آزاد اندیشی در اسلام
نویسنده : نعمت الله صالحی نجف آبادی
منبع : مجله کیهان اندیشه - بهمن و اسفند 1364 - شماره 4
تعداد بازدید : 2356

آزاد اندیشی در اسلام

نعمت الله صالحی نجف آبادی

نعمت الله صالحی نجف آبادی در سال 1302 بدنیا آمد و پس از پایان دوره ابتدائی،در اصفهان به تحصیل علوم‏ دینی مشغول شد و با اتمام دروس مقدماتی حوز از قبیل‏ ادبیات و...،رسائل و مکاسب و قسمتی از دروس خارج را نزد اساتیدی چون آیت الله حاج آقا رحیم ارباب و مرحوم‏ آیت الله حاج شیخ محمد حسن عالم نجف آبادی آموخت.
آنگاه همزمان با فوت مرحوم سید ابو الحسن اصفهانی به‏ قم آمد و ابتدا به درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله‏ العظمی بروجردی که تازه به قم آمده بودند حاضر شد سپس از محضر اساتید بزرگواری چون حضرت امام و مرحوم آیت الله سید محمد داماد بهره برد.
ایشان منظومه و قسمتی از اسفار را در قم نزد حضرت‏ آیت الله علامه طباطبائی آموختند.نامبرده دارای آثاری‏ از این شمارند.
1-جمال انسانیت در تفسیر سوره یوسف 2-شهید جاوید 3-نقدی بر نظر دکتر شریعتی در صدد قیام امام‏ حسین(ع).4-توطئه شاه بر ضد امام خمینی 5-ولایت‏ فقیه.

(پاسخ به یک اتهام)

یکی از برچسب‏های ناچسبی که غربی‏ها به مسلمانها می‏زنند،و دین مقدس اسلام را بدان متهم می‏سازند،این‏ است که می‏گویند:اسلام با قدرت شمشیر بر مردم تحمیل‏ شده است،و ادعا می‏کنند که شعار مسلمین و اصل زیر اسلام در همهء جنگها و نبردها این بوده که:«یا اسلام‏ شمشیر»!بدین معنی که هر فردی از جبههء مقابل،یا اسلام بیاورد و اصول اساسی دین را بپذیرد،و به قوانین‏ پایبند شود،و یا شمشیر مجاهدان مسلمان،سینهء خواهد درید.
این تهمت ناروا را بسیاری از نویسندگان غربی‏ روی غرض‏ورزی و کینه‏توزی به زبان آورده و در کتابهای‏ خود نوشته‏اند و شدیدا روی آن تبلیغ می‏کنند.طبعا ادعایی از ناحیهء آنان خیلی شگفت به نظر نمی‏رسد،و بسی مایهء تأسف است که دستاویزهای زیادی برای این‏ تهمت در میان کتابها و حتی روایات مسلمین به‏ عبارات و روایات،علمدار چنین داعیهء گزافی شده و سخن بی‏پایه و اساس را به زبان آورده‏اند.
واقعیت اینست که روح اسلام با چنین مطلبی ساز نیست و تحمیل عقیده بازور و قوهء قهریه هرگز در جایی ندارد.اسلام آیین برادری و برابری و آزادی و است،و همواره از بلند نظری و سماحت و گذشت‏ می‏کند،و پیروان خود را پیوسته به آزاداندیشی و سعهء صدر و تحمّل اندیشه‏های مخالف فرا می‏خواند.
ما برای اثبات این مطلب از آیات قرآن، پیامبر(ص)،و سیرهء علی(ع)و قوانین فقهی،شواهد ادله‏ای داریم که در تبیین و توضیح این مطلب بدان استداد می‏کنیم:

