باید طبق قانون سبر و تقسیم هر یك از این خصوصیات را با هدف آیه بسنجیم كه كدام یك از این خصوصیات در هدف آیه دخالت دارد و كدام یك دخالت ندارد و این كار، كار مشكلی است.
مسئله سبر و تقسیم همان روشی است كه در فقه هم كاربرد دارد و علت مستنبطه از همین راه به دست می آید، مثلاً اگر شارع گفته: الخمر حرام، فقیه می خواهد ببیند آنچه كه موضوعیت برای حرمت دارد عنوان خمر است یا چیز دیگری است، سراغ همین قاعده سبر و تقسیم می رود و می گوید، خمر خصوصیات چندی دارد؛ یكی اینكه جسم سیال است، دیگر اینكه رنگش ارغوانی است، و سوم اینكه متخذ از عنب است، و دیگر اینكه مسكر است. خوب فرض كنیم چهار خصوصیت در خمر هست، شارع هم فقط گفته خمر حرام است و چیز دیگری نگفته است. اما خصوصیت سیال بودن قطعاً دخالت در حكم ندارد، چون هر مایعی سیال است. و اما اینكه رنگش ارغوانی است، شربت آبلیمو هم ارغوانی است. اگر متخذ از عنب بودن مدخلیت دارد شیره انگور هم متخذ از عنب است. می ماند مسكریت. در اینجا فقیه پی می برد كه ملاك حكم به حرمت، مسكریت بوده است. اكنون یك فقیه اگر این كار انجام داد ـ كه كار هركسی نیست ـ در اینجا عنوان را كه در لسان شرع آمده است عوض می كند، به جای اینكه بگوید: الخمر حرام، می گوید: كلّ مسكر حرام. این سبر و تقسیم، یك قانون عقلایی است، اما به این آسانی هم نیست.
حال همین قانون برای به دست آوردن بطن قرآن باید به كار گرفته شود. در همان آیه «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون» شأن نزولش این است كه عرب در نبوت پیغمبر اسلام تشكیك می كرد؛ تشكیكش این بود كه تو از خود ما هستی اگر بناست خدا رسولی بفرستد باید از آنجا بیاید، تو كه از اینجا و از میان ما هستی. یكی از تشكیكهاشان این بود. خداوند می خواهد اینها را قانع كند، در جواب می فرماید: «و ما أرسلنا من قبلك من رسول الاّ رجالاً نوحی الیهم» یعنی ما قبل از این هم پیغمبرانی را فرستادیم كه انسان و بشر بودند، باور ندارید، «فاسئلوا اهل الذكر»، یعنی از اهل كتاب بپرسید؛ یهودی ها كه در همسایگی شما هستند و شما آنها را قبول دارید، اینها اهل كتاب و دین هستند، از اینها بپرسید كه پیامبران شما قبلاً چه كسانی و چگونه بودند؟ پس این تشكیك كه چگونه ممكن است یك بشر كه ازخود انسانهاست رسول و پیام آور باشد، با یك سؤال برطرف می شود.
این آیه مكتنف به خصوصیاتی است، یكی از آن خصوصیاتش این است كه مورد سؤال، تشكیك در نبوت است و آن هم خصوص اینكه بشر می تواند پیامبر شود یا نه؟ خصوصیت دوم این است كه مخاطب این آیه مشركین اند، یعنی این آیه روی سخن را با مشركین قرارداده. خصوصیت سوم «فاسئلوا اهل الذكر» یعنی اهل كتاب، و مقصود همان یهودی ها بودند.
حال، این قانون سبر و تقسیم در اینجا پیش می آید و می گوید آیا در این آیه كه خداوند به مشركین خطاب كرده و آنان را مخاطب قرارداده، مشرك بودن خصوصیت دارد، یعنی چون اینها مشرك بودند خداوند این سخنان را به آنها گفته، یا چون جاهل بودند؟ قطعاً مشرك بودن هیچ دخلی به مسئله ندارد، اینها راجع به نبوت شك داشتند و جاهل بودند، این شك و جهل اینها موضوعیت دارد نه مشرك بودن شان.
