تعداد بازدیدها : 2148
  عنوان مقاله : نقدی بر تفسیرهای روشنفکرانه از قرآن و حدیث
 نویسنده : محمد هادی معرفت- رضاحق پناه
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >علوم قرآن(2769)->قرآن شناسي(681)->شبهات قرآني(30)
  آدرس اینترنتی:   http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=20341  
 منبع: مجله اندیشه حوزه - آذر و دی 1379 - شماره 25
 چاپ مقاله


متن مقاله
نقدی بر تفسیرهای روشنفکرانه از قرآن و حدیث

محمد هادی معرفت- رضاحق پناه

اندیشه حوزه: ضابطه تفسیر و تأویل صحیح از قرآن کریم چیست و برداشتهای روشنفکرانه از قرآن و نیز حدیث چگونه تحلیل می‏شود؟ نگاه خودِ قرآن به این گونه برداشتها چیست؟
استاد: یکی از آسیب‏پذیرترین مسائل اجتماعی، بحثهایی است که در رابطه با دین است. چه دیروز و چه امروز افرادی که دارای اهداف خاصی هستند و در همان حال وانمود می‏کنند که در محدوده دین حرکت می‏کنند، بناچار می‏خواهند از خودِ دین برای شیوه و رفتارشان سندی ارائه دهند، از این‏رو، همان گونه که خود قرآن از روز اول این مسأله را پیش‏بینی کرده که فرموده است: «هو الذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات هُنَّ اُمّ الکتاب و آخر متشابهات فامّا الذین فی قلوبهم زیغٌ فیتّبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله» (آل عمران /7).
البتّه این جا قرآن به عنوان نمونه مطرح شده که مورد سوء برداشت از آیات متشابه قرار می‏گیرد و گرنه تمام اصول و فروع مبانی دینی، قطعا دارای متشابهاتی است. کسانی که در این اندیشه‏اند که در محدوده دین به انحرافات فکری خود جامه مشروعیت بپوشانند، طبعا به سراغ متشابهات می‏روند و لذا در احادیث هست که همان گونه که قرآن آیات محکم و متشابه دارد، احادیث ما نیز محکم و متشابه دارد. حتی مسائل عقلی دین و فرعی در فقه نیز محکم و متشابه دارد. البتّه آگاهان و کسانی که مقیدند درست حرکت کنند متوجه این نکته هستند که محکمات پایه دین است و متشابهات کم است و اکثریّت با محکمات است و متشابهات به صورت نادر، گاه در گوشه و کنار پیدا می‏شوند. لذا اهل انحراف و کسانی که در دلشان زیغ هست می‏کوشند تا این متشابهات را از لابلای انبوه دلایل محکم پیدا کنند. اندیشمندان و کسانی که می‏خواهند درست حرکت کنند معیار را همان محکمات قرار می‏دهند و متشابهات را براساس آنها تبیین و تفسیر می‏کنند، ولی آنان که دارای انحرافند به متشابهات بسنده می‏کنند تا بتوانند بدین وسیله به اهداف خود برسند. پس این گونه برداشتهای سوء چیز تازه‏ای نیست و از روز اول خود قرآن آن را پیش‏بینی کرده است. البتّه شیوه برداشتها به شرایط زمان بستگی دارد و در هر زمان به گونه‏ای است.
ما امروزه در اوج این ناهمگونی در رفتار با قرآن به وسیله افرادی که اصطلاحا به آنها روشنفکر می‏گویند قرار داریم. این که گفتم «اصطلاحا به آنان روشنفکری می‏گویند»، چون در واقع اینها روشنفکر نیستند. اینها اساسا مانع رشد و پیشرفت فکرند. در واقع می‏خواهند راه فهم را ببندند. پس اینها روشنفکر نیستند؛ ضد روشنفکری‏اند. روشنفکری یعنی با یک بینش آزاد به سراغ تمام مسائل دینی رفتن، چه فروع و چه اصول. حتی خود قرآن بر این جهت خیلی تأکید دارد و می‏فرماید: «و انزلنا الیک الذکّر لتبیّن للناس ما نُزّل الیهم و لعلّهم یتفکّرون» (نحل /44) می‏گویند قرآن را به سوی تو فرود آوردیم، تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح می‏دهی و امید که آنان بیندیشند.
پس اندیشیدن حتی روی بیانات شخص پیامبر مطلوب شرع است. البتّه اندیشیدن به معنای درست فهمیدن است. هدف این باشد که شخص فرمایش پیامبر را که تلقّی می‏کند، بفهمد و سعی کند به روح و جان کلام ایشان پی ببرد، نه این که کوشش کند راه مفری برای این که خودش را از این دستور حضرت نجات دهد، پیدا کند.
پس روشنفکری یعنی با یک فکر آزاد و روشن به سراغ مطالب رفتن و اساسا در این آیه شریفه که: «یؤت الحکمة من یشاء و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا» ما «حکمت» را به «بینش» معنی کرده‏ایم. «اِن اللّه‏ علیمٌ حکیمٌ» علم «دانش» است و حکمت «بینش» است و اگر بینش در کنار دانش نباشد، علم شاید گمراه‏کننده باشد؛ چون ممکن است انسان دانشی داشته باشد، ولی کاربرد آن را نداند. در این صورت او بینش ندارد. خداوند تأکید دارد که انسان در کنار دانش، بینش هم داشته باشد. درست است که مسائل را حتی از خود شخص پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرامی‏گیری، امّا این دانش است. می‏گوید بینش هم داشته باش. مسأله بصیرت در دین از مسائل اساسی است. پس ما اساسا بر روشنفکری به این معنی تأکید داریم و از باب «برعکس نهند نام زنگی کافور» این یک نوع طعنه است که ما به افرادی که برداشت سوء از دین دارند روشنفکر می‏گوییم و گرنه در حقیقت ما اینها را روشنفکر نمی‏دانیم، چون کارشان عقبگرد است، کاری را انجام می‏دهند که هزاران سال پیش کسانی که در مقابله با دین حرکت می‏کردند، انجام می‏دادند.
