تعداد بازدیدها : 1612
  عنوان مقاله : نگاهی به تفسیر سوره یوسف یا یوسف نامه اثر پیر جمالی اردستانی اصفهانی
 نویسنده : طاهره خوشحال دستجردی
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (10991) >تفسير قرآن(1884)->تفاسير بخشي قرآن(616)->سوره ها(272)->تفسير سوره يوسف(4)
  آدرس اینترنتی:   http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=68279  
 منبع: مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان) - تابستان 1384 - شماره 41
 چاپ مقاله


متن مقاله
نگاهی به تفسیر سوره یوسف یا یوسف نامه اثر پیر جمالی اردستانی اصفهانی

طاهره خوشحال دستجردی

چکیده :

یوسف نامه یا تفسیر سوره یوسف اثر پیرجمالی اردستانی، عارف بزرگ قرن نهم است.در این تفسیر-که آمیخته‏ای از نظم و نثر است-شاعر آیات قرآن را با اعتقادات عرفانی خود تطبیق می‏دهد و در حقیقت، آنها را تأویل عرفانی می‏کند.این تأویلها نو و تازه است و حاصل تجربیات عرفانی، الهامات غیبی و کشف و شهودهای این عارف بزرگ است.وی ضمن بیان داستان زندگی حضرت یوسف(ع)مراحل مختلف سیر و سلوک را بیان می‏کند و دهها و رمز و راز پنهانی و باطنی آیات قرآن را می‏گشاید.
در این تفسیر زلیخا دارای چهرای مثبت و شخصتی عرفانی است.زلیخا و عشق او به یوسف، به منزله تمثیلی است که شاعر در قالب آن، بینش عرفانی خود را درباره عشق خداوند و رمز و رازهای مربوط به آن بیان می‏کند.او در این تفسیر سه نکته اساسی را درباره عشق مطرح کرده که عبارتند از:
1-عشق جبری است و اختیاری نیست؛
2-عشق ازلی است و عاشق و معشوق در«عهد الست»با یکدیگر آشنایی داشته و پیمان عشق بسته‏اند؛
3-عشق، عاشق و معشوق هر سه یکی است.
در بینش عرفانی اردستانی، اصل عاشق و معشوق نور خداوند است که در دو صورت و شکل جداگانه تجلّی کرده و ظاهر شده است.این بینش شبیه به بینش وحدت وجودی ابن عربی و فخرالدیّن عراقی است.
در این مقاله قسمت‏هایی از داستان یوسف و زلیخا با سوانح شیخ احمد غزالی و لمعات فخرالدین عراقی و المفتوحات المکیّه ابن عربی مقایسه و همانندیهای آن مشخص می‏شود.

کلمات کلیدی :

سوره یوسف، قرآن، عشق، وحدت وجود، تجلّی.

مقدّمه

قرن نهم یکی از ادوار سخت و پرآشوب تاریخ ایران است.کشمکش و جنگ و نزاع بین شاهزادگان تیموری برای دست یافتن به میراث تیمور؛یعنی غنایم فراوان جنگی و تخت پادشاهی او، موجب تخریب شهرها و کشته شدن مردم و غارت اموال آنان شده بود و امنیت و آسایش را از مردم سلب کرده و فقر و درماندگی را برایشان به ارمغان آورده بود.همین علل و عوامل اجتماعی و سیاسی موجب شد که در این دوره نیز همانند دوره‏های قبل، گرایش به تصوّف؛یعنی بیزاری از دنیا، انتقطاع از خلق، ترک علایق دنیوی نفسانی، و توجّه به عوالم غیبی و الهی در میان مردم رواج یابد.
در این دوره عرفای بزرگی پرورش یافتند که با بیان الهامات و کشف و شهودهای خود به زبان شعر، ادب فارسی را سرشار از اندیشه‏های ژرف الهی و اخلاقی کردند و به آن توانایی و کمالی بیشتر بخشیدند.
یکی از عرفای بزرگ این دوره، پیر جمالی اردستانی اصفهانی است.تذکره نویسان در تذکره‏های خود از او با تکریم و تعظیم زیاد نام برده‏اند.رضاقلی‏خان هدایت در ریاض العارفین به او عنوان«قطب العاشقین»داده و درباره‏اش چنین گفته است:
«و هو قطب العاشقین و غوث الموحدین، شیخ المجرد و عارف الموحد، جمال الدین محمّد پیری است شوریده جان و صافی ضمیری است شیرین زبان...» (7/ص 72).
پیر جمالی اردستانی دارای آثار فراوانی است که بیشتر آنها به صورت نسخ خطی در کتابخانه‏های معروف دنیا باقی مانده است.
هدایت معتقد است از لحاظ کثرت مثنویهای عرفانی، کسی به جز عطّار نمی‏تواند با او برابری کند:«پس از جناب شیخ عطّار به کثرت نظم و مزید مثنویات معارف آیات کسی از اهل حال نمی‏تواند با وی برابری نماید...»(همان/ص 72).
صاحب طرائق الحقایق نیز او را«آماجد محققّین و اعاظم عارفین»می‏داند و سلسله‏ای به نام«پیرجمالیه»را به وی نسبت می‏دهد(3/ج 2، ص 355).
یکی از آثار او یوسف‏نامه 1 است.نگارنده در این مقاله بر آن است که این اثر را معرفی کندو دیدگاه این عارف بزرگ را درباره عشق به‏طور خلاصه مورد بحث قرار دهد.

