نقد و بررسى كتابهاى اسباب نزول

پدیدآورمحمد بهرامی

نشریهفصلنامه پژوهشهای قرآنی

تاریخ انتشار1388/01/26

منبع مقاله

کلمات کلیدیمسئوليت

share 1571 بازدید
نقد و بررسى كتابهاى اسباب نزول

محمّد بهرامى

با ظهور اسلام در جزيرة العرب و گسترش سريع آن در سرزمينهاى دور, تاريخنويسى نزد مسلمانان قوّت و تنوّع يافت. تاريخ جنگها, فرق, سرزمينها, اديان, انبيا,خلفا و… از جمله محورهايى است كه مورخان اسلامى بدان پرداخته اند و در باره هر يك, كتابهاى مستقلى نوشته اند.
از آن جا كه اسباب نزول, نوعى تاريخ است, زيرا به زمينه ها و موجبات نزول آيه يا آيات مى پردازد, همزمان با نگارش محورهاى مختلف تاريخ و همزمان با نزول قرآن, مطرح گرديد و سپس به صورت نوشته در آمد. البته با اين ويژگى كه اسباب نزول, در طول چند قرن به صورت غير مستقل و در ضمن بحثهاى تفسيرى مطرح مى گرديد.
در قرن سوم براى نخستين بار, على بن مدينى ( 161 ـ 234 هـ) اسباب نزول قرآن را به صورت مستقل تدوين كرد. پس از او واحدى در قرن پنجم و ابوالفرج بن الجوزى در قرن ششم (519 ـ 597 هـ) و جعبرى در قرن هفتم (640 ـ 732 هـ) و ابوالفضل بن حجر عسقلانى در قرن هشتم (773 ـ 852 هـ) و سيوطى در قرن نهم (849 ـ 911 هـ), كتابهاى مستقلى دراسباب نزول نگاشتند و پس از سيوطى, نگارش اسباب نزول تا قرن حاضر ادامه پيدا كرد.
در ميان كتابهاى قرن حاضر, از اسباب النزول محمد باقر حجتى, اسباب النزول القرآنى غازى عنايه, شأن نزول بيّنات محمد باقر محقّق و شأن نزول آيات قرآن محلاتى شيرازى, مى توان نام برد.
آنچه تاريخنويسى اين ادوار را در معرض ايراد و انتقاد دوست و دشمن قرار داده, بى دقتى مورخّان و غفلت آنان از نقد و بررسى و تعمق كافى در روايات و گزارشهايى است كه به عنوان موادّ خام تاريخ و موجبات نزول قرآن مطرح بوده است; چه اين كه برخى از نقلها و روايات, گاه آنچنان مبالغه آميز و متضاد مى نمايند كه خواننده از بى توجهى و بى دقتى مورّخ شگفت زده و مبهوت مى شود.
اكنون به منظور بررسى ميزان اتقان و تبيين كاستيهاى هريك از اين كتابها كه به تدوين اسباب نزول پرداخته اند, كتابهاى چندى را كه نويسندگان اماميه يا اهل سنّت به رشته تحرير درآورده اند, در بوته نقد و داورى قرار مى دهيم.