بنابراین، این که انسان درباره مفاهیم دینی اعمال رأی کند، معنایش این است که از راه و روش و شیوه‏ای که محدوده فهم دین را مشخص می‏کند، حرکت نکند و این در اصطلاح، تفسیر به رأی نامیده می‏شود.
اندیشه حوزه: در واقع شما با این بیان ضابطه تفسیر صحیح را از تفسیرها و برداشتهای انحرافی مشخص می‏فرمایید؟
استاد: بله. همین مطلب را خود پیامبر نیز پیش‏بینی فرموده‏اند کسی که با تکیه به رأی خود قرآن را تفسیر کند، این تفسیر به رأی است. اعمال نظر شخصی در فهم مسائل دینی نه تنها مطلوب شرع نیست، بلکه مطلوب عقلا هم نیست؛ زیرا در علم فقه و دین‏شناسی، مثل سایر رشته‏های علوم انسانی و حتی علوم تجربی، جایی برای کاربرد ویژگیها و ادراک شخصی نیست. البتّه در سایر علوم حامیان ایستاده‏اند و از دستبرد به آن جلوگیری می‏کنند، ولی چون دین دایره بسیار وسیعی دارد، متأسفانه کسانی نیستند که از آنها هراسی باشد؛ لذا در باز است و هر کس به هر گونه یغما می‏کند. علتش این است که افراد زیادی در جامعه هستند که مثل همین به اصطلاح روشنفکران نمی‏خواهند کاملاً زیربار دین بروند و این افراد پشتوانه اینها قرار می‏گیرند. افرادی که می‏خواهند از زیر بار تکالیف دینی ـ که احساس می‏کنند دارای نوعی مشقت است ـ فرار کنند، مجال می‏دهند که عده‏ای به نام روشنفکر و کسانی که حقیقت دین را درست فهمیده‏اند!! حرفهای مطلوب آنها را ارائه دهند و مورد حسن استقبال آنها قرار می‏گیرند. این کار مخصوصا در زمان ما که پشتوانه خارجی هم دارند، قدری شدیدتر و پیچیده‏تر است.
در اوائل اسلام انگیزه‏هایی که پشتوانه این گونه افکار بود، غالبا سیاسی بود، امّا بالاخره داخلی بود. امّا امروزه متأسفانه انگیزه‏ها که خیلی هم سیاسی است، پشتوانه‏های عظیم خارجی دارد. این گونه افراد را تأیید می‏کنند، چه بسا تحسین کنند و حتی کمک کنند. از این‏رو، این افراد هم ماهرانه‏تر کارها را انجام می‏دهند و هم گستاخی‏شان بیشتر است؛ هر چه دلشان خواست می‏گویند و از کسی پروا ندارند.
بنده در این صدد نیستم که به اینه تهمتی بزنم، بلکه واقعیّتی را می‏خواهم بگویم که شاید بعضی از اینها خودشان نیز متوجه نباشند که از کجا به اینها مساعدت فکری و غیرفکری می‏شود. همین اندازه باید به خود بیایند که ببینند آیا این گونه افکار و اندیشه‏ها و مسائل دینی را به بازی گرفتن به نفع کیست؟ اگر درست بیندیشند می‏فهمند که هرگونه ایراد و تشکیک در مسائل دین، امروزه به نفع استعمارگر است؛ چون آن دوره‏ای که استعمارگران با نیروی نظامی بر کشورها چیره می‏شدند تقریبا سپری شده و بیشتر سعی می‏شود از راه استعمار فرهنگی زمینه را برای واژگونی یک نظام آماده کنند و نظامی را به نفع خودشان روی کار آورند.
در هر حال من می‏خواهم این مسائل را به این آقایان گوشزد کنم، بیشتر اینها را هم نمی‏توانیم بگوییم بی‏دین هستند، یا مقیّد به دین نیستند یا واقعا دین، خدا و پیامبر را می‏خواهند زیر سؤال ببرند. نه. شاید بسیاری از آنان ناخودآگاهانه این کارها را انجام می‏دهند و حتی من به برخی از اینها گفتم: برخی از شبهاتی را که شما مطرح می‏کنید، شبهاتی است که ما هم می‏دانیم، همه می‏دانند، شما اگر هنری دارید راه‏حل این شبهات را ارائه دهید و گرنه طرح شبهه که هنر نیست. برای خراب کردن یک ساختمان بسیار عظیم ممکن است تیشه‏ای به دست یک بی‏سواد محض امّا خیلی قلدر داد که آن را بآسانی خراب کند. امّا حال که خراب کرد، چطور بسازد، این مهم است. اگر شما خللی در گوشه‏ای از فهم دین دیدی، راه صحیح آن را اگر می‏توانی ارائه بده؛ همان کاری که مرحوم مطهری انجام می‏داد.
مرحوم مطهری بدون این که به اصل شبهه اشاره کند، خود شبهه را در نظر می‏گرفت و مسائل مربوط به آن را از طریق اثباتی طوری مطرح می‏کرد که خودبخود جواب داده شود. این هنر است که انسان با قلم، بیان و قدرت علمی که دارد بدون این که شبهه را مطرح کند، راه‏حل آن را ارائه دهد، و گرنه القای یک شبهه در دلهای ساده خیلی آسان است.