1-قرآن

الف- «لا اکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ»
(1) این آیه،صرحی و بی‏پرده می‏گوید که در دین‏ و زور و اجباری نیست،و حق از باطل نموده شده است.ا یک جملهء خبریه است که در مقام انشاء به کار رفته و به‏ وسیله می‏خواهد حکمی را جعل و انشاء کند،و بفهماند در قبول دین نباید اجبار و اکراهی باشد.چون اساسا این‏ عقیدهء واقعی و قلبی با اجبار و اکراه امکان ندارد،بنابراین‏ آیهء شریفه در مقام انشاء و جعل حکم است و هدف از بر طرف ساختن تنگ نظری‏ها و کوته‏فکری‏های گروهی‏ که می‏پندارند باید در تبلیغ و ترویج مبانی دینی و اسلامی‏ زور و قدرت بهره گرفت.
این آیه،نظیر آیهء:
لن یجعل اللّه للکافر علی المؤمنین سبیلا
است که جملهء خبریه است،لیکن‏ انشائی دارد،یعنی کافران هرگز نباید سلطه و استیلایی‏ (*)-این نوشتار از درسهای آقای صالحی نجف‏آبادی در موضوع جهاد،به وسیله آقای رضا مروارید اقتباس شده است که پس از ویرایش از نگاه استاد گذشته است.
مؤمنین داشته باشند،و مسلمین همواه باید تلاش کنند تا زیر بار ذلت و خواری بدر آیند.بی‏شک اگر این آیه، اخبار باشد خلاف واقع است،و با آنچه در خارج جریان دارد سازگار نیست،زیرا می‏بینیم که کفار بر بسیاری از سرزمین‏ها و مناطق اسلامی استیلا دارند و با ترفندهای‏ استعماری خود،ملتهای مسلمان را زیر سلطه خویش‏ در آورده‏اند،بنابراین،آیه فوق نیز در مقام انشاء می‏باشد هدف از آن جعل حکم است.
باری،از نظر شرع مقدس اسلام،تحمیل فکر و عقیده‏ ناپسند و نکوهیده است،و علتش در این نکته نهفته‏ است که راه حق و باطل هر کدام بخوبی مشخص شده‏ است و درست از یکدیگر ممتاز گشته است،لذا در آیهء
«لااکراه فی الدین»
،این مطلب را متذکر می‏شود و می‏فرماید:
«قد تبین الرشد من الغیّ»
،از نظر ادبی این‏ حمله استیناف بیانی است و بیانگر علت و انگیزهء نهی از اعمال زور و قدرت در ترویج امر دین.و این مسلم است که‏ ارائهء دلیل منطقی و آوردن برهان و استدلال برای تبیین‏ هدایت و سعادت،بهتر و زودتر می‏توان به نتیجه رسید و حق را تفهیم کرد.
ب-
«و قاتلوا الذین لایؤمنون باللّه و لا بالیوم الاخر و یحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لایدینون دین الحق من‏ الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیة عن ید و هم‏ ساغرون» .(2)
این آیه مربوط به جهاد و مبارزه با اهل کتاب،یعنی‏ یهود و نصاری است.وقتی خداوند در این آیه امر به پیکار می‏کند،هرگز هدف از این نبرد را تحمیل عقیده‏ می‏شمارد،و نمی‏گوید تا زمانی با آنان مبارزه کنید تا ایمان بیاورند و به کیش اسلام بگروند،بلکه نهایت این‏ مبارزه را پذیرش پرداخت مالیاتی به عنوان جزیه می‏داند. در آن می‏گوید آنجا که جنگ مشروع است،به جنگ و مبارزه با اهل کتاب برخیزید تا با خواری و ذلت،پرداخت‏ جزیه را که نوعی مالیات اسلامی است بپذیرند،و فلسفهء مالیات این است که آنان در سایهء حکومت اسلام زندگی‏ می‏کنند و از مزایا و مواهب و امکانات آن بهره می‏برند، بنابراین باید در قبال این فضای آرامی که حکومت اسلامی‏ برای آنان به وجود آورده است مالیاتی از آنها دریافت شود، دیگر نزاعی در کار نیست و آنان به حالت خود واگذاشته‏ می‏شوند،و با همان آیین و مذهب و کیش خود با آزادی‏ عقیده به زندگی در کشور اسلامی ادامه می‏دهند.البته‏ جهاد با این گروه شرایطی دارد که بحث مستقلی طلب‏ می‏کند.بنابراین،آیه مزبور با منطق«یا اسلام یا شمشیر»، هرگز هماهنگی ندارد،بلک بدرستی مغایر با ایدهء تبلیغ از زور و اجبار است.:
و انّ احد من المشرکین استجارک فاجره حتّی یسمع‏ کلام اللّه ثم ابلغّه مأمنه،ذلک بانّهم قوم لایعلمون (3)در صورتی که جامعهء اسلامی با گروهی از کفار حربی مشغول‏ جنگ و جدال باشد،اگر در بحبوحهء نبرد یکی از مشرکین تصمیم گرفت تا نزد مسلمین آید و با آنان صحبت کند و نظر مسلمانان رادربارهء مسائل مختلف‏ بشنود،وظیفه و مسئولیت مسلمین این است که به او پناه‏ دهند تا به ندای الهی گوش سپارد و آوای آسمانی وحی، گوش او را نوازش دهد،و او منطق مسلمین را بفهمد،نقطهء پایان وظیفهء مسلمین همین است که او را با سخن اسلام‏ آشنا سازند،و اگر قانع نشد هیچ اشکالی ندارد،بلکه راه‏ خود را می‏گیرد و بر می‏گردد.حتی قرآن دستور می‏دهد که هزینهء مراجعت را نیز مسلمین باید بپردازند و او را با امنیت و آسودگی خاطر به جای اول باز گردانند.
اگر نظر اسلام این بود که می‏باید دین را با زور اسلحه پیش برد،و با برق شمشیر راه را برای تبلغ آیین‏ اسلام روشن کرد،پس چرا در مورد مشرک کافری که در حال جنگ با اسلام است و می‏خواهد حرف مسلمین را بفهمد،دستور می‏دهد که او را پناه دهند.اگر شمشیر راهگشا بود می‏بایست این فرد را که با پای خود نزد مسلمانان آمده است اگر اسلام را نپذیرد بی‏وقفه از پا در آورند.
پس روشن می‏شود که دیدگاه اسلام بسیار بالاتر از این حرف‏ها است.اسلام هرگز اجازه نمی‏دهد که برای‏ پیشبرد دین،چنین فردی کشته شود،اسلام می‏داند که‏ بی‏تردید عطوفت و مهربانی و ملایمت با آن فرد،تأثیر راسخ‏تری در قلب او خواهد گذاشت،و چه بسا به وسیلهء همین ابزار محبت و میهمان نوازی دریچهء قلبش به روی پرتو هدایت گشوده شود و اسلام را با میل و رغبت پذیرا گردد.