كتاب اسباب النزول واحدى

سبقت و قدمت اسباب النزول واحدى مى طلبد كه نخستين نگاه را به اين كتاب داشته باشيم.
ابوالحسن على بن احمد واحدى نيشابورى از علماى بزرگ قرن پنجم هجرى است. او در تفسير و تأليف و نحو و… تبحّر داشت و از اساتيد بزرگ عصر خويش به شمار مى آمد.
واحدى جوانى خود را به تحصيل علم و كمال و معرفت گذراند و از بزرگانى چون ابوالفضل العروضى و على بن الحسن الضرير و… استفاده كرد و در شمار شاگردان كوشاى ثعلبى, مؤلف تفسير الجواهرالحسان, قرار گرفت و پس از آن سالها بر كرسى تدريس تكيه زد و بزرگان بسيارى از علم و كمال او بهره بردند.
تبحّر و تخصّص واحدى در (علوم قرآنى) و تلاش وى در جهت بسط و گسترش آن باعث گرديد تا به تأليف مهم ترين مباحث (علوم قرآنى) همت گمارد; مباحثى كه خواننده را از رجوع به ساير نوشته ها و تأليفات بى نياز گرداند.
خود او در اين باره مى نويسد:
(اين مباحث براى كسى كه قصد يادگيرى آنها را دارد, رسا و بى نياز كننده است و او را از مطالعه ساير تأليفات قرآنى بى نياز مى گرداند).
متأسفانه از تأليفات بسيارى كه واحدى داشته, جز اندكى باقى نمانده است; از آن جمله: 1. اسباب النزول 2. البسيط و الوسيط 3. الوجيز فى التفسير 4. شرح ديوان المتنبى 5. الاعراب فى علم الاعراب 6 . التعبير فى شرح اسماء الحسنى.1
واحدى كتاب اسباب النزول را به انگيزه آشنا ساختن مبتديان با اسباب نزول صحيح و جلوگيرى از روى آوردن آنان به اسباب نزول جعلى تأليف كرده و سعى داشته است تا كتابش فراگير و جامع اسباب نزول باشد2.
در اين كتاب, مؤلّف پس از مقدمه, به اولين و آخرين آيه و سوره اى كه نازل گرديده و اختلافى كه در آنهاست, اشاره كرده, گفتارى درباره بسم اللّه الرحمن الرحيم و نزول آن و مكى بودن فاتحة الكتاب مى آورد و پس از آن, سبب نزول سوره ها و آيه ها را به ترتيب سوره هاى قرآن, ذكر مى كند.

امتيازها

مهم ترين امتيازهاى كتاب اسباب النزول از اين قرارند:
1. تلاش و كوشش مؤلف در جمع آورى تمامى اسباب نزول.
2. پرداختن به مهم ترين و كاربردى ترين مبحث علوم قرآنى.
3. نگارش اسباب نزول به صورت مستقل كه در زمان واحدى از اهميّت بسزايى برخوردار بود وكمتر كسى به فكر مى افتاد آن را به صورت مستقل و تخصّصى مطرح كند.
4. واحدى با اين كه مذهب اهل سنّت را داشته, سعى كرده است در ثبت اسباب نزول, تحت حاكميّت تعصّب مذهبى قرار نگيرد.
براى نمونه در صفحه 58 ـ 59 بر اين عقيده است: سبب نزول آيه (فقل تعالوا ندع ابناءنا) (آل عمران /61) جريان مباهله پيامبر(ص) و على و فاطمه و حسنين (ع) بوده است و در صفحه 115 مى نويسد: آيه (يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك…) (مائده/67) در شأن على بن ابى طالب نازل شده است.