من بعضی از اینها را می‏شناسم که افراد متدین هستند و واقعا نمی‏خواهند دین را زیر سؤال ببرند، لذا با حسن ظنّ به آنها نگاه می‏کنیم و این نکته را دوستانه مطرح می‏کنیم که طرح شبهه هنر نیست. هر بچه‏ای ممکن است شبهه را بفهمد و مطرح کند. آن وقت شما با آن علم و بیان، این شبهه را ماهرانه مطرح می‏کنید تا
خوب جا بیفتد. این صحیح نیست. اگر واقعا شبهه‏ای به نظرتان می‏رسد و می‏خواهید مطرح کنید اول راه‏حلش را بیان کنید، به این گونه که بگویید با این بیان، این شبهه وارد نیست. این بهتر است از این که تنها شبهه‏ای را مطرح کنید و دیگر کاری نداشته باشید خوب هدف از این کار چیست؟
اندیشه حوزه: ادعا می‏شود طرح این مسائل از باب نوآوری است. نوآوری در تفسیر و حد و مرز آن چیست؟
استاد: در واقع نوآوری، امکان حل این گونه شبهات است. من بسیاری از شبهاتی که امروز مطرح است و در اروپا نیز روی آن خیلی مانور می‏دهند گرد آورده و در جلد هفتم التمهید جوابهای آنها را نوشته‏ام. بسیاری از شبهاتی که امروزه روی آن مانور می‏دهند، سابقه هزارساله دارد. فخررازی در تفسیرش جواب بعضی از شبهات امروزی را به زیبایی داده است. ما در جلد هفتم التمهید با عنوان «النهج القویم فی الدفاع عن قدسیة القرآن الکریم» تمام شبهاتی را از هزار سال پیش تاکنون؛ بویژه شبهات عصر کنونی را که درباره قرآن مطرح است و آن هم در ابعاد مختلف ادبی، تاریخی، اعتقادی، علمی و غیره، جوابهای اینها را در آن جا ارائه داده‏ایم. بنابراین، این گونه شبهات چیزی نیست که تازه باشد و نام آن را نوآوری بگذارند. بیشتر این شبهات از قدیم مطرح بوده است و علمای بزرگ هم نوعا پاسخ اینها را داده‏اند.
پس نوآوری حل این شبهات است. من بدون این که خواسته باشم خودستایی کنم، در این گونه موارد نوآوری می‏کنم؛ یعنی می‏بینیم این شبهه را فخررازی جواب داده، ولی آن جواب امروز خیلی کاربرد ندارد، و فکر می‏کنم که چگونه این شبهه را با توجّه به این برداشتهایی که امروز می‏شود، باید جواب داد. پس نوآوری در حل این شبهات و برداشتهاست، آن هم به زبان روز و طبق ذهنیتی که امروز مردم از دین و خدا و پیامبر و... دارند، لذا به این آقایان توصیه می‏شود امکانات علمی و قلمی و استعدادی که خدا به آنها داده، در این راه صرف کنند که واقعا هم خدمت به مردم است و هم خدمت به دین خدا.
اندیشه حوزه: در صورت امکان چند نمونه از این برداشتها و شبهات را، همراه با جوابش مطرح فرمایید.
استاد: شبهات انواع مختلف دارد؛ از جمله شبهات تاریخی است. می‏گویند قرآن ـ نعوذباللّه‏ ـ اشتباهات تاریخی دارد و نمونه‏هایی می‏آورند؛ از جمله «قصه هامان» است که قرآن هامان را به عنوان دستیار فرعون معرفی می‏کند. فرعون به وی گفت: «یا هامان ابن لی صَرْحا لعَلّی ابلغ الاسباب. اسباب السموات و الارض»(مؤمن 37-36) می‏گویند هامان در زمان موسی و فرعون نبوده است، بلکه شخصیتی است که چهارصد سال بعد پا به عرصه وجود گذاشته و از شخصیتهای بزرگ یهود در دربار اردشیر است. صدراعظم یا وزیر اردشیر توطئه‏ای می‏چیند تا یهودیانی را که در ایران هستند قلع و قمع کند. دختر برادر هامان که از همسران شاه بود، به عمویش اطلاع داد که چنین توطئه‏ای در کار است. هامان به وی گفت: ذهن شاه را آماده کن تا مطلب عوض شود، او هم این کار را کرد، بعد هامان با شاه ملاقات کرد و آن توطئه علیه یهودیان خنثی شد و به عکس، وزیر و همراهانش منکوب شدند، این قضیّه در تورات هست. اشکالی که وارد می‏کنند این است که می‏گویند قرآن این جا ـ نعوذباللّه‏ ـ اشتباه کرده است. هامان زمان اردشیر چه ربطی دارد به هامان زمان موسی و فرعون؟
اروپائیان این اشکال را مطرح کرده‏اند و در کتاب آراء المستشرقین حول القرآن آمده است. بنده برای این که دریابم این شبهه تا چه حد با واقعیت نزدیک است یا خلاف واقع است، خیلی کوشش کردم. اولین کار این بود که ببینم آیا در دستگاه اردشیر مرد یهودی به این نام بوده یا نه؟ تاریخ چنین چیزی را ثبت نکرده است؛ چه تاریخی که خود ایرانیان نوشته‏اند، چه تاریخی که یونانیان راجع به ایران نوشته‏اند، اصلاً در ایران باستان چنین حادثه‏ای که در تورات کنونی ثبت شده، وجود ندارد.
مسأله دیگر این است که هامانی که تورات نام می‏برد تحت این عنوان، معقول نیست در قرآن به همین شکل منعکس شود؛ چون بنای لغت عرب و قرآن بر این است که الفاظ اجنبی را که در عربی به کار می‏برد، در آن تغییری می‏دهد؛ مثلاً خود فرعون در اصل «فِرْهُ» است، یا «موسی»
در اصل «موسْی» است، و سامری «یشیمیونی» بوده، این الفاظ معرّب شده و تغییر یافته است. هیچ گاه قرآن لفظی را که در تورات یا انجیل، و به زبان عبری است، به همان شکل نمی‏آورد.