متن

سوره یوسف یکی از پر رمز و رازترین سوره‏های قرآن است که به علّت اثر مهمی است در تکمیل نفس و تعلیم و تربیت انسان بر عهده دارد خداوند آن را«احسن القصص» نامیده است.سرشار بودن آیات این سوره از نکته‏های عرفانی و اخلاقی موجب شده که مورد توجّه خاص عرفا و اهل مکاشفه و شهود قرار گیرد و در طول قرنها، صدها تفسیر و تاویل بر آن نوشته شود.یکی از این تفسیرها، تفسیر سوره یوسف اثر پیرجمالی اردستانی است.این تفسیر آمیخته‏ای از نظم و نثر است و ابیات منظوم آن 4250 بیت است که بیشترین قسمت تفسیر را تشکیل می‏دهد.این تفسیر چنین آغاز می‏شود:
به نامت نامه را سر برگشایم
که اندر کوی عشقت می‏سرایم
از آن در وصف رویت می‏سرایم
که تا قدّت به اهل دل نمایم
که عالم غافلند از روی ماهت
چو کور آرند میلی سوی راهت
2 روش مفسر چنین است که ابتدا تعدادی از آیات سوره یوسف را نقل می‏کند و سپس مفهوم آن آیات را در قالب نظم و نثر گاهی نیز نثر بیان می‏کند.وی ضمن بیان معانی آیات، داستان زندگی حضرت یوسف(ع)را نقل می‏کند و آن را با اعتقادات صوفیه تطبیق می‏دهد و در حقیقت آیات قرآن را تاویل عرفانی می‏کند.
این تأویلها-تا جایی که نگارنده تحقیق کرده-نو و تازه و حاصل تجربیات عرفانی و الهامات و مکاشفانی است که از عالم غیب بر قلب و روح این عارف افاضه شده است.
داستان زندگی یوسف در حقیقت تمثیلی است که در قالب آن مفسّر اعتقادات عرفانی خود را درباره سیر و سلوک بیان می‏کند.شخصیتهای این داستان همه یا مرشد و پیر راهنما و یا سالکان راه حقیقت هستند که براثر ابتلا و درگیر شدن با سختیها مراحل مختلف سیر الی اللّه را در حد ظرفیت درونی خود طی می‏کنند.
اردستانی در مورد ابتلا و نقش آن در کمال معنوی یوسف می‏گوید:
بلا یار و رفیق انبیا دان
بلا رزق حلال اولیا دان
که تنزیل از بلا گردد مصوّر
بلا دل می‏کند پاک و مطهّر
چو حق می‏خواست یوسف شاه گردد
که تا از امر حق آگاه گردد
که تا غافل نماند همچو مستان
کند رحمی به حال زیردستان
که تا ناظر شود بر حال منظوم
کند از علم خود احوال معلوم
در آغازش گرفتار بلا کرد
به صد زاری ز یعقوبش جدا کرد
همچنین درباره ابتلای یعقوب و جدایی او از یوسف و نقشی که این جدایی در تقرب یعقوب به خداوند بر عهده دارد، می‏گوید:وقتی یعقوب بر اثر دوری از یوسف گریه می‏کند و آه و ناله سر می‏دهد، خداوند به او می‏گوید:علت گرفتاری تو به این بند بلا آن است که قلب انسان جایگاه ماست، امّا تو آن رابه پسر خود سپرده بودی، ما او را از تو جدا کردیم تا قلبت فقط به محبت و عشق ما اختصاص داشته باشد و زبانت فقط ذکر ما را بگوید؛بنابراین دیگر نام یوسف را بر زبان میاور!
ندا آمد ز حق در جان یعقوب
که لب بر بند از گفتار معیوب
بساز و صبر کن راضی شو از دوست
که زاری کردن از خاصان نه نیکوست
تو دل بنهی بجز ما اندرین بند
ندانی کت کنم مهجور یک چند
که دل تخت و مکان ماست دایم
ز دل باشد جهان جسم قائم
تو مشغول پسر کردی دل خویش
به دل در، جای ده این حاصل خویش
میاور نام یوسف بر زبان باز
که با ما در نگنجدذ غیر و انباز
پدر یوسف نماد پیر صاحب نظر است که نظر اساسی و اولیه را به وی می‏افکند تا بر اثر آن مرحله به مرحله، سیر و سلوک خود را طی کند.در مرحله اول، یوسف گرفتار برادران می‏شود که نماد شریعت‏اند:
نظر برد از پدر اول در این راه
که با پیر نظر نوری است همراه
چو از مهر پدر برد آن نظر زود
به حسن و نازکی و ناز افزود
نظر چون کار خود کرد اندر آن پور
سپاه شروع در سیر آمد و شور
درآوردند اخوانش در آن راه
که تا یوسف شود از شرع آگاه
که هر سالک که ناید در شریعت
نبیند نور شارع در طریقت
مالک که خریدار یوسف است، در حقیقت مرشد طریقت است که او را از دست برادران(شریعت)می‏گیرد و راهنمایی می‏کند تا پس از گذاراندن یوسف از مرحله طریقت، وی را به حقیقت برساند.
فرستادش خدا دایه چو مالک
که تا در چه نگردد نیست سالک
که مالک بود هادی طریقت
که تا یوسف برد سوی حقیقت
یوسف در مصر-که نماد عالم حقیقت است-اسیر زنان-که سمبل عشق و محبت هستند-می‏شود و خداوند در قالب زلیخا برای او تجلی ذاتی می‏کند تا بتواند لمعات ذات حق را مشاهده کند.
تجلی کرد حق اندر زلیخا
که گردد در حقیقت همچو عنقا
نماید چهره ذاتش به تحقیق
که بیند لمعه آتش به تحقیق
در این میدان یقین عشق است رهدان
که این‏جا نیست جز بسپرن جان
سپس یوسف به زندان می‏رود که رمز جدا شدن از عالم کثرت و روی آوردن به عزلت و خلوت است تا با تحمل رنجها و سختیها مراحل دیگری از کمال را طی کند:
در آن میدان به حق نالید یوسف
که چشم از عقل می‏مالید یوسف
که یا ربّ عزلتم بهتر که کثرت
که در کثرت ندیدم هیچ عشرت
اجابت شد دعای یوسف آن دم
که در زندان کشد آن رخت ماتم
ابا عقل و محبت شد به زندان
که تا عارف شود آید به میدان
سرانجام یوسف از زندان عزلت و خلوت آزاد می‏شود تا به دلیل تجربیات و آگاهیهایی که از طریق به دست آورده، به مقام خلافت خداوند بر روی زمین نایل شود و خزائن ارض را-که همان انسانهای روی زمین هستند-بنوازد و به آنان خدمت کند:
چو یوسف پیش ریّان یافت تمکین
یقینش شد کامین است آن شه دین
شفاعت کرد یوسف تاخورد غم
که گوشش می‏شنید الهام هر دم
که خواهد شد خلیفه ارض آن شاه
ز ریّان خواست مخزن بر سر راه
زبان در داشت ریّان اندر آن حال
که با یوسف دهد آن تخت و اقبال
نهایت کمال یوسف پس از طی مقامات و مراحل مختلف سیر و سلوک، رسیدن به مقام توجّه به خلق و خدمتگزاری به آنان است.این مسأله از جنبه‏های مثبت عرفان اردستانی است و گویای این حقیقت است که عرفان و تصوف پیر جمال اردستانی، عرفان و تصوف انزواگرایانه نیست، بلکه عرفانی است اجتماعی که خدمت به خلق در آن از اهمیت خاصی برخوردار است.وی در قسمتهای دیگر این تفسیر در این باره چنین می‏گوید:«ای عزیز، یوسف گفت:اجعلنی علی خزائن الارض انّی حفیظ علیم که می‏دید که انسان که بنی آدم‏اند و خزائن الارض‏اند که هرچه هست می‏شود، بی‏انسان نمی‏شود، بجز ذات باری تعالی، که در چشم خلق در نمی‏آید، چه دریغ که تو قدر خود نمی‏دانی که چه عنایتها در حق تو شده است، و تو خود را داخل حیوان می‏کنی، بلکه همچون جمد دایم الاقات در یک مقام قرار داری.یوسف(ع)قصدش آن بود که این خلایق را بنوازد که زیردستی کشیده بود و احوال مکسینان نیک می‏دانست و تو که ریّانی بیگانه‏ای و لذت از بندگی نبرده‏ای، قدر بندگان چه دانی و یوسف(ع)در زندان پرورش یافته بود و اهل عالم نیز انتظار می‏کشیدند که پادشاه عادل پیدا خواهد شد. کشش طرفین در کار بود، البته بشود آنچه بخواهند.»
مسلک عرفانی پیر جمال اردستانی، همانند مسلک عرفانی بسیاری از عرفای بزرگ از جمله بایزید بسطامی، حسین منصور، شیخ احمد غزالی، عراقی، مولانا، شمس، حافظ و دیگران عاشقانه است.وی عشق و ملامت را وسیله عروج انسان به سوی خدا می‏داند:
مخوان انسان که از عاشق نزاید
که عشق است آنکه قامت می‏فزاید
مریدی کو نبیند آیت عشق
عجب دارم که بیند غایت عشق
ز ذکر و صوم و خلوت ای طلبکار
نبیند کس یقین دیدار دلدار
ببیند نور از نزدیک و وز دور
ولی گردد از آن انوار مغرور
وی در جای جای این تفسیر به مناسبتهای مختلف، مسأله محبت و ملامت را یادآوری می‏کند و نسبت به ملامت بسیار تاکید می‏ورزد که این مساله در بردارنده علل و عوامل خاص سیاسی و اجتماعی است.چنان‏که می‏دانیم، نه تنها تیمور، بلکه فرزندان او نیز علی رغم غارتگری و ظلم و ستم نسبت به مردم و اعمال وحشیانه خود سعی داشتند خود را متشّرع و متدّین و مجری احکام شریعت جلوه دهند.بیزاری از ریا و تاکید اردستانی نسبت به ملامت و ملامتی بودن، در حقیقت واکنش منفی و عصیانگرانه او نسبت به این مسأله سیاسی و اجتماعی عصر خویش است:
پس آنگه بر لب چاه آن جگر ریش
دریدند آن لباسش از پس و پیش
که تا آن خلعت شاهی بپوشید
زهر جامی که خواهد بنوشد
که تا سالک نگردد عور و رسوا
نیابد رخت و بخت و تخت اعلا
سرافرازیت باید در قیامت
ملامت کش ملامت کش ملامت
در این تفسیر، شخصیت زلیخا نسبت به یوسف برجسته نیست و عشق او به یوسف دارای نقش کمرنگی است، زیرا مفسّر همانند دیگر شاعرانی که منظومه‏های عاشقانه یوسف و زلیخا سروده‏اند، قصد نداشته است منظومه عاشقانه بسراید، بلکه هدف او تفسیر و تأویل عرفانی سوره یوسف و کشف اسرار و رموز نهفته در ژرفای آیات بوده است.به همین جهت، ضمن تفسیر و تأویل آیات فقط در حد ضرورت به زلیخا وعشق او نسبت به یوسف پرداخته است.امّا در قالب همین مطالب مختصر بینش عارفانه خود را نسبت به عشق بیان کرده است.
در قرآن زلیخا و یا همسر عزیز مصر به علت داشتن عشق هوس‏آلود خود نسبت به یوسف شخصیتی منفی است، امّا در ادبیات عرفانی و حتی تفاسیر عرفانی زلیخا شخصیتی مثبت و چهره‏ای عرفانی است و اکثر عرفا برای بیان رمز و رازهای عشق الهی و بیان مقامات عرفانی؛زلیخا و عشق او را تمثیل می‏آورند.در این تفسیر نیز زلیخا شخصیت مثبتی دارد و شاعر دید و بینش عارفانه خود را درباره عشق الهی و آسمانی در قالب این شخصیت بیان کرده است.
اردستانی در جایی از اینن تفسیر در این باره گفته است که در قالب عشق زلیخا و یوسف، اسرار و رموز عشق خداوند را بیان می‏کند.
اگر خواهی تو عشق لایزالی
بیا در دیده کش خاک جمالی
دلا بگشا در میخانه عشق
به مخموران رسان پیمانه عشق
بیان کن سرّ عشق اندر فسانه
که تا سیمرغ یابد آشیانه
به ذکر یوسف و عشق زلیخا
به حال اندر عیان کن این نشانها
بینش او نسبت به عشق، شباهت زیادی به بینش عرفانی شیخ احمد غزالی و فخرالدین عراقی و محیی الدین بن‏عربی دارد.به همین جهت، ضمن بحث و تحلیل بینش او درباره عشق، ابیاتی از این منظومه را با سوانح غزالی، لمعات عراقی و الفتوحات المکیّه ابن عربی مورد مقایسه قرار می‏دهیم.
اردستانی در تفسیر خود، ضمن بیان داستان یوسف و زلیخا چند نکته اساسی را درباره عشق خداوند مطرح کرده که به آنها شاره می‏شود:

1-عشق جبری است و اختیاری نیست

اردستانی معتقد است عشق زلیخا به یوسف قضای الهی است و بنابر خواست و مشیت خداوند، زلیختا عاشق یوسف می‏شود و این سرنوشتی است که خداوند از قبل برای او تعیین کرده و او هیچ اختیاری از خود نداشته است.
زلیخا در کودکی خواب می‏بیند که پادشاه مصر به خواستگاری‏اش آمده.او در خواب چهره یوسف را می‏بیند و حسن و جمال خیره کننده یوسف(ع)او را بی‏قرار و بی‏تاب می‏کند.تا اینکه عزیز مصر خواستگاری او می‏رود و او را به سرزمین مصر می‏آورد، ولی زلیخا عاشق یوسف بوده و پیوسته با گریه و زاری، در همه جا او را جستجو می‏کرده و در انتظارش بوده است.تا اینکه به او خبر می‏رسد غلام مه پیکری را برای فروش از سرزمین کنعان آورده‏اند که زیبایی او در دنیا بی‏نظیر است.از شنیدن این خبر قلب زلیخا به لرزه می‏افتد و ترتیبی می‏دهد که دادوستد در میدان زیر قصر اوانجام شود.زلیخا از بالای قصر نگاه می‏کند، چهره یوسف را می‏بیند و به یاد کودکی و خواب خود می‏افتد و معشوق خود را پیدا می‏کند:
زلیخا دیده بود اندر بر باب
چو آن سرمست کنعانی یکی خواب
زلیخا گفته بد با دایه خویش
شبی پنهان غم و رنج دل ریش
که‏ای دایه من این لحظه در این خواب
رخ خورشید دیدم محو مهتاب
مه و خورشید در یک برج دیدم
گهر با لعل در یک درج دیدم
که یعنی مشتری و زهره باهم
قرین دیدم چو حوا پیش آدم
چنان دیدم که شاه مصر ای جان
مرا بردی به عزت اندر دیوان
ابا من همسر و همخانه بودی
چو می‏جوشنده در پیمانه بردی
بسی دلجو و یار و مهربان بود
دل من نیز از عشقش طپان بود
گر آن صورت که من دیدم درین خواب
به بیداری نبینم ناورم تاب
در این زاری زلیخا راز می‏گفت
که با دایه یکایک باز می‏گفت
که از سوی عزیز مصر ناگاه
طلبکاری درآمد بر در شاه
مه پرده‏نشین از شه همی خواست
که حق ناظر به سر این و آنهاست
از آن تزویر راهش در قضا نیست
که سهو اندر قضای حق روا نیست
تحمل کن تحمل کن تحمّل
که تا غوره رسد در منزل مل
ولی در ره مایست و جهد می‏کن
که تا روشن بینی آمر کن
به میدان اندر آورند آن هور
که تا رسوا کند آن گنج مستور
زلیخا رفت بر برج دلیران
نگاهی کرد اندر سوی میدان
دو چشمش بر جمال یوسف افتاد
خیال خواب طفی آمدش یاد
خوری کو دیده بد در مصر آن شاه
به چشم سر بدید و گفت آگاه
شیخ احمد غزالی نیز در سوانح به جبری بودن عشق اشاره کرده است:
«عشق جبری است که در او هیچ کسب را راه نیست به هیچ سبیل، لاجرم احکام او نیز همه جبر است.اختیار از او و از ولایت او معزول است.مرغ اختیار در ولایت او نپرد.احوال او همه زهر قهر بود و مکر جبر بود.عاشق را بساط مهره قهر او می‏باید بود تا او چه زند و چه نقش نهد، پس اگر خواهد و اگر نخواهد آن نقش بر او پیدا می‏شود.
بلای عاشق در پندار اختیار است.چون این معنی تمام بدانست و«آن پندار»نبود، کار بر او آسانتر شود، زیرا که نکوشد تا کاری به اختیار کند در چیزی که در او هیچ اختیار نیست.»(5/صص 53-54).