2-سیرهء پیامبر(ص)

یکی از منابع و مصادر ارزنده و مهم برای بدست‏ آوردن احکام و شریعت اسلامی،سیره پیامبر اکرم(ص)است‏ که بسیاری از مشکلات شرعی را حل می‏کند.در اینجا نیز برای اثبات مطلب مورد بحث،به دو مورد از سیرهء پیامبر(ص) مراجعه می‏کنیم:
الف-بعد از آنکه پیامبر مکه را فتح کرد و مسلمین‏ وارد سرزمین مکه شدند،عده‏ای از اهالی مکه با خیل عظیم‏ مسلمین روبرو شده بودند،بدون معطلی به دین اسلام‏ گرویدند،البته در این میان شماری از مکیان بودند که با همهء سوابق ناپسند خود و با تمام کینه‏توزی‏هایی که نسبت‏ به مسلمین اعمال کرده بودند،منافقانه و ریا کارانه اظهار اسلام کردند و بدین ترتیب خود را در زمرهء مسلمین‏ در آوردند،از این گروه می‏توان ابوسفیان را نام برد که با آن همه پیشینه‏ای که در مبارزه با آیین اسلام،کیش بهین‏ پیامبر داشت،باز هم بظاهر مسلمان شد و البته امان نامه نیز دریافت کرد.
جمعی از اهالی مکه حتی پس از ورود لشکر اسلام بر همان کفر و شرک خود پای می‏فشردند،و در دفاع از کیش‏ و آیین خود سرسختی نشان می‏دادند.نظر پیامبر این بود که این دسته بدین شرط که فتنه و آشوب به پا نکنند و به مسلمین آزاری نرسانند می‏توانند آزادانه در جامعهء اسلامی‏ زندگی کرده از امکانات حکومت اسلامی برخوردار شوند.
یکی از این افراد«صفوان بن امیه»بود که از ابتدای‏ ظهور اسلام،یعنی حدود بیست و یکسال با آن جنگیده و با شیوه‏های گوناگون به مبارزه با پیامبر بزرگ اسلام‏ برخاسته بود.صفوان بر خلاف ابوسفیان پس از فتح مکه به‏ اسلام تن در نداد و تصمیم گرفت تا مکه را ترک کند و به‏ سوی یمن روانه گردد،از این رو به جده رفت تا از راه دریا مسیر یمن را در پیش گیرد.
او دوستی به نام«عمیر بن وهب»داشت که وقتی‏ فهمید صفوان آواره شده است و روشن نیست که به چه‏ سرنوشتی گرفتار اید به او ترحم کرد و تصمیم گرفت نزد پیامبر رفته و برای او امان‏نامه بگیرد،و با خود گفت: بی‏شک اگر صفوان سماحت و گذشته اسلام و بزرگواری و سعهء صدر پیامبر را نظاره کند از راهی که رفته باز می‏گردد،و دوباره در جامعهء اسلامی به زندگی خود ادامه‏ می‏دهد.از این رو خدمت پیامبر رسید و و داستان‏ را شرح داد و گفت:صفوان می‏ترسد در مکه بماند،و فکر می‏کند امنیت و آسایش او مختل شده و دیگر اینجا،جای‏ زندگی او نیست.آمده‏ام تا از شما برای او امان نامه بگیرم‏ که با اطمینان خاطر به مکه باز گردد.
پیامبر فرمود:او امان دارد،ما به کسی کاری نداریم‏ و هرگز نخواسته‏ایم به زور و اجبار کسی را به دین خود فرا خوانیم،ما هیچگاه نمی‏خواهیم امنیت فردی در خطر افتد و خون بیگناهی به زمین ریزد،به همین جهت قبل از فتح‏ مکه،اخبار را کنترل می‏کردیم تا مکه را بدون وقوع جنگ و خونریزی فتح کنیم.صفوان گر چه مشرک و بت‏پرست‏ است،ولی می‏تواند به مکه باز گردد،و زیر چتر امنیت‏ اسلامی با آسایش خاطر زندگی کند.عمیر در خواست کرد نشانه و علامتی به او داده شود تا صفوان باور کند که در امان است،و فکر نکند در جریان نیرنگ و فریبی واقع شده‏ است.
و اینجا بود که پیامبر عمامهء خود را برداشت و به‏ عنوان نشانهء صدق گفتار به عمیر تحویل داد و فرمود:این‏ همان عمامه‏ای است که به هنگام فتح مکه بر سر داشتم و همه آنرا دیده‏اند و می‏دانند که این عمامهء پیامبر است،این‏ را به صفوان نشان بده تا مطمئن شود و بر گردد.