علاوه بر این، بنده تاریخ قدیم مصر را مطالعه کردم، چه نوشته بعضی از اروپائیان و چه نوشته‏های خود دانشمندان مصری که درباره مصر قدیم نوشته‏اند، تا ببینیم در دربار فرعونی که معاصر موسی بوده، چه کسی نامش متناسب با کلمه هامانِ معرّب است؛ یعنی هامانی که در قرآن است، قطعا همان کلمه‏ای نیست که در زبان عبری استعمال می‏شده. متوجه شدم در مصر عُلیا معبدی است به نام معبد «آمون» و کسانی را که در آن معبد به عنوان روحانی بودند، «آمون» می‏نامیدند. یکی از بزرگترین شخصیتهای آن معبد در دربار فرعون مصر وجود داشته (اینها همه در تاریخی است که یک فرانسوی بتفصیل نوشته و نیز در کتب تاریخ مصریان هست، که من چند کتاب را در این‏باره دیده‏ام). این «آمون» در دربار فرعون مسؤولیت نظارت بر ساختمانهای دولتی را داشته است. در دائرة‏المعارف بریتانیا در شرح حال آمون که در دربار فرعون بوده، وی را با تعابیر مختلف یاد می‏کند: مثل «آمان، هامان، اَمون، هَمون». پس به قرینه این که فرعون به او گفته: «یا هامان‏بن لی صرحا»، یعنی یک ساختمان بلند برایم بساز، معلوم می‏شود این شخص همان آمون است. پس این آمون در قرآن هامان شده و قرآن اشتباه نکرده است.
علاوه بر این، مستشکل اشکال دیگری کرده و گفته مقصود از صَرحْی که قرآن می‏گوید، همین برج بابل است که در عراق است ـ و من شخصا به برج بابل رفته‏ام ـ اشکال می‏کنند که ارتفاع برج بابل در نهایت سیصد متر بیشتر نیست، در صورتی که اگر فرعون می‏خواست به آسمانها نزدیک شود، نیازی نبود روی یک برج سیصد متری برود، بلکه روی قله یکی از کوههای بلند می‏رفت. پس قرآن نعوذباللّه‏ اشتباه کرده است.
این شبهه را ابومسلم اصفهانی تقریبا هزارسال پیش جواب داده است. اشتباهی که این آقایان کرده‏اند این است که اولاً مصر چه ربطی به عراق دارد. عراق و برج بابل مربوط به کلدانیان است. ثانیا فرعون این جمله را به لحن تمسخر گفته (این را مفسرین قدیم ما گفته‏اند، نه این که واقعا دستور داده باشد برجی بسازند. و گرنه
فرعون می‏دانست که برج سیصد و چهارصد متری کارساز نیست، بلکه می‏خواست حضرت موسی را استهزا کند. حضرت موسی فرمود: خدای من در آسمانها است. فرعون به آمون که مسؤول ساختمان بود برای این که به نظر خودش حضرت موسی را دست بیندازد گفت ساختمان بلندی بساز تا برویم به آسمانها ببینیم خدای موسی کجاست؟ لَحْن، لحن تمسخر است.
بنابراین معلوم می‏شود اطلاعات تاریخی مستشکل ضعیف است و از کاربرد کلمات خارجی در لغت عرب و بویژه در قرآن آگاهی ندارد. لذا با مراجعه به تاریخ، ادعای تورات کنونی را در این قضیه تکذیب می‏کنیم که می‏گوید در دربار اردشیر شخصیتی یهودی به نام هامان بوده است. اصلاً چنین چیزی در تاریخ ایران نبوده است.
حدودا یک سال پیش یهودیان ایران مسأله‏ای را مطرح کردند که قرآن کریم می‏گوید: «و قالت الیهود عزیربن اللّه‏» ما هیچ گاه نگفته‏ایم عزیر پسر خداست.
این شبهه را مسیحیان ایران هم مطرح کرده‏اند، و در میزگردی که در بیرمنگام (انگلستان) میان هفت نفر از علمای ایران و هفت نفر از علمای مسیحیت برگزار شد و پیرامون وحی بحث می‏کردیم، این مسأله را از آن جا مطرح کردند که خداوند به حضرت عیسی می‏فرماید: «انت قلت للناس اتخذونی و امّی الهین» ما در فرقه‏های مسیحیت سراغ نداریم که کسی قائل به الوهیت مادر حضرت عیسی شده باشد. البتّه کشیشهای اروپایی که این مسأله را مطرح کردند خیلی مؤدبانه بیان کردند، گفتند در عین حال یقین داریم قرآن دروغ نمی‏گوید، راست می‏گوید. ولی ما اطلاع نداریم. آنها شبهه را به صورت معقول مطرح کردند.
پس از مراجعت به ایران، هر دو شبهه را دنبال کردم. امّا شبهه مسیحیان مربوط به الوهیت مادر حضرت عیسی علیه‏السلام . ابن‏حزم اندلسی که هفتصد سال پیش وفات کرده در «الفِصَل فی المِلَلِ و النَحَل» وقتی که فرقه‏های مسیحیت را می‏شمارد، از جمله می‏گوید فرقه‏ای بوده به نام «بَربَرانیّة» که این فرقه امروزه (زمان ابن‏حزم) منقرض شده است، و اینها قائل به الوهیت مادر حضرت عیسی بودند. امّا شبهه یهودیان که قرآن می‏گوید آنها گفتند: «عُزیر ابن اللّه‏» این اِبْن در این جا ابن تشریفی است؛ مثل این که همه یهودیان
می‏گفتند: «نحن ابناء اللّه‏ و احبّاءُه». در این جا، ابن حقیقی نیست، بلکه تشریفی است؛ زیرا عُزیری که در قرآن مطرح شده، در تورات عذرا خوانده می‏شود و او کسی است که در زمان کورش که یهودیان را از اسارت بابلی نجات داد، عده‏ای در شوش ایران به پیروی از حضرت دانیال‏نبی ماندند و عده‏ای به سرگردگی عذرا به بیت‏المقدس رفتند. کورش هم پول و امکانات زیادی برای ساختن بیت‏المقدّس جدید به آنان داد. وقتی عذرا به همراه عده‏ای دیگر از یهودیان به بیت‏المقدس رفتند کارهای یهودیان را سر و سامان دادند، چون در زمان اسارت بابلی بخت‏نّصر تمام کتب مقدس از جمله تورات را سوزاند. عذرا پس از هفتاد سال، با یاری گرفتن از پیرمردها و کسانی که از پدرانشان چیزی از نصوص تورات به ذهن سپرده بودند یا احیانا تکّه کاغذ و نوشته‏ای در اختیار داشتند، به دین موسوی سامان داد و از نو کتاب تورات را گرد آورد و در واقع احیاکننده شریعت موسی است. از این‏رو، لقب ابن‏اللّهی را تشریفا به او دادند. این مطلب را فخر رازی هم گفته است. به هر حال از این قبیل شبهات وجود دارد که راه نوآوری، پاسخ جدید دادن به آن است.