2-عشق ازلی است

عرفا معتقدند قبل از اینکه عالم آفریده شود و انسان پا به عرصه این عالم خاکی بگذارد خداوند روح او را در ازل آفریده و روح در عالمی ورای این عالم ماده با خالق خویش پیوندی عاشقانه برقرار کرده و عهد و پیمان محبّت بسته است و آیه 172 سوره اعراف را که خداوند می‏فرماید:«و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انا کنا عن هذا غافلین» در رابطه با این اعتقاد تأویل می‏کنند.
میبدی در تأویل این آیه چنین می‏گوید:
«از روی فهم بر لسان حقیقت این آیت رمزی دیگردارد و ذوقی دیگر، اشارت است به بدایت احوال دوستان، و بستن پیمان و عهد دوستی با ایشان روز اول در عهد ازل که خحق بودذ حالضر، و حقیقت حاصل.
چه خوش روزی که روز نهاد بنیاد دوستی است!چه عزیز وقتی که وقت گرفتن پیمان دوستی است.مریدان روز اوّل ارادت فراموش هرگز نکنند.مشتاقان هنگام وصال دوست تاج عمر و قبله روزگار دانند.
فرمان آمد که یا سیدّ!«و ذکرهم بایام اللّه»:این بندگان ما که عهد ما فراموش کردند، و به غیری که مشغول گشته، با یاد ایشان ده آن روزی که روح پاک ایشان با ما عهد فراموش کردند، و به غیری مشغول گشته، با یاد ایشان ده آن روزی که روح پاک ایشان با ما عهد دوستی می‏بست، و دیده اشتیاق ایشان را این توتیا می‏کشیدیم که:«الست بربکم»ای مسکین!یاد کن آن روز که ارواح و اشخاص دوستان در مجلس انس از جام محبّت شراب عشق ما می‏آشامیدند، و مقربان ملأ اعلی می‏گفتند:«اینت عالی همت‏ قومی که ایشانند.ما باری از این شراب هرگز نچشیده‏ایم، و نه شمله‏ای یافته‏ایم، و های و هوی آن گدایان در عیوق افتاده که:«هل من مزید...»(6/ج 3، صص 793- 794).
اردستانی در جای جای این داستان ازلی بودن عشق را مطرح کرده، می‏گوید: یوسف و زلیخا در عهد الست با یکدیگر عهد و پیمان محبت و عشق بسته بودند و در ازل با یکدیگر آشنا شده بودند و عشق با فطرت و سرشت آنان عجین شده بود.
وقتی یوسف را به حرمسرا می‏بردند و عزیز مصر او را به دست زلیخا می‏سپارد، زلیخا به او نظر می‏افکند.این نظر در دل یوسف اثر می‏کند، چون روح آن دو در ازل با یکدیگر آشنا شده بود.
زلیخا چون در آن جوهر نظر کرد
دل یوسف از آن دیدن اثر کرد
ازل در داشتند آن آشنایی
منوّر گشته بودند از جدایی
که در همزاد و همخانه خطرهاست
که در سیرو جدایی بس اثرهاست
پیرجمال اردستانی در جای دیگری از این تفسیر درباره پیوند عاشقانه ازلی میان خالق و مخلوق می‏گوید:زلیخا که نور عشق یوسف(یوسف نماد خداوند است)در ازل با جوهره و ذات روح او در آمیخته بود، رد این عالم دائما بی‏قرار است و در تب و تاب رسیدن به معشوق خود می‏سوزد و به یاد عهد و پیمان ازلی خویش گریه و زاری سر می‏دهد، تا اینکه وقتی یوسف معشوق گمشده خود را می‏بیند، درعشق جمال او دل می‏بازد و هستیش در وجود او محو و فانی می‏شود.
به چشم عاشق و در جان معشوق
یکی نوری است روشن در دو صندوق
که در روز ازل آن جوهر پاک
مصوّر گشته است از این آب و این خاک
ولی بی‏جسم انسان نیست قائم
چه گر پیداست آن انوار دایم
زلیخا داشت آن آثار انوار
که بی‏یوسف بدی پیوسته بیمار
نبد واقف از آشوب دل خویش
همی مویید دایم با دل ریش
نه عالم بود و نی تکرار ملت
که ما بودیم مفتون محبّت
زلیخا یادش آمد عهد و پیمان
ز بود صورت خود شد پشیمان
چو دید اندر برابر روی یوسف
دلش گم گشت در ابروی یوسف
از و یوسف قوی دل شد به یک بار
چو دل برد از حریفش گشت دلدار
احمد غزالی در سوانح گوید:
«بارگاه عشق، ایوان جان است که در ازل ارواح را داغ‏«الست بربکم»آنجا بار نهاده است، اگر پرده‏ها شفاف آید، او نیز درون حجب بتابد...»(5/ص 28).
و در جای دیگر گوید:«سر این‏که عشق هرگز تمام روی به کس ننماید، آن است که او مرغ ازل است، اینجا که آمده است، مسافر ابد است.اینجا روی به دیده حدثان ننماید، که نه هر خانه آشیانه او را شاید-که آشیان از جلالت ازل داشته است-گاه گاه وا ازل پرّد و در نقاب پرده جلال و تعزّز خود شود...»(همان/ص 12).