عمیر راهی جده شد و در بندر آن شهر صفوان را یافت که عزم یمن دارد،جریان را بازگو کرد و عمامهء پیامبر را به عنوان امان نامه به او نشان داد،و برای او سوگند خورد که رحیم‏ترین و رئوف‏ترین انسان،پیامبر خداست که‏ در سایهء رحمت و گذشته و مهربانی او می‏توانی با اطمینان و آسودگی به مکه باز گردی.صفوان در حالی‏ هنوز کاملا مطمن نبود سخن عمیر را قبول کرد و همراه‏ عازم مکه شد.سراسیمه نزد پیامبر رفت و نسبت به‏ ادعای عمیر استفسار کرد.پیامبر با کمال بزرگوار فرمود:درست است.و صفوان گفت:پس این یک قرار میان من و شماست که گر چه من مشرک هستم در سرزمین‏ اسلامی شما زندگی کنم،بنابراین برای مدت دو ماه به‏ اختیار فسخ بدهید،تا در این فاصله فکر کنم و در صورت‏ که تمایل پیدا کردم اینجا بماند وگر نه دوباره عزم سفر خواهم کرد،چون از آنجا که‏ همرنگ من نیست و جو حاکم بر جامعه،جو تو و یگانه‏پرستی است،ممکن است نتوانم خود را با این‏ جامعه وفق دهم،و زندگی برایم سخت و محدود شود.پیامبر فرمود:دو ماه که چیزی نیست،چهارماه اختیار داری‏ اگر نخواستی بمانی،رخت سفر بربندی و به سرزمین‏ دیگری کوچ کنی.
این سیرهء پیامبر اسلام است،و این گذشت و سما رهبر مسلمین.اگر قرار بود که اسلام با زور سر و شمشیر پیش رود و عقاید اسلامی به مردم تحمیل شود اولین کسی که باید این کار را بکند شخص پیامبر حال آنکه در این واقعه دیدیم که پیامبر چگونه باسعهء و گشاده‏رویی،صفوان بن امیه را با آن سابقهء طولانی‏ مبارزه با اسلام و مسلمین امان می‏دهد تا در سایه حکومت‏ اسلامی زندگی کند.
و از این مهم‏تر،پس از فتح مکه طولی نکشید که‏ طائف و هوازن رخ داده،و دشمنان با بسیج ده هزار جنگ‏ خواستند مسلمین را مورد تهاجم قرار دهند.در مقابله با این تهاجم گستردهء دشمن،پیامبر در پی صفر بی‏امیه که مردی ثروتمند بود فرستاد،و بدو فرمود: تو از دیرباز جنگ افزار فراوانی داری،اکنون جنگ‏ آمده نیروهای مسلمان نیاز به اسلحه دارند،و ما می‏خواهیم‏ از ابزار جنگی تو استفاده کنیم.
صفوان پرسید:می‏خواهی اسلحه را به زور از بگیری و آنها را مصادره کنی؟
پیامبر در پاسخ فرمود:خیر،بلکه عاریهء مضمون‏ است،مقدار آنها را ثبت کن و با آن صد رزمنده را نما،اگر در جنگ تلف شد مشابهش را به تو باز خواهم‏ گرداند.
صفوان پذیرفت،و در همین جنگ،صد مسلمان‏ مجاهد را تجهیز کرد و به نبرد با دشمن اسلام فرستاد آری،این مشرکی است که برای زندگی در سرزمین‏ مسلمانان از پیامبر امان نامه گرفته است،و اینک با مشاهده‏ رحمت و عطوفت اسلام،اینچنین به حمایت مسلمان‏ بر می‏خیزد.
ب-به سال ششم هجری جمعیت زیادی از مسلمین‏ رسول خدا(ص)پیمان بستند که تا پای مرگ در راه دفاع از مقدس پیامبر مبارزه کنند.پیامبر عازم مکه بود که در به نام«حدیبیه»برخوردی میان مسلمین و لشکری‏ روی داد که بنا به نظر پیامبر منجر به جنگ‏ دید،بلکه قرار داد صلحی میان مسلمانان و قریش مکه‏ یافت.در جریان پیمان صلح،از جانب قریش«عروه‏ مسعود ثقفی»نمایندگی داشت،که در این ماجرا اهانت‏ به پیامبر کرد،به حدی که یک بار محاسن حضرت‏ گرفت و کشید،و نیز با آوردن نام رسول الله در متن‏ داد،مخالفت ورزید،ولی پیامبر و مسلمین با کمال‏ و شکیبایی پیمان را به امضاء رساندند که آثار مثبتش‏ از آن برای مسلمین آشکار شد.
در چنین موقعیتی که پیامبر،یک لشکر آماده و جان‏ همراه دارد،و همه در پشت دروازه‏های مکه مهیا و هم گرد آمده‏اند،و با پیامبر پیمان مقدسی را منعقد ساخته‏اند،باز هم پیامبر از برخورد و درگیری نظامی اکراه‏ چون شرایط را مناسب نمی‏داند،و آیین و منش خود اصل کلی صلح و صفا بنا نهاده است.اگر پیامبر خواست دین خود را تحمیل کند،و با زور و اسلحه هدف‏ را پیش ببرد بهترین موقعیتش همین زمان بود که‏ از کفار قریش در دست آنان بودند،ولی بنای اسلام‏ است که «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکّل علی‏ » (5)اگر دشمنان به صلح و مسالمت تمایل داشتند تو نیز به صلح خلق باش و بر خدا توکل کن.و مسالهء آن طور که در برخی از روایات اهل سنت آمده که
«امرت ان‏ الناس حتی یقولوا لا اله الا اللّه»
،و این حدیثی است‏ بوهریره از پیامبر نقل کرده و ما بحث مفصل در مورد را به پایان مقاله موکول می‏کنیم.