اندیشه حوزه: در مورد این شبهات که فرمودید با این که اگر به تاریخ مراجعه کنند، شبهه برطرف می‏شود و معلوم می‏گردد که مطرح‏کنندگان آن اطلاعات تاریخی ندارند، امّا در عصر حاضر برداشتهای نادرستی در زمینه فقه، اصول دین و غیره مطرح می‏کنند، با این که اطلاعی از فقه و محتوای دین ندارند؛ از قبیل شبهاتی که درباره ارث، قصاص، دیه زن و مرد و غیره مطرح می‏شود، اگر در تاریخ که می‏توانند مطالعه کنند و بفهمند دچار انحراف و سوء برداشت می‏شوند، در مسائل دینی و کلامی که تخصص لازم دارد و آنان فاقد آن هستند، چگونه این شبهات را مطرح می‏کنند. در این زمینه لطفا توضیحی بفرمایید.
استاد: اینها مسأله‏ای را به نام «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» مطرح می‏کنند. این روشنفکران می‏گویند مسائلی از قبیل قصاص و تفاوت بین زن و مرد از آن جا آمده است ؛ یعنی بعضی از احکام جزایی که به صورت خشن مطرح شده بازتاب زمان جاهلیت در قرآن و متناسب با آن عصر است؛ یعنی نه این که اسلام این حکم را از آنها گرفته باشد، بلکه خود آن فرهنگ و جوّ جاهلی اقتضا می‏کرده که احکام جزایی این گونه تشریع شود و نیز وضعیّت زن که در جامعه آن روز بوده است، می‏طلبیده که احکام ارث این چنین تشریع شود. مقصودشان از بازتاب فرهنگ زمانه این است که جوّ حاکم بر آن زمان اقتضا داشته که اسلام در تشریع خود این جهات را در نظر بگیرد.
مطلب دیگری که می‏گویند این است که خیلی از این تشریعات و احکام طبق صلاحدید شخص پیامبر است! یعنی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مصالح روز را در نظر می‏گرفت و این احکام را تشریع می‏کرد.
با این دو مقدّمه می‏گویند وقتی که فرهنگ و جو عوض شد، آن حکم را هم که پیامبر روی صلاحدید شخصی مطابق فرهنگ زمانه و جو حاکم تشریع کرده بود، چه مانعی دارد که ما امروز حکم جدیدی وضع کنیم؛ یعنی کاری که ما امروز می‏کنیم همان کار پیامبرگونه است. این است تحلیلی که اینها درباره برخی احکام اسلامی ارائه می‏دهند.
من همین شبهه را هم در جلد هفتم التمهید آورده‏ام و مفصّل روی آن بحث کرده‏ام و تمام مقدماتی را که اینها به این نتیجه می‏رسند، یک یک بررسی و نقد کرده‏ام.
اساسا این که بگوییم قرآن و اسلام تحت تأثیر فرهنگ زمانه قرار گرفت، جفای به قرآن و اسلام است. عرب چه فرهنگی داشت که قرآن از آن تأثیر پذیرد؟! به اعتراف همه محققان و دانشمندان امروز قرآن و اسلام یک تحوّل فکری و فرهنگی عمیق در جهان ایجاد کرد؛ یعنی تغییر بنیادین در بینش مردم از هستی و حیات و غیره ایجاد کرد. قرآن آمده که فرهنگها را دگرگون کند، معقول نیست که خودش تحت تأثیر فرهنگ جاهلی قرار بگیرد. اگر خودش می‏خواست تحت تأثیر فرهنگ آن زمان قرار گیرد نمی‏توانست فرهنگها را زیر و رو کند.
بسیاری از اندیشمندان جهانی، امروز می‏گویند بزرگترین معجزه‏ای که برای اسلام و پیامبر اسلام می‏توانیم تصور کنیم قدرت تحول در بینش جهانی بوده است. کسی که توانسته با قدرتی عجیب در فرهنگ و بینش جهانی تحوّلی ایجاد کند، هیچ گاه تحت تأثیر فرهنگ منحط و بی‏ارزش یک گروه واقعا بی‏ارزش قرار نخواهد گرفت. اصل طرح این مسأله یک نوع جفاست.
ما از این مطلب هم که بگذریم، از اینه شاهد خواستیم که شما به چه دلیل می‏گویید قرآن تحت تأثیر فرهنگ زمانه یا جوّ حاکم قرار گرفته است؟ اینها هم به گفته خودشان دلیل ارائه داده‏اند و ما هم درباره تک‏تک شبهات و دلیلهای آنها بحث کرده‏ایم.