3-وحدت عشق، عاشق، معشوق

برخی از عرفایی که مسلک عرفانی عاشقانه دارند.بویژه پیروان مکتب وحدت وجود، معتقد به اتحاد بین عشق، عاشق و معشوق هستند.
محیی الدین بن عربی از پیشروان مکتب وحدت وجود در کتاب الفتوحات المکیه درباره وحدت عشق، عاشق و معشوق گوید:
«فان الحب صفه لموجود و ما فی الوجود الاّ اللّه...و ان عقلت ثانیا، فلا محب و لا محبوب الاّ اللّه-عز و جلّ-فما فی الوجود الاّ الحضره الالهیه:و هی ذاته، و صفاته؛و افعاله»(1/ج 12، ص 58).
ترجمه:عشق صفت چیزی است که وجود و هستی یافته است، وهستی و وجود تنها از آن خداست...و اگر خوب بیندیشی‏[درمی‏یابی که‏]هیچ عاشق و معشوقی جز خداوند-عز و جل-نیست، چون در عالم هستی جز حضترت حق-که همان ذات و صفات و افعال اوست-وجود ندارد.
پیرجمالی اردستانی نیز به این موضوع در عشق معتقد است و در تمامی طول تفسیر سوره یوسف، آن را مطرح کرده است.احتمالا اردستانی نیز همانند عراقی و جامی از مکتب محیی الدّین‏بن‏عربی و آثار او پذیرفته است.
وی در ابتدای تفسیر خود به وحدت و اتحاد بین عشق، عاشق و معشوق اشاره کرده و گفته است:
به یک نور تجلّی ای طلبکار
معیّن بین سه رهرو بر سر کار
دل زار زلیخا را همی سوخت
دو چشم پیر کنعان را همی دوخت
رخ یوسف همی آراست چون ماه
که گردد سر به سر آیات اللّه
تو این ساقی و جام و باده ای دوست
یکی بینی چو دور اندازی این پوست
در این داستان تمام کششها و جذبه‏های عاشقانه از جانب زلیخاست.این زلیخاست که با آن بی‏قراریها و حالتهای درونی و روحی خود در روح یوسف اثر می‏گذارد و او را به سوی خود جذب می‏کند، مفسّر معتقد است جذب شدن روح یوسف به سوی زلیخا، به این علت است که هر دو دارای یک اصل‏اند و در حقیقت محب و محبوب و یا عاشق و معشوق تجلّی یک نورند، و این، همان خداوند است که در دو شکل و صورت جداگانه تجلّی کرده و ظاهر شده است.
در آن ره شد زلیخا مست و حیران
دلش خندان و چشمش گشت گریان
دل یوسف ز مهرماه پرده
هم از آن نور شد آگاه پرده
چو یک نوراند این خورشید و این ماه
ز سیر یکدیگر هستند آگاه
شیخ احمد غزالی نیز در سوانح درباره عشق و اتحاد آن با عاشق و معشوق گوید: «هم او آفتاب و هم او فلک.هم او آسمان و هم او زمین.هم او عاشق و هم از معشوق و هم او عشق، که اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است.چون عوارض اشتقاقات برخاست، کار باز با یگانگی حقیقت خود افتاد»(5/ص 10).
در یوسف‏نامه آمده است که زلیخا یوسف را به زندان می‏فرستد و به زندانیان دستور می‏دهد که یوسف را شلاق بزند و شکنجه بدهند، ولی وقتی ضربه‏های شلاق به بدن یوسف برخورد می‏کند، درد آن ضربه‏ها را زلیخا احساس می‏کند و فریاد و فغان به راه می‏اندازد.مفسّر در اینجا این موضوع را مطرح می‏کند که اصل زلیخا و یوسف هر دو یکی است.به همین دلیل، درد ناشی از ضربه‏های شلاق قلب و روح زلیخا را مجروح و خونین می‏کند؛به طوری که تاب و تحمل خود را از دست می‏دهد و با گریه و زاری می‏گوید:این ضربه‏ها لایق گردن من است و این من هستم که باید خود را فدای یوسف کنم.چون در ازل من با او عهد و پیمان عشق و محبّت بستم و قلبم در حیطه تصرّف و اختیار اوست.
زلیخا گفت کین آواز نرم است
عسس گویا مگر در بند شوم است
بگویید ای حریفان سر کوی
که یوسف را بیاویزد به یک موی
که دل دربند موی اوست پنهان
ستانم دل ز دستش یا دهم جان
برهنه‏اش کرد آن نوبت به خواری
که تا از دل برآرد آه و زاری
که هر آهی که از سوز دل آید
هر آن کامی که خواهی حاصل آید
عسس بر امر و رای غالب خویش
بزد زخمی که آمد بر دل ریش
دل ریش زلیخا خوش بنالید
چه گر یوسف در آن دم ضرب می‏دید
دل مجروح پر خون زلیخا
که با زلفین یوسف داشت سودا
بجست از بی‏خودی وز جای برخاست
که این ضرب گران هم لایق ماست
شوم قربان یوسف من در این دم
بزن بر گردنم خوش ضرب محکم
از آن من در بر یوسف نشستم
که با او در ازل من عهد بستم
دلم در اصبعین اوست دایم
که جانم با بلای اوست قائم
چه گر آن آه از یوسف برآمد
ولیک افغان ز جای دیگر آمد
اگر آگه شوی ز اسرار مردان
چو یوسف دل نهی در چاه و زندان
عراقی در لمعات درباره وحدت عشق، عاشق و معشوق گوید:
«اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقرّ خود از تعیّن منزّه است و در حریم عین خود از بطون و ظهور مقدّس، ولیکن بهر اظهار کمال، از آن روی که عین ذات خود است و صفات خود، خود را در آینه عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرد و حسن خود را بر نظر خود جلوه داد.از روی ناظری و منظوری نام عاشقی و معشوقی پیدا آمد.نعت طالبی و مطلوبی ظاهر گشت.ظاهر را به باطن بنمود، آوازه عاشقی برآمد.باطن را به ظاهر بیاراست؛نام معشوقی آشکار شد.ذات عشق از روی معشوقی آینه عاشق آمد، تا در وی مطالعه جمال خود کند، و از روی عاشقی آینه معشوق آمد، تا در او اسماء و صفات خود ببیند، هرچند در دیده شهود یک مشهود بیش نیاید.امّا چون یک روی به دو آینه نماید، هر آینه در هر آینه رویی دیگر پیدا آید.»(4/صص 49-50).