سیرهء امام علی(ع)

امام علی(ع)در زمان حکومت خود از کوچه‏های شهر می‏کرد،ناگهان چشمش به پیرمرد نابینایی افتاد که‏ ل تکدی بود،امام از همراهان در مورد او سئوال کرد، دادند که این پیرمرد نصرانی است و اینک چون از کار و نابینا شده است دست به گدایی زده.امام با بانیت فرمود:چقدر ناپسند است،تا جوان و نیرومند از قدرت او استفاده کردید و از توان او بهره بردید، نه پیر و فرتوت شده و دیگر نیروی کار ندارد رهایش‏ اید تا به گدایی بپردازد.و امام همانجا فرمان داد تا او از بیت‏المال حقوقی مقرر کنند(6)،یعنی یک‏ از بیت المال مسلمین که توسط مسلمانها پرداخت‏ شد ارتزاق کند.
اگر اسلام این مطلب را می‏پذیرفت که در برابر کسی شمشیر بکشد و او را تهدید کند که اگر اسلام‏ سر و کارش با شمشیر است،اینجا بهترین موقعیت‏ است که در برابر این مسیحی مفلوک درمانده که هیچ‏ قدرت دفاعی ندارد،شمشیر از نیام بر کشد و با تهدید او را به اسلام بخواند،لیکن مسأله این طور نیست،بلکه او می‏تواند با همان عقیدهء خود،در ظل رحمت و رأفت قوانین‏ اسلامی با کمال آسایش زندگی کند و از بیت المال مسلمین‏ نیز بودجه‏اش تأمین شود.بنابراین،تکیه بر زور و قدرت‏ و اسلحه جزو اصول اسلام نیست و نمی‏توان به اسلام نسبت‏ داد که تنها اسلحه را عامل پیشرفت خود قرار داده است.