از جمله گفته‏اند اگر قرآن به جای عربستان در اروپا نازل می‏شد، به جای این که بگوید حورالعین، تعبیر دیگری به کار می‏برد؛ چون حُور را به معنای سیه‏چشمان معنی کرده‏اند، می‏گفت چشم زاغ. حورالعین از نظر عرب جمال محسوب می‏شود. ما گفتیم در اصل حُور به معنای سیه‏چشم نیست. حُور از «حَوَر» است به معنای سفیدی، یعنی درخشش سفیدی چشم. حوراء به چشمانی می‏گویند که سفیدی چشم می‏درخشد. آن درخشش چشم حَوَر است و لذا حوراء گفته می‏شود. درخشش چشم برای همیشه و در همه جا (در مقابل چشمان کدر) جمال محسوب می‏شود. کسی که اصلاً به لغت مراجعه نکرده تا بداند حُور از چه ریشه‏ای است، چنین شبهه‏ای را مطرح می‏کند. البتّه در این جا نمی‏خواهیم وارد جزئیات شویم و در همان کتاب به تفصیل در این‏باره بحث کرده‏ایم.
مسأله مهمتر، مسأله ارث و دیه و قصاص و احکام جزایی است که الآن مورد ابتلاست و همه اینها را در همان کتاب مورد بحث قرار داده‏ایم.
امّا ارث: اینها (این به اصطلاح روشنفکران) می‏گویند چون زن در آن محیط نقش فعّال اقتصادی نداشته، از این‏رو، سهمی که اسلام در آن عصر برایش مقرّر کرده زیاد هم بوده است؛ امّا اکنون باید وضع تغییر کند.
ما به این ادعا جوابی را داده‏ایم که هم سیّد قطب در تفسیرش آورده و هم سیّد محمّد حسین فضل‏اللّه‏ در یکی از مصاحبه هایشان گفته است و آن جوابی است کاملاً درست. جواب این است که اسلام برای خانواده چهارچوبی را مشخص کرده که بیشتر بارِ اقتصادی را برعهده مرد قرار داده است. تجربه سالهای سال نشان داده که این چهارچوب توانسته به خانواده نظم دهد و خانواده را منسجم کند. بر این اساس، برای زن هیچ گونه وظایفی را که اسمش «انفاق و نفقه» است قرار نداده و همه را بر عهده مرد گذاشته است. با این فرض و چهارچوبی که اسلام از خانواده ترسیم کرده، آیا توزیع ارث عادلانه است؟ الآن تعریفی که غرب از خانواده دارد و پیشینه آن به صد یا دویست سال هم نمی‏رسد، با این حال نتایج سوء این تعریف از خانواده امروز آشکار شده و یکی از مشکلات بزرگی است که جامعه اروپایی را تهدید می‏کند. من بارها به کشورهای اروپایی رفته و مشاهده کرده‏ام که خانواده‏ها تنها از زن و شوهر تشکیل می‏شوند و اگر فرزندی هم داشته باشند تا هفت سالگی تحت حمایت پدر و مادرشان هستند، ولی پس از آن رهایش می‏کنند. حال هم که زمزمه از هم پاشیدن خانواده در غرب مطرح است که اخیرا پاپ نیز در این زمینه سخنرانی کرده که نمونه‏ای از آن را همراه دارم.
چهارچوبی که اروپا برای خانواده تعیین کرده و به عنوان یک مشکل با آن روبرو شده این است که نفقه و مخارج را به نحو مساوی بین زن و مرد تقسیم کرده است، حال شما چگونه این ملاک را برای جامعه اسلامی که تعریف دیگری از خانواده دارد قرار می‏دهید؟
بنابراین می‏گوییم زیربنای فرض شما غلط است. اول باید ثابت کنید که ترسیم خانواده در اسلام غلط است، تا بعد نوبت به بررسی روبنا و فروعات آن برسد. شما پذیرفته‏اید که ترسیم خانواده در اسلام صحیح است و خودتان به آن ملتزم هم هستید. با پذیرش این تعریف که بهترین تعریف برای خانواده است، آن وقت احکام ارث کاملاً منطقی و معقول خواهد بود و آشکار می‏شود که در این نظام خانوادگی زن بالاترین بهره را از ارث برده است. لذا بدون در نظر گرفتن شرایط و آن موجباتی که این حکم را بیان کرده، قضاوت صحیح نیست. بنابراین، این که اسلام ارث زن را کمتر از مرد قرار داده، نخواسته زن را کوچک بشمرد، یا این که تحت تأثیر فرهنگ عرب که زن را تحقیر می‏کردند قرار گرفته باشد و بخواهد زن را تحقیر کند، بلکه به سبب تعریفی است که اسلام برای خانواده دارد که امروز کاربرد دارد و برای همیشه قطعا راه‏حل صحیح برای انسجام خانواده همین است و لاغیر. بر این اساس، حکم شرعی درباره ارث زن کاملاً عادلانه و معقول است.
در مورد احکام جزایی اسلام نیز همین گونه است. بنده در برخی از مصاحبه‏ها و در همین جلد هفت التمهید، این مطلب را گفته‏ام و سیّد قطب هم این را گفته که احکام جزایی را که امروز به عنوان احکام خشن مطرح می‏کند، آیا واقعا اینها «خشن» است؟ آیا اگر این احکام جزایی را کنار بگذاریم به یک جامعه مثلاً مدرنتری خواهیم رسید؟ باید اینها را سنجید و بدون دلیل سخن نگفت. اولاً به کار بردن کلمه خشن درباره احکام جزایی غلط است؛ زیرا در تمام احکام و قوانین چه جزایی و چه غیر جزایی در تمام دنیا و نزد همه عقلا، آنچه مطرح است مصلحت عامه است؛ یعنی قوانین یاد شده برای ایجاد نظم و امنیّت عمومی تشریع شده‏اند. حال اگر موجود فاسدی در جامعه باشد و بخواهند او را ریشه‏کن کنند، آیا می‏گویید این برخورد خشن است؟ نه. این مثل یک غده سرطانی در بدن مریض است. جرّاح با چاقوی جرّاحی با کمال صلابت بدون این که واهمه داشته باشد، تمام رگ و ریشه‏های غده سرطانی را می‏بُرد. آیا این پزشک اِعمال خشونت می‏کند؟ یا کارکرد او رأفت و رحمت برای مریض است؟ تمام قوانین جزایی جهانی چنین است؛ یعنی اگر با یک فرد فاسد مبارزه و برخورد شدید می‏شود، مصداق خشونت نیست.