همچنی حدیث«قلب المومن بین اصبعین و اصابع الرحمن»را که درباره فنای هستی عاشق در معشوق و اتحاد با اوست و اردستانی آن را از قول زلیخا نقل می‏کند عراقی در لمعات بدین‏گونه شرح کرده است:
«ابویزید از سعت دایره دل خود چنین خبر داد که:اگر عرش و صد هزار چند عرش و آنچه در اوست.در گوشه دل عارف گذر یابد، عارف از آن خبر نباشد.جنید گفت:چگونه خبر یابد؟که«المحدث اذا قورن بالقدیم لم یبق له اثر».ابویزید چون نظر در چنین دلی کند که محدث را در او اثر نبود، همه قدیم بیند، لاجرم گوید:«سبحانی».
یکی از یخ کوزه‏ای ساخت و پر آب کرد.چون آفتاب بتابید، کوزه را و آب را یک چیز یافت، گفت«لیس فی الدار غیرنا دیار».
ساقی و می و حریف و پیمانه همو
شمع و لگن و آتش و پروانه همو
«وسعنی قلب عبدی، و القلب بین اصعبین من أصابع الرحمن».او در دل و دل در قبضه او، هرکه در بند خود بود، پروای غیر ندارد، جز خود در نگنجد، بیگانگی جز در یگانگی قرار نگیرد، فردانیت جز در وحدانیت قرار نگیرد، از این حرف حقیقت دل نتوان دانست و کم کسی داند.صاحبدلی از مناجات خود چنین خبر داد که:
گفتم که:کرایی تو بدین زیبایی؟
گفتا:خود را، که خود منم یکتایی
هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم
هم آینه هم جمال و هم بینایی»
(همان/صص 108-109)
در این منظومه نه تنها نور حق به صورت یوسف برای زلیخا تجلّی می‏کند، بلکه گاهی زلیخا نیز برای یوسف مظهر خداوند است.چنانکه قبلا گفته شد، وقتی یوسف مرحله طریقت را پشت سر می‏گذارد و به حقیقت می‏رسد، خداوند در صورت زلیخا برای او تجلّی ذاتی می‏کند تا یوسف درخشش ذات او را مشاهده کند.
عراقی در لمعات گوید:
«نهایت این کار آن است که محبّ، محبوب را آینه خود بیند و خود را آینه او، گاه این شاهد او آید و او مشهود این، گاه او منظور این شود و این ناظر او، و گاه این به رنگ او بر آید و گاه او بوی این گیرد...»(همان/ص 66).
وقتی بی‏گناهی یوسف ثابت می‏شود و زلیخا و زنان دیگر مصر به مکر و حیله خود اعتراف می‏کنند، پادشاه دستور آزادی یوسف صادر می‏کند.روز آزادی یوسف بنابر فرمان پادشاه، تشریفات خاصی برای اکرام و بزرگداشت یوسف صادر می‏شود و خلق زیادی در راههای مشرف به زندان برای دیدن او جمع می‏شوند.زلیخا هم برای انجام مراسم به مردم می‏پیوندد، ولی هیچ کس او را نمی‏بیند، چون فانی در ذات باقی و ابدی خداوند است و مثل او از نظرها محو ناپیداست.بنابراین، چشمها او را نمی‏بیند، اگرچه همراه با آنان و در کنار آنهاست.
زلیخا زعفران در جامه مالید
چو سرو استاد و کس قدش نمی‏دید
که فانی گشته بد در سر باقی
که گه بد باده‏خوار و گاه ساقی
در پایان داستان، یوسف، دعا می‏کند و می‏گوید:«رب آتیتنی من الملک و علمتنی من تاویل الاحادیث فاطر السموات و الارض انت ولیی فی الدنیا و الاخره توفّنی مسلما و الحقنی بالصالحین».پروردگارا، تو به من دولت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی. ای پدید آورنده آسمانها و زمین، تنها تو در دنیا و آخرت مولای منی مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما(1/ص 247).
خداوند دعای یوسف را اجابت می‏کند و به وی می‏گوید تا سه روز دیگر روح تو عالم.خاک را ترک می‏کند و تو نزد ما بازگشت خواهی کرد.یوسف ضمن دادن این خبر به اطرافیان خود می‏گوید:زلیخا نباید از مرگ من آگاه شود چون او عاشق است و فراق و جدایی مرا نمی‏تواند تحمل کند و او نیز خواهد مرد.امّا زلیخا خبر مرگ یوسف را می‏شنود و با گریه و زاری خود را به خاک و خون می‏کشد و بعد از لحظاتی پرنده روحش قفس را ترک گفته، همراه یوسف به دیار ابدی پرواز می‏کند.این مسأله نیز رمز و اشاره‏ای است به وحدت بین محبّ و محبوب.
چو عنقای شهی شد جانب قاف
به هم زد خوش دو بال از عشق بی‏لاف
شنید احوال آن فرقت زلیخا
برون آمد ز پرده بی‏سرو پا
برید از دست خود زلف گرهناک
چو بد مستان بغلطید اندر آن خاک
قفس بشکست در دم آن پری‏زاد
ابا یوسف روان شد شاد و آزاد
این نکته شایان ذکر است که در این تفسیر، بعضی ابیات از لحاظ معنی ناراست و بعضی دیگر از لحاظ لفظی چندان فصیح نیست و ضعیف به نظر می‏رسد.علاوه بر آن ابیاتی که در آنها وزن و یا قافیه مختل باشد، نیز به چشم می‏خورد.امّا از لحاظ داشتن تأویلات نو و تازه از آیات قرآن، صدها نکته اخلاقی و عرفانی جدید، کشف رموز و معانی پنهان قرآن و آوردن دهها حدیث از پیامبر(ص)و حضرت علی(ع)و تفسیر و تأویل آنها به روشی جدید، اثر قوی و ارزشمندی است، بدین لحاظ از متون تفسیری و عرفانی برجسته قرن نهم به شمار می‏رود.