4-فقه

الف-مرحوم شیخ طوسی«رضوان الله علیه»در کتاب‏ خلاف،مسأله‏ای به این ترتیب بیان کرده است:مسلمین با کفار حربی درگیر جنگی هستند و امام،رهبری و فرماندهی‏ لشگر اسلام را عهده‏دار است،در این میان پیشامدی می‏شود که امام مصلحت می‏بیند از ضعف و ناتوانی قوای تحلیل رفتهء دشمن استفاده کند و با گروهی از این مشرکین پیمان صلح ببندد که زمین تحت‏ تصرف خود را به روی مسلمین بگشایند که لشگر اسلام‏ در آن اردو بزنند،ولی امام کاری به حکومت آنان نداشته‏ باشد،و آنان را در امر ادارهء شئون کشور آزاد بگذارد و اختیار را به خود آنها بدهد،تا همانطوری که پیش از آن‏ کارهای خود را سر و سامان می‏دادند اینک نیز به همان کار خود مشغول باشند،لیکن در برابر،خراجی به دولت‏ اسلامی بپردازند،چون با این شرایط بودجه‏ای جدید به‏ دولت اسلامی تحمیل شده است،و دولت باید مراقب و ناظر کارهای آنان باشد و تعهدات خود را نسبت به آنان به انجام‏ رساند و امکانات لازم در اختیار آنان قرار دهد،و این‏ خراجی که آنان می‏پردازند،به عنوان جزیه محاسبه‏ می‏شود و دیگر چیزی بدهکار نیستند.اما اگر روزی بر اثر عملکرد صحیح مسلمین و تبلیغ و ارشاد رغبت پیدا کردند که به اسلام بگروند آن جزیه ساقط می‏شود و جای آن را خمس و زکات،به عنوان مالیات اسلامی که البته قدری‏ بیشتر از جزیه است،می‏گیرد.و نیز در صورتی که زمین را به مسلمانی فروختند دیگر خراجی مطرح نیست،زیرا زمینی متعلق به آنان نیست که خراجی داشته باشد.از این‏ امر همچنین معلوم می‏شود که در صورت اول مالکیت آنان‏ محفوظ است و به حق قطعی آنان تعدّی نشده است(7).
این اصل مسأله بود،اما آنچه استفاده می‏شود اینست‏ که گرچه مشرکین در موضع انفعالی قرار گرفته و ضعیف و ناتوان شده باشند و مسلمین بر آنان مسلط گردند،اما هیچگاه وظیفهء مسلمین این نیست که اسلحه بیرون آورند و همه را تهدید به قتل کنند که اگر مسلمان نشوند مرگ‏ حتمی در انتظار آنان است.از این فرع منتهی فهمیده‏ می‏شود که اسلام این را نپذیرفته است که حتما همه باید مسلمان شوند و گر نه سرو کارشان بازور و اسلحه است.
ب-مسألهء مهم دیگری که شیخ الطائفه در کتاب‏ خلاف آورده این است که:
در جنگ میان مسلمین و کفار حربی،امام مصلحت‏ می‏بیند که برای مقابله با دشمن،از کشور کافر دیگری که‏ بدان دسترسی دارند با انعقاد پیمانی کمک نظامی بگیرد، و نیروهای آن کشور را همراه سربازان خود به جبههء نبرد با دشمن گسیل دارد،با فرض این مسأله،اگر مسلمانان در جنگ پیروز شدند و بر دشمن چیره گشتند و غنائمی گرفتند و بنابر حکم اسلامی قرار شد که غنائم را-بجز خمس آن- میان رزمندگان تقسیم*کنند آیا سهمی از این غنائم به‏ نیروهای مشرک که با کمک مسلمانها آمده‏اند می‏رسد،یا خیر؟
شیخ در جواب این مسأله می‏فرماید:امام به کفار و مشرکین حاضر در صحنهء نبرد،باید اعانت و کمک کند و به‏ آنها چیزی بدهد که راضی و خشنود شوند،اما به عنوان‏ سهم چیزی به آنان تعلق نمی‏گیرد.
آنگاه شیخ طوسی حدیث مرسلی از پیامبر(ص)نقل‏ می‏کند که حضرت در یکی از جنگها از یهود بنی قینقاع‏ کمک طلبید،و زمانی که بر دشمن چیره شد،مقداری به‏ آنها عطیه و موهبت داده و راضی‏شان ساخت،لیکن آنان را در غنائم جنگی سهیم نساخت.(8)
استدلال به این مسألهء فقهی نیز از این جهت است که‏ اگر اسلام تکیه بر زور و اسلحه را برای تحمیل عقیده‏ می‏پذیرفت چه معنی و مفهومی داشت که با یک گروه از کفار دست دوستی بدهد و از نیروی نظامی آنها استفاده‏ کند،و در نهایت نیز آنان را از موهبت خویش بهره‏مند سازد.اگر اسلام اصل مزبور را پذیرفته بود می‏باید چنین‏ حکم می‏کرد که نخست این کافری را که در اختیار شماست‏ اگر اسلام را نپذیرفت از میان بردارید و از شرّ او رهایی‏ یابید،سپس به جنگ با دیگری برخیزد،ولی چنین نگفته‏ است،بنابراین اصل فوق در اسلام پذیرفته نیست.