كاستيها

با وجود اين امتيازها, كاستيهايى در اسباب نزول واحدى مشهود است كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1. واحدى درمقدّمه كتاب خود مى نويسد:
(من سبب نزول هر آيه اى را كه داراى سبب نزول است, ذكر كرده ام.)
از اين عبارت واحدى استفاده مى شودكه كتاب وى, همه سبب نزولها را دربردارد, در صورتى كه با مراجعه به تفاسير كهن و معتبر با سبب نزولهايى آشنا مى شويم كه واحدى از آنها نامى به ميان نياورده است.
براى نمونه, درتفسير طبرى و شيخ طوسى كه از تفاسير قرن چهارم و پنجم هجرى هستند, در باره سبب نزول آيه (ومن الناس من يقول آمنّا…) (بقره/8) و آيه (واذا لقوا الّذين آمنوا…) (بقره /76) و آيه (واذا قيل لهم اتبعوا…) (بقره/170) به ترتيب, اين سبب نزولها آمده است:
* (از ابن عباس روايت شده است كه آيه (ومن الناس من يقول…) در باره منافقان خزرج و اوس نازل شده است و همه مفسران مى گويند: اين آيه در باره منافقان نازل شده است.)3
* (روايت شده از ابى جعفر الباقر(ع) كه قومى از يهود در زمره معاندان قرار نداشتند و وقتى با مسلمانان برخورد مى كردند صفات محمّد (ص) را كه در تورات آمده, بيان مى كردند و چون بزرگان ايشان خبردار شدند, آنان را از اين كار بازداشتند و… پس آيه (واذا لقوا الذين آمنوا …) نازل شد. و مثل همين روايت از مجاهد و سدى نقل شده است.)4
* (ابن عباس گفت: پيامبر(ص) يهوديان را به اسلام دعوت مى كرد, ولى يهوديان در جواب مى گفتند: ما از پدرانمان پيروى مى كنيم, آنان از ما آگاه تر و داناتر بودند. پس خداوند اين آيه (و اذا قيل لهم اتبعوا…) را فرو فرستاد.)5
اينها نمونه هايى است از روايات اسباب نزول كه ديگران نقل كردند, ولى در اسباب النزول واحدى به هيچ يك از اينها اشاره نشده, با اين كه واحدى, امثال اين روايات را سبب نزول به شمار مى آورد.
2. دراين كتاب, به روايات و سخنانى برمى خوريم كه هيچ شباهتى به اسباب نزول. ندارند و مؤلف به اشتباه, نظريات تفسيرى, مصداقها و قصه هاى گذشته را به عنوان اسباب نزول بيان مى كند.
براى نمونه: مؤلف در صفحه 13, سبب نزول آيه (و استعينوا بالصبر و الصلاة…) (بقره /45) را چنين مى آورد:
(اكثر علما بر اين عقيده اند: كه مخاطب اين آيه اهل كتابند… و برخى مى گويند: مخاطب آيه مسلمانانند).
در صفحه 15, سبب نزول آيه (افتطمعون ان يؤمنوا لكم…) (بقره/75) را چنين مى نگارد:
(از ابن عباس روايت شده كه اين آيه در شأن هفتاد نفرى كه حضرت موسى آنان را برگزيد تا با او براى ديدار خداوند متعال بروند, نازل شده است…)
3. از ديگر اشكالات كتاب واحدى, روش او در پردازش به سند روايات است. او در بعضى موارد, سند روايت را كامل و مفصّل بيان مى كند, بدون اين كه بگويد منبع و مأخذش چه كتابى بوده است و گاه بدون ذكر سند, مثل آنچه در سبب نزول آيه (وقالوا اتخذ اللّه ولداً…) مى نويسد كه در نهايت, معلوم نمى شود روايت سند دارد يا خير؟ در برخى موارد هم سخن يك فرد را بدون ذكر سلسله سند به عنوان سبب نزول مى آورد.
4. آوردن روايات متناقض براى يك آيه: درموارد بسيارى, مؤلف چند سبب نزول را كه از نظر محتوا با هم سازش ندارند, به عنوان اسباب نزول صحيح مى آورد; مثل رواياتى كه به عنوان (سبب نزول) براى آيه (الرجال قوّامون على النساء) ذكر كرده است.
5. بى توجّهى به نقد روايات و امتياز قائل نشدن ميان نقلهاى متقن و مستند با نقلهاى ضعيف و مجعول: مشكل بى توجّهى به صحّت و سقم روايات در قرنهاى نخست, سبب شده بود تا جاعلان بدون هيچ دغدغه خاطرى به تحريف و جعل اسباب نزول بپردازند و دروغهاى بسيارى به نام صحابه وارد اسباب نزول كنند. تا اين كه براى نخستين بار, طبرى در قرن چهارم به ضرورت نقد و بررسى اسباب نزول پى برد و بيشتر, با ملاكهايى پذيرفتنى به نقد و بررسى اسباب نزول پرداخت. پس از او شيخ طوسى كه از معاصران ِواحدى است, در تبيان نسبت به اسباب نزول, نظرياتى ارائه داد كه نشانگر عقل سليم و وسواس منطقى اوست.
با وجود اين كه از زمان طبرى يك قرن گذشته و شيخ طوسى نقد و بررسى اسباب نزول را به مرحله اى از تكامل رسانده بود, واحدى در تأليف اسباب نزول, رويكردى به نقد و بررسى نداشت و نظريه خويش را جز در چند مورد, آن هم