نتیجه

یوسف‏نامه یا تفسیر سوره یوسف اثر پیر جمال اردستانی از متون برگزیده عرفانی قرن نهم است.در این تفسیر آیات قرآن با اعتقادات صوفیه تطبیق شده است.داستان زندگی حضرت یوسف(ع)در حقیقت تمثیلی است که در قالب آن مفسّر اعتقادات عرفانی خود را درباره سیر و سلوک بیان کرده است.نهایت کمال یوسف، پس از طی مقامات و مراحل سیر و سلوک رسیدن به مقام خدمتگزاری به خلق است واین مسأله گویای این حقیقت است که در بینش عرفانی اردستانی، خدمت به خلق دارای اهمیت خاصّی است و عرفان او، عرفانی انزواگرایانه نیست، بلکه عرفانی اجتماعی است.
وی در این تفسیر بر ملامت و ملامی بودن بسیار تاکید می‏ورزد.این موضوع در بردارنده علل و عوامل اجتماعی و سیاسی است و در حقیقت، واکنش منفی و عصیانگرانه او نسبت به ریاکاریها و تظاهر طبقه حاکمه؛یعنی شاهزادگان تیموری است که علی رغم ظلمها و غارتگریهای خود می‏کوشیدند در انظار مردم خود را متدین و مجری احکام شریعت جلوه دهند.
در این تفسیر، زلیخا چهره‏ای مثبت و شخصیتی عرفانی است و اردستانی در قالب داستان زلیخا و عشق او به یوسف، اعتقادات عرفانی خود را درباره عشق آسمانی و الهی بیان کرده است.
بینش عرفانی اردستانی در مورد عشق خداوند، شبیه به شیخ احمد غزالی در سوانح و فخرالدّین عراقی در لمعات است و نظریه وحدت وجودی محیی الدیّن بن عربی را اذهان تداعی می‏کند.

منابع

1-قرآن مجید، ترجمه استاد محمدمهدی فولادوند، چاپ دوم، دارالقرآن الکریم، تهران، [بی‏تا].
2-ابن عربی، محیی الدین:الفتوحات المکیّه، السفر الثالث عشر، تحقیق و تقدیم عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه:ابراهیم مدکور، الهیئه المصرّیه العالمه الکتب، قاهره 1410 ه، 1990 م.
3-پیرجمالی اردستانی؛تفسیر سوره یوسف، کشف الارواح و یا یوسف‏نامه، نسخه خطّی، کتابخانه ملک، شماره 4878، نستعلیق سده دوازدهم.
4-شیرازی، محمّدمعصوم:طرائق الحقایق، ج 2، به تصحیح محمّدجعفر محجوب، کتابخاه بارانی، تهران، [بی‏تا].
5-عراقی، فخرالدّین:لمعات، با تصحیح و مقدّمه محمّد خواجوی، چاپ اول، انتشارات مولی، تهران، 1363.
6-غزالی، احمد:سوانح، براساس تصحیح هلموت ریتر با تصحیحات جدید و مقدمه و توضیحات نصراللّه پورجوادی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ترهان، 1359.
7-میبدی، ابو الفضل رشیدالدین:کشف الاسرار و عده الابرار، ج 3، به سعی و اهتمام علی‏اصغر حکمت، چاپ ششم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1376.
8-هدایت، رضا قلی‏خان:تذکره و ریاض العارفین، به کوشش مهرعلی گرگانی، کتابفروشی محمودی، تهران، [بی‏تا].

پی نوشت ها :

(1)-این اثر که‏پیر جمالی اردستانی آن را کشف الارواح نامیده است، به صورت نسخه خطی است.نگارنده با فراهم آوردن نسخه‏هایی معتبر در حال تصیح این اثر است.
(2)-ابیات و یا عباراتی که در این مقاله آمده، از یوسف‏نامه نسخه خطی است که در کتابخانه ملک به شماره 4878 موجود است، این نسخه متعلق به قرن دوازدهم است. نگارنده با فراهم آوردن سه نسخه معتبر دیگر، در حال مقابله و تصحیح نسخه مذکور است.



CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org