خشونت گاهی به معنای «بدخیمی» است و گاهی به معنای «صلابت» است. اگر گفتیم قوانین خشن است؛ یعنی صلابت دارد. صلابت یعنی «محکم و استوار». امّا خشن که امروز به کار می‏برند به معنای «بدخیمی» است. احکام جزایی اسلام بدخیمی نیست. آیا دکتر که با چاقو غده سرطانی را ریشه‏کند می‏کند بدخیمی است؟ نه. او باید دستش نلرزد و محکم و باصلابت کارش را انجام دهد.
یک قاضی دادگاه باید با کمال صلابت قانون را اجرا کند و این بدخیمی نیست. چه بسا همان وقتی که حد را بر او جاری می‏کند او را نصیحت هم بکند و بگوید با این حدّ پاک می‏شوی و توبه کن. حتی با خود او به کمال رأفت برخورد می‏شود. پس احکام جزایی اسلام صلابت دارد، ولی خشونت به معنای بدخیمی ندارد. بنابراین، قوانین جزایی رأفت و رحمت است، چون منظور سلامت جامعه و ایجاد امنیّت عمومی است و فراهم کردن زندگی سعادتمندانه برای عامه مردم. پس نباید اسم اینها را خشونت گذاشت.
نکته دیگر این است که به فرض اسلام نسبت به بعضی از جرائم برخورد تندی کرده است. در زبان عربی اصطلاحی است که می‏گویند: «آخِرُ الدواء الکّی»؛ یعنی گاهی برای درمان یک زخم عفونی لازم است که آهن سرخ شده در آتش را بر آن بگذارند خوب این آهن می‏سوزاند؛ امّا چاره‏ای نیست، چون این آخرین دوا و راه درمان است. در بعضی از جرائم چنین است و جز این چاره‏ای نیست؛ مثل بریدن دست دزد.
این حکم با شرایطی که اسلام مطرح کرده، شاید در هر چند سالی یک مرتبه هم دست سارقی بریده نشود. امّا این که خودِ دزد احساس کند که اگر گرفتار شود، احتمالاً دستش قطع می‏شود، حتی‏المقدور اقدام به دزدی نمی‏کند. امّا اگر بداند که بزرگترین دزدیها را هم که بکند، تنها اموال را از او می‏گیرند و دو سه ماهی هم زندان می‏رود، (آن هم در زندانی که قرار است با او با لطف و مرحمت رفتار شود) خوب چنین شخصی می‏گوید دزدی می‏کنم؛ اگر هم گرفتار شوم، مدتی غذای آماده می‏خورم! (به علاوه که گفته‏اند زندانهای امروز دانشگاههایی است برای تربیت تبهکاران، چون رموز جدیدی را می‏آموزند).
من قبلاً هم گفته‏ام الآن در اروپا قتل، سرقت، آدم‏ربایی و انواع فسادها رواج یافته است و آزادی دروغینی که به مردم آن جا القا شده، باعث شده که افراد خیلی بی‏بندوبار شوند و گستاخانه هر کاری بخواهند انجام دهند. آیا آنها با کنار گذاردن احکام جزایی اسلام، که ممکن است در شرایع قدیم هم بوده باشد، به نتیجه مطلوب رسیده‏اند؟ آیا الآن کشورهای اروپایی مدینه فاضله است؟
مدعای ما این است که الآن اروپا اگر می‏خواهد به نتیجه مطلوب برسد و بتواند جامعه‏اش را کنترل کند، به نحو شدیدتر باید همین احکام اسلامی را اجرا کند؛ یعنی آنهایی که در غرب علنا در خیابانها افراد را ترور می‏کنند، بانکها را سرقت می‏کنند و... چند نفر از اینها را اگر آشکارا در میادین عمومی اعدام کنند، جلوی بسیاری از این مفاسد گرفته می‏شود.
البتّه در یک سری از قوانین جنبه ارعاب و ترساندن آنها بیشتر است؛ لذا می‏بینیم خود اسلام جوری مطرح کرده که این قوانین در تبهکاران رعب و وحشت ایجاد کند و در اجرایش خیلی اصرار ندارد و لذا بر «تُدْرءُ الحدود بالشُّبُهات» خیلی تأکید می‏کند. حتی گفته است اگر جنایتکاری قبل از این که دستگیر شود توبه کند مستحق تخفیف است، یا گفته امام و قاضی در شرایط خاصی حق عفو دارند و خیلی راههای دیگر که خود این قوانین کمتر اجرا شود. با این حال، با همین قوانین برای یک مدت طولانی جامعه را کنترل کرده بود.
این که امروزه جوامع اسلامی رو به تباهی می‏روند، به خاطر این است که خواسته‏اند مانند اروپائیان رفتار کنند و لذا همان مفاسدی که غرب امروز به آن دچار است آنها نیز دچار شده‏اند.
پس می‏پرسیم این که شما می‏گویید قوانین جزایی اسلامی به اصطلاح شما خشن است و تناسبی با تمدن امروز ندارد، آیا می‏توانید الگو نشان دهید یا نه؟ یعنی یک جامعه و یک گوشه‏ای را در دنیا نشان دهید و بگویید مردم فلان کشور بدون اجرای این قوانین به اصطلاح شما خشن در امنیّت رفاه، و سعادت زندگی می‏کنند.