موضوع بعدی این است كه مورد شك وسؤال در این رابطه بوده كه آیا بشر می تواند پیامبر باشد یا نه؟ بی گمان این شك موضوعیت ندارد، در همه معارف و احكام اگر شك پیدا شد باید پرسید. این آیه می گوید از اهل كتاب باید پرسید، آیا اهل كتاب بودن خصوصیت دارد؟ عقل می گوید یهودی بودن شرط نیست، اهل كتاب بودن خصوصیت ندارد، آنچه اهمیت دارد علم و دانایی آنها نسبت به این مسئله ای است كه اینها جاهل بودند.
اكنون از این آیه می فهمیم كه: كلّ من یجهل شیئاً یجب علیه ان یراجع عالماً. پس در واقع فاسئلوا مخاطبش مطلق جهّال است و مسئله نبوت هم مطرح نیست، مطلق مسائل دینی نیازمند سؤال است، یهودی بودن هم مطرح نیست، مطلق عالم بودن مطرح است. حال این آیه از محدودهٌ آن خصوصیات كه آیه در موقع نزول در بین آنها قرار گرفته بود رها می شود و در افقهایی وسیع و برای همیشه قرار می گیرد. و لذا امروز شما از یك مجتهد صاحب رساله می پرسید به چه دلیل شما در رساله نوشتید: یجب علی العامی تقلید المجتهد؟ فوراً می گوید: لقوله تعالی: «فاسئلوا اهل الذكر»، دقیقاً این آیه امروز كاربرد دارد، دیروز كاربرد داشت، فردا هم كاربرد دارد.
این است كه ضامن خلود و جاودانگی بطن قرآن است نه ظهرش و گرنه در این زمان، آن مشركین و یهود كه رفته اند، آن تشكیك هم كه از بین رفته است، به قول امام باقر: اذن لمات القرآن بموته، پس اینكه می فرماید: یجری كما تجری الشمس و القمر، یعنی همان گونه كه خورشید همیشه نو است دستورات قرآن هم همیشه نو است. اما حقیقت قرآن بطنش هست، پس كار به دست آوردن بطن این است كه شما طبق قانون سبر و تقسیم، اولاً این خصوصیات مكتنفه به این آیه را دقیقاً بررسی كنید، و سپس یك یك این خصوصیات را با هدف آیه بسنجید ببینید دخالت دارد یا ندارد، و باید به طور قطع به دست آید كه دخالت دارد یا ندارد، آن گاه آن خصوصیاتی را كه دخالت دارد محوری قرار دهیم كه آیه بر محور آن می چرخد. این شرط اساسی است برای به دست آوردن بطن.
فهمیدن بطن شرط دیگری هم دارد و آن این است كه این بطن را كه استخراج كردید یعنی این مفهوم عام و برداشت كلی را وقتی به دست آوردید با آن ظهری كه وجود داشت در تضاد نباشد. در واقع همان ظهر است، اما افقش گسترده شده، و لذا خیلی از بطنهاست كه وقتی گفته می شود گمان می شود ظهر است، و وقتی آن را بر خود آیه عرضه می كنیم می بینیم آیه همان را دارد می گوید، یعنی چیزی نیست كه تحمیل بر آیه باشد، در واقع آن سطحی نگری كنار گذاشته شده و به عمق نگریسته شده. و اینكه حضرت اصرار داشت بر اینكه ما من آیة الاّ و لها ظهر و بطن، همین را می خواست كه امتش سطحی نگر نباشند، «أفلایتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» همین را می گوید؛ فهمیدن ظاهر قرآن كه قفل ندارد، قفل این است كه اینها روی آیات دقت نمی كردند تا آن اهداف كلی را به دست آورند. لذا این كار، یكی از شرایط اساسی به دست آوردن بطن است، و پس از به دست آمدن بطن، انسان می بیند واقعاً آیه بر این دلالت می كرد، اما ما توجه نداشتیم.