زیربنای اسلام

در اینجا مناسب است به نکاتی پیرامون زیربنای‏ دعوت اسلام اشاره شود،تا در نتیجه بیشتر به شیوهء تبلیغ و ارائه پیام اسلام آشنا شویم.
بطور کلی،قرآن،رسالت پیامبر(ص)را دعوت به دین‏ می‏شمارد،و می‏فرماید:
«قل هذه سبیلی ادعو الی اللّ ه علی‏ بصیرة انّا و من اتّبعنی» (9).کار اصلی پیامبر دعوت است،و این مسأله بدیهی است که دعوت و فراخواندن،منطق و دلیل و برهان می‏خواهد و باید طوری باشد که عقل و فکر مردم در برابر دلایل دعوت کننده قانع شود،پیامبر و هر صاحب رسالتی باید به ارائه دلیل و از راه منطق‏ زنگارهای اندیشه و قلب مردم را بزداید و فطرت پاک‏ تابناک بشری را جلوه‏گر سازد.
امام علی(ع)،در نهج البلاغه به این مسئولیت‏ رسولان الهی اشاره می‏کند،و هدف از بعثت پیامبران‏ برانگیختن عقلها،استعدادهای نهفته مردم و بیدار فطرتهای خفتهء آنان می‏شمارد،آنجا که می‏گوید:
لیسروا لهم دفائن العقول» (10)
پیامبران آسمانی هیچیک با قهر و غلبه و بکار زور و اجبار،مردم را به پذیرفتن دین و آیین خود و نساخته‏اند،بلکه همه از راه جدال احسن و مبارزهء منطقه‏ حساب شده وارائهء دلیل و برهان،اهداف خود را برده‏اند.آنان با مردم بگونه‏ای برخورد کرده‏اند استعدادهای نهفتهء آنان تبلور یابد و حقیقتی که در هر فرد وجود دارد آشکار شود،از این رو خداوند به‏ اسلام(ص)می‏فرماید:
«انّما انت مذّکر،لست علی‏ بمصیطر» (11)،یعنی تو تنها می‏توانی مردم را تذکار دهی‏ حقیقت را به یادشان آوری،و هرگز حق تسلط و بر آنها را نداری.و تذکار،یعنی کنار زدن پرده‏های‏ حجاب‏ها و زدودن غبارها و زنگارهای عقلی.پس از دعوت اسلام بر پایه منطق و برهان استوار است،و در اسلام‏ جایی برای زور و قلدری و تحمیل عقیده وجود ندارد

هدف اسلام

مسألهء مهم دیگری که در اینجا باید از آن سخن‏ به میان آورد اینست که:بطور کلی هدف از تبلیغ و مردم،دعوت و فراخواندن آنان به اسلام است تا با رغبت‏ روی درک و فهم و بینش دین را بپذیرند،و خالصانه به‏ بگروند.
«الا اللّه الدین الخالص» (12)و اگر اخلاص در نباشد،گرایش به اسلام گرایشی نفاق‏آمیز است و این امر نظر اسلام شدیدا مورد نکوهش و سرزنش قرار گرفته است
در اینصورت اگر بگوییم که اصل«یا اسلام یا شمشیر»،زیربنای تبلیغ دین واقع شده،این خود به ترویج نفاق و دورویی است،زیرا اگر پای زور در میان‏ و به اجبار بخواهند کسی را به پذیرش آیین و عقیده‏ فراخوانند،چه بسا افرادی که از روی اضطرار و ترس‏ و وحشت اظهار دین و ایمان می‏کنند،ولی در واقع‏ دینی را قبول ندارند.آیا این چیزی جز نفاق و دو رنگی‏ است؟
اصلا،اسلام برای تبلیغ و ترویج دین،اصولی را کرده که جملگی با اعمال زور و قدرت منافات دارد، می‏فرماید:
«ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسن‏ و جادلهم بالتّی هی احسن» (13).طبعا این آیه نسخ نشر است،بلکه همواره شیوهء اصلی پیشرفت دین و مذهب‏ (*)-در مورد تقسیم غنائم،باید بحث جدیدی عنوان شود که در جنگهای امروز که با اسحلهء پیشرفته جریان دارد،غنائم به چه صورت میان رزمندگان‏ تقسیم می‏شود.
عظه حسنه و گفتار حکیمانه و مبارزه منطقی است.و اسلام‏ ئه دلیل و برهان را یکی از پسندیده‏ترین روشهای تبلیغ‏ شمارد،و در برابر مخالفین تقاضای دلیل می‏کند می‏گوید:
«قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین» (14)اگر ادعای خود راست می‏گویید،بر گفتهء خود برهان‏ آورید.بنابراین،اسلام استدلال می‏خواهد و در امر ارشاد تبلیغ کاری به زور و قدرت ندارد.
در ابتدای مقاله اشاره شد که مستشرقین مدعی‏اند، اسلام با شمشیر بر مردم تحمیل شده و برای اثبات گفتهء به برخی از روایات مسلمین نیز استشهاد کرده‏اند، آن بدین وسیله خواسته‏اند با آوردن حدیثی‏ رسول اکرم(ص)پندار بی‏پایهء خود را به کرسی بنشانند،و مشوب ساختن اذهان گروهی ساده‏لوح،به هدف‏ شایست خود نایل شوند.
یکی از این روایات،حدیثی است که ابو هریره از مبر نقل قول کرده،و در کتب اهل سنت،از جمله سنن‏ داود و الاحکام السلطانیه آمده است.
لازم به توضیح است که این حدیث(تا آنجا که مورد واقع شد)از طریق شیعه نقل نشده است،ولی در میان‏ سنت با دو سند،و دو متن متفاوت آمده،که هر دو را ابو داود،در کتاب سنن،بازگو کرده است.اینک دو نقل‏ حدیث را متذکر می‏شویم،آنگاه آن را از جهت رجال سند معنای متن مورد بررسی قرار می‏دهیم:
1-حدثنا مسدد،حدثنا ابو معاویه،عن الاعمش،عن‏ ابی صالح،عن ابی هریره قال:قال رسول اللّه(ص):امرت ان‏ تل الناس حتی یقولوا لا اله الا اللّه،فاذا قالوها منعوا منی‏ مائهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم علی اللّه(5).
2-حدثنا سعید بن یعقوب الطالقانی،حدثنا عبد الله‏ مبارک،عن حمید،عن انس قال:قال رسول اللّه(ص): ن اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الا اللّه و ان‏ حمدا عبده و رسوله،و ان یستقبلوا قبلتنا،و ان یأکلوا بیحتنا،و ان یصلّوا صلواتنا،فاذا فعلوا ذلک حرّمت علینا مائهم و اموالهم الا بحقها(16).