شما با نادیده گرفتن مفاسدی که در غرب هستد، مفاسدی که به حد اعلا رسیده و متفکران و دانشمندانشان را واقعا به وحشت انداخته، می‏گویید قوانین جزایی اسلام را کنار بگذاریم و از قوانین آنها پیروی کنیم.
در این جا بنده به نکته‏ای که خود دیده و شاهدش بوده‏ام اشاره می‏کنم. در اوایل انقلاب دچار سدّ عروق (انفارکتوس) شدم، و برای درمان به لندن رفتم. چند سفر دیگر هم برای معالجه یا امور عملی به کشورهای اروپایی رفته‏ام. در همان سفر اول با پدیده‏ای خیلی عجیب روبرو شدم و آن این که می‏دیدم شبها تا پاسی از شب جوانها، دختر و پسر، از کاباره‏ها مست و لایعقل بیرون می‏ریختند و همه فریاد و نعره می‏کشیدند و خیابانها تا نزدیکیهای صبح مملوّ از این جوانها بود. آن وقت همین جوانها تا ظهر می‏خوابیدند. من خودم دیدم دختر و پسر جوانی را که در راهروهای مترو رسما گدایی می‏کردند. پرسیدم این جوانها چرا چنین می‏کنند، گفتند می‏خواهند برای عیش و نوش شبانه خود پول فراهم کنند.
در همان سفر من به یک پروفسور جوان که مرد فهمیده‏ای هم بود گفتم: با این وضعی که من در جوانهای شما می‏بینم، آینده کشور ما در خطر است؛ زیرا انگلستان که به عنوان یک کشور صنعتی و علمی به دنیا معرفی شده، ولی با این وصف در آینده نه دانشمند خواهید داشت و نه اندیشمند.
خدا شاهد است، پروفسور آهی کشید و گفت: به خدا قسم اگر دانشجوهای خارجی نبودند دانشگاههای ما خالی بود. این مطلب مربوط به اوایل انقلاب است، این گذشت، تا این که همین امسال تلویزیون خبری پخش کرد و آن این بود که انگلستان از بنگلادش و فیلیپین و یک کشور دیگر از جهان سوم و به اصطلاح آنها عقب‏افتاده پزشک وارد می‏کند.
انگلستانی که همه برای معالجه به آن جا می‏روند، حالا خودش نیاز پیدا کرده که از کشورهای جهان سوم پزشک وارد کند.
بدین‏سان آنها بر اثر غوطه‏ور شدن در فساد و بی‏بندوباری کارشان به این جا رسیده است و کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری به همین بلا دچار خواهند شد. آن وقت به اصطلاح روشنفکر ما چون چند صباحی در انگلستان بوده، می‏گوید باید جامعه‏مان را مثل آنها بسازیم! باید به جوانها آزادی بدهیم، آن هم آزادی در مسائل جنسی و فساد و بی‏بندوباری. آیا آزادی که در اروپا مطرح است، آزادی در مسائل اقتصادی و فرهنگی به معنای درست آن است؟ خیر، بلکه منظور فقط آزادی جنسی است. به اسم آزادی مردم را استثمار می‏کنند. آزادی واقعی همین جاست که ما هستیم.
نکته‏ای را در این جا می‏خواهم عرض کنم و آن این که نظام ما نظام مکتبی است. خیلی از کشورها نظامشان مکتبی نیست. گرچه ملت مسلمان، مسیحی یا... هستند، ولی نظام سیاسی نظام مکتبی نیست. امّا کشورهایی که نظام مکتبی دارند حتی مثل کمونیستها، که مکتبی دارند (ولو باطل) و نظام خود را براساس آن مکتب پیاده می‏کنند، یا یهودیها که نظامشان مکتبی است و در پی پیاده کردن آرمانهای یهود هستند و بر این اساس نظام خود را پی‏ریزی می‏کنند.
پرسش ما از این آقایان (به اصطلاح روشنفکر) این است که آیا در کشورهایی که نظامشان مبتنی بر مکتب است، اجازه می‏دهند کسانی که در سایه آن نظام زندگی می‏کنند کلمه‏ای برخلاف مکتب آن جامعه سخن بگویند؟ هرگز چنین نیست؛ زیرا مبنای نظامشان متزلزل می‏شود. آیا در کشورهای کمونیستی اجازه می‏دهند کسی چیزی بر ضد مکتب کمونیستی بنویسد یا سخنرانی کند؟
بله در انگلستان هر کسی هر چه دلش بخواهد می‏گوید (در هایدپارک لندن)، ولی نظام آن کشور مکتبی نیست. نظام ما مکتبی است. با این حال شما با این آزادی هر چه دلتان می‏خواهد علیه قرآن و اسلام می‏گویید. ما به شما می‏گوییم فقط ناسزا نگویید! امّا چیزی غیر از این نگفتیم. شما می‏گویید از ما سلب آزادی کردید. کدام کشور است که نظامش مکتبی باشد و مخالفانش آزادانه علیه مکتب سخنرانی کنند، و آن را زیر سؤال ببرند؟ این کار بسیار ظلم و جفا است.
مثلاً فلان کس در کنفرانس برلین گفته بود، بیست سال است که اختناق بر کشور ما حاکم است و حقوق بشر در ایران رعایت نمی‏شود.
من وقتی این حرفها را از تلویزیون شنیدم ناراحت شدم و گفتم چرا دروغ می‏گویی؟! دروغ گفتن زشت و قبیح است. دلیل بر وجود آزادی و عدم اختناق این است که تو توانسته‏ای بروی و در آن جا سخن بگویی و بعد به ایران برگردی.
به هر حال مطلبی را که من با این آقایان دارم این است که یک مقدار شهامت داشته باشید و به واقعیتها بیشتر بنگرید و این قدر تحت تأثیر احساسات قرار نگیرید.



CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org