حال بر اساس همین دو معیار، وقتی به سراغ این تأویلاتی كه بسیاری از عرفا و صوفیه نسبت به آیات قرآن مرتكب شده اند می رویم می بینیم كه چه خطاهای بزرگی كرده اند و بدون اینكه هیچ ضابطه ای را ارائه دهند دست به تأویل زده اند. اگر بپرسیم این تأویل را روی چه ضابطه ای و كدام مبنا و قاعده و معیار می گویید بطن آیه است؟ به ما جواب می دهند كه ذوق ما اقتضا كرده. ذوق یك امر شخصی است، معیار و ضابطه نیست؛ البته ذوق برخاسته از حكمت حساب دیگری دارد، ولی با كمال معذرت ما این آقایان را جزء حكما نمی دانیم، این دسته از عرفا و صوفیه نباید مخلوط با حكما شوند. می گوییم ذوق كه ملاك نمی شود، می گوید در قلب من اشراق شد و افاضات رحمانی بر قلب من از جانب خداوند شده است. می گوییم روی چه معیاری بر تو اشراق شده؟ می گوید، چه داند آن كه اشتر می چراند.
در یكی از گفت و گوها از من سؤال كردند كه تفسیر عرفانی مبنایش چیست؟ چون انواع تفاسیر و مبانی تفسیری هر گروه را نوشته بودم، در پاسخ گفتم اصلاً خود عرفان آیا مبنا دارد كه شما می پرسید تفسیر عرفانی روی چه مبنایی است. وقتی كه مبنای یك دسته مسائل، ذوق است و اشراق، یعنی فاقد ضابطه و مبنا است.
مثلاً محی الدین بن عربی یك تفسیر عرفانی دارد كه خودش آن را نوشته است. شیخ محمد عبده در تفسیر سوره حمد به این كتاب حمله می كندكه این كتاب پر است ازكذب، و بعید است از ساحت شیخ اكبر كه این مطالب ناموزون و ناهمگون را نوشته باشد. در جواب عبده نوشته ایم این تفسیر گوشه ای است از آنچه در فتوحات است، در همان جلد اول فتوحات، ذیل آیه «ان الذین كفروا سواء علیهم…» می گوید ان الذین كفروا یعنی ستروا، زیرا كافر ندای فطرت خودش را پوشانده است. ان الذین كفروا یعنی ان الذین ستروا حبّی و عشقی، كسانی كه عشق و محبت مرا در دل پنهان داشتند، «سواء علیهم» یعنی اینها از بس كه غرق در محبت و عشق من هستند گوششان بدهكار تو نیست، اینها اصلاً نمی فهمند تو چه می گویی، «ختم الله علی قلوبهم…» مُهر محبت من بر دلهای اینها زده شده كه هیچ سخنی جز من و محبت من در قلب آنها راه پیدا نمی كند، حتی سخن تو ای پیامبر، زیرا ختم ربوبی بر دل آنها خورده است، «و لهم عذاب عظیم» یعنی اینان از دست تو پیغمبر در رنج هستند، تو می روی سراغ آنها و مزاحم آنها می شوی.
این از چیزهایی است كه در فتوحات مكیه پر است و این مرد گاهی خیلی زیبا سخن می گوید، اما گاهی حرفهای عجیبی می گوید كه می گویند از شطحیات ابن عربی بوده است. علی أی حال، تأویل اگر حساب و كتاب نداشته باشد كار به اینجا می كشد. در نتیجه همان گونه كه تفسیر ضابطه دارد تأویل هم ضابطه دارد، همان گونه كه فهم ظاهری قواعد و مقررات دارد بطن آیه هم قواعد و مقرراتی دارد.
مراد از اصطلاح تأویل در خود قرآن چیست و قرآن این اصطلاح را در چه معنایی به كار برده است؟
استاد معرفت: واژه تأویل از لحاظ كاربردی چهار معنی دارد كه سه معنای آن در قرآن مطرح شده، آن سه معنی عبارتند از:
1. تقریب و توجیه متشابهات، مانند آیه «منه آیات محكمات… هنّ امّ الكتاب و أخر متشابهات». تشابه گاهی در كلام و قول و سخن است. این تأویل، تأویل متشابه كلامی است. گاهی تأویل در عمل است؛ مانند آیه «سأنبئك بتأویل ما لم تستطع علیه صبراً»، چون آن استاد و راهنمای حضرت موسی كارهایی شبهه انگیز انجام می داد تعجب موسی را برانگیخته بود، موسی از او سؤال كرد چه می كنی؟ گفت تأویل این عمل متشابه را به تو می گویم.