سند حدیث

آخرین راوی حدیث اول ابو هریره و آخرین راوی‏ حدیث دوم انس بن مالک است.نه ابو هریره در نظر ما قابل‏ اعتماد است و نه انس بن مالک.بنابراین،سند حدیث مزبور در هیچیک از دو نقل صحیح نیست و دیگر نیازی نیست که‏ درباره بقیه رجال دو سند حدیث بحث شود.

متن حدیث

با صرف نظر از بحث رجالی در مورد حدیث،و بر فرض صحت سند روایت مزبور،ما معتقدیم که این حدیث‏ نیز مانند شمار زیادی از روایات شیعه و سنی نقل به معنی‏ شده و این کلمات،عین عبارات پیامبر(ص)نیست،بلکه‏ مضمون مطلبی است که از زمان پیامبر در یادها مانده‏ و راویان خود،آن را بازگو کرده‏اند.بدین ترتیب اگر پیامبر چنین سخنی را فرموده باشد هر دو حدیث با دو سند،نقل جریان یک واقعه است و انس و ابو هریره هر دو یک‏ ماجرا را روایت نموده‏اند.
این نکته نیز باید مطمح نظر قرار گیرد،که ما با تضعیف رجال سند،نمی‏خواهیم حدیث را کنار بگذاریم‏ و آنرا نفی کنیم و دروغ بدانیم،زیرا بسیاری از روایات با اینکه از طریق افراد ضعیف و غیر قابل اعتمادی نقل شده‏ است و از نظر رجالی ضعیف شمرده می‏شود،لیکن دارای‏ مضمون و محتوایی است که به وسیلهء احادیث دیگر تأیید می‏شود.بنابراین بحث از معنی و مفهوم حدیث،ربطی به‏ بررسی رجال آن ندارد،و هر کدام باید جداگانه مورد کنکاش قرار گیرد.
در معنای این حدیث دو احتمال وجود دارد که بسیار با هم متفاوت است:
احتمال اول:پیامبر بدین وسیله بخواهد،مشی کلی‏ خود را در پیشبرد اهداف اسلام مشخص سازد و به همه‏ بفهماند که ما دین و آیین خود را به وسیلهء سلاح،و با زور سرنیزه گسترش خواهیم داد،و هر کس در برابر کیش‏ و مذهب ما سر فرود نیاورد،با شمشیر برنده مجاهدان‏ مسلمان روبرو خواهد بود.
«امرت ان اقاتل الناس حتی‏ یقولوا لا اله الا اللّه...»
،یعنی دستور دارم که با مردم بجنگم‏ تا آنجا که به دین گردن نهند و به وحدانیت حق متعال‏ گواهی دهند.
این همان معنایی است که مفروضان سودجو و فرصت‏ طلب و بداندیش انتخاب کرده و برای نیل به اهداف‏ شوم خود بدان تمسک می‏جویند.اما با توجه به ادله‏ای که‏ قبلا ذکر شد،بدون شک این معنی قابل پذیرش نیست، زیرا اسلام،کفار را در کنار خود می‏پذیرد و معاشرت و معامله با آنان و ازدواج با اهل کتاب را روا می‏شمارد،و چنانکه گفتیم روح اسلام ستیزه‏گری با این گروهها را نفی‏ می‏کند،و تا جایی که آنان دست به تعرض نزنند و از حد خود تجاوز نکنند،همواره در امن و آسایش می‏باشند.
و اما احتمال دوم:اینکه هدف اصلی حدیث،قسمت‏ اخیر آن باشد،یعنی جملهء«فاذا قالوها منعوا منّی دمائهم و اموالهم»بخواهد بگوید:آنجا که من به حکم آیهء
«اذن‏ للذین یقاتلون بانّهم ظلموا»
برای دفع شرّ دشمن مأمور شده‏ام با دشمن مهاجم بجنگم این جنگ با گفتن کلمهء توحید پایان می‏یابد و اگر دشمن کلمهء لا اله الا الله را به‏ زبان آورد دیگر کاری به او نداریم،چه این جمله را از روی‏ پاکی و خلوص گفته و به راستی بدان ایمان آورده،و چه از روی ترس و وحشت آن را ادا کرده و منافقانه بدان لب‏ گشوده باشد.طبق این معنی پیامبر اکرم(ص)می‏خواهد هدف اصلی اسلام را مشخص کند که منظور ما از مبارزه و جهاد،آنجا که جنگ برای دفع دشمن مهاجم مشروع است‏ ریختن خون مردن نیست و بهمین علت در حین جنگ اگر کسی این شهادت را به زبان اویرد امان نامه را دریافت‏ خواهد کرد.رسول الله(ص)می‏خواهد در مقابل تندروهای‏ افراطی که شمشیر می‏کشیدند و در مقابل دشمنان‏ می‏جنگیدند و تا جان داشتند آنان را قلع و قمع می‏کردند، موضع بگیرد و آنان را نصیحت کند که نهایت قتال به زبان‏ آوردن جملهء «لا اله الا الله» است،
«فاذا قالوها منعوا منی‏ دمائهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم علی الله»
،یعنی اگر اعتراف به یکتایی خدای متعال نمودند(با هر انگیزه‏ای که‏ باشد)احترام خون و مالشان محفوظ است و جز برای‏ اجرای حق و عدالت مورد تعرض قرار نمی‏گیرند.
یکی از مسائل عمده‏ای که در فهم معنای حدیث نقش‏ دارد،شناخت تاریخ حدیث یا شأن نزول و صدور آن است‏ که بدین ترتیب جو حاکم بر زمان بیان آن گفتار روشن‏ می‏شود،و استفاده از آن به سهولت امکان پذیر می‏ گردد،اگر فضای حدیث مشخص شود،طبعا بهتر می‏توان‏ به مراد و منظور گویندهء آن پی‏برد و از آن بهره گرفت، مثلا در همین روایت اگر می‏دانستیم که پیامبر(بر فرض‏ صحت حدیث)این کلام را در چه موضعی و در پی چه‏ جریانی بر زبان آورده است،خیلی بهتر می‏توانستیم آنرا معنی کنیم و مفهوم آن را بدست آوریم.
باری،از جمله چیزهایی که احتمال دوم را تایید می‏کند،داستانی است که در زمان پیامبر(ص)رخ داده و به‏ دنبال آن،حضرت نظری ابراز فرموده‏اند.
اسامه بن زید،نقل می‏کند که پیامبر(ص)ما را همراه‏ یک ستون نظامی به منطقه‏ای به نام«حرقات»اعزام‏ فرمود،اهالی آن منطقه که از نقشهء ما آگاه شده بودند،قبل‏ از رسیدن لشگر اسلام آنجا را خالی کردند و گریختند،در این میان به یکی از آنان دست یافتیم و چون بر او مسلط گشتیم فورا ادای شهادت کرد و گفت:«لا اله الا اللّه»ولی ما او را زدیم و از پای در آوردیم.در مراجعت،داستان را برای‏ رسول خدا(ص)بازگو کردم و آن را به عنوان یک افتخار برزگ برای خود می‏شمردم،پیامبر با عصبانیت فرمود:روز قیامت در مقابل«لا اله الا اللّه»چه پاسخی داری؟و در برابر کلمهء توحید چه ضمانتی برای خود کسب خواهی کرد؟ عرض کردم:یا رسول اللّه،او این جمله را از ترس شمشیر بر زبان آورد.پیامبر فرمود:آیا تو قلبش را شکافتی و دریافتی که به چه انگیزه‏ای این جمله را گفته است.و تکرار کرد که روز قیامت با کلمهء توحید چه می‏کند؟اسامه‏ می‏گوید:آن روز به اندازه‏ای شرمنده و خجالت زده شدم که‏ آرزو کردم ای کاش پیش از آن مسلمان نبودم و همان‏ اسلام می‏آوردم(12).
این حدیث بخوبی شهادت می‏دهد که زمینهء مورد بحث چه بوده و در چه فضایی صادر شده است. این حدیث پیامبر می‏خواهخد تندروی اسامه را مورد نکوهش‏ قرار دهد و جلوی آن را بگیرد.
بنابراین حدیث ابوهریره و انس بن مالک(به فر صحت)منظور دشمنان اسلام را ثابت نمی‏کند.و آنچه‏ بد اندیشان گفته‏اند همه از روی کینه و دشمنی است،با با احتمالی که در حدیث مذکور ذکر شد به طور کلی معنایی‏ درست،خلاف آنچه از آن استفاده شده مورد نظر است.

پاورقی‏ها

(1)-بقره،256.
(2)-توبه،29.
(3)-توبه،6.
(4)-سیرهء ابن هشام(دو جلدی چاپ مصر)ج 2،ص 418.
(5)-انفال،61.
(6)-وسائل الشیعه ج 11،ص 49.
(7)-کتاب الخلاف ج 3،ص 23،مساله 24.
(8)-کتاب الخلاف.
(9)-یوسف،108.
(10)-نهج البلاغه،خطبهء نخست.
(11)-غاشیه،21 و 22.
(12)-زمر،3.
(13)-نحل،125.
(14)-نمل،64.
(15)-الاحکام السلطانیه ابو الحسن علی بن محمد بغدادی ماوردی،ص‏ و نیز سنن ابی داود جزء 3،ص 44،حدیث،264.
(17)-سنن ابی داود،جزء 3،ص 45،حدیث 2643.

تحلیل ، طراحی و مدیریت پروژه علی نیکبخت 1395-1396