معنای دیگر تأویل كه در قرآن به كار رفته به معنای تعبیر خواب و رؤیا است كه هشت بار در سوره یوسف به كار رفته است، از جمله: «هذا تأویل رؤیای من قبل».
معنای سوم كه تأویل در قرآن به كار رفته به معنای عاقبت الأمر است «ذلك خیر و احسن تأویلاً» یعنی عاقبتش بهتر است، یا «هل ینظرون الاّ تأویله» این به معنای عاقبت امر است.
معنای چهارم تأویل به معنای بطن قرآن است. تأویل به این معنی در قرآن به كار نرفته و در اصطلاح روایات است. آن روایت امام باقر(ع) ظهر و بطن را معنی كرد كه ظهره تنزیله و بطنه تأویله، پس تأویل به معنای بطن در روایات آمده است. آنچه بحث ماست تأویل به معنای بطن و تأویل به معنای توجیه متشابه است و می خواهیم فرق این دو را بفهمیم. تأویل به معنای بطن یعنی ارجاع دادن این لفظ ازاین خصوصیات مكتنفه (دربرگیرنده) به یك مفهوم عامّ و در افق گسترده، اما تأویل متشابه به معنای توجیه متشابه است. توجیه یعنی بیان وجه صحیح و از ریشه وجه گرفته شده، و توجیه آیه متشابه یعنی حركت دادن آیه به سوی وجه صحیح، نه وجه باطل، كه معنای این دو تأویل نیز با هم فرق دارد.
فرق تفسیر، با تأویل به معنای توجیه متشابه چیست؟
استاد معرفت: فرق بین تأویل و تفسیر به معنای بطن این بود كه تفسیر، توضیح مشكلاتی است كه در ظهر آیه رخ می دهد، اما تأویل، برداشتهای كلی است كه از بطن آیه برداشته می شود. اما فرق بین تفسیر و تأویل به این معنای دوم این است كه تفسیر یعنی رفع الابهام عن اللفظ المشكل، اما تأویل، مخصوص آیات متشابه است. آیات متشابه دو خصوصیت را با هم دارد و آن این كه هم فهم آنها مشكل است یعنی ابهام دارد و هم شبهه انگیز است، اصلاً متشابه از ریشه شبه گرفته شده است. متشابه در این آیه غیر از متشابه ای است كه در سوره زمر آیه 23 آمده است: «كتاباً متشابها». متشابه در آنجا از شِبه به معنای همانند گرفته شده، یعنی همه آیات قرآن یكنواخت است، همه در سطح بالا قرار دارد. اما متشابه در اینجا از شبهه است، یعنی آیات متشابهات دو تا مشكل دارد؛ اول ابهام، و دیگر شبهه انگیز بودن. و لذا مفسر فقط كارش این است كه رفع مشكل می كند یعنی رفع ابهام می كند، اما تأویل گر دو كار انجام می دهد؛ هم رفع ابهام می كند و هم دفع شبهه می كند. البته این دو كار را با هم انجام می دهد، یعنی با تفسیر كردن صحیح آیه و توجیه درست آیه هم ابهامش را برداشته و هم شبهه را دفع كرده است. و لذا تفسیر در واقع رفع است، اما تأویل رفع و دفع است. بنابر این، از نسب اربع بین تفسیر و تأویل، عام وخاص است؛ تأویل اخصّ و تفسیر اعمّ است، چون كلّ تأویل تفسیرٌ مع زیادة، یعنی همان كار تفسیر را می كند با چیزی اضافه. و لیس كلّ تفسیر تأویلاً. در نتیجه تأویل نوعی از تفسیر است. و از این روست كه مفسرین، همه آیات قرآن چه محكمات چه متشابهات را تفسیر كرده اند، اما نسبت به آیات متشابهات، همان تفسیرشان تأویل نیز هست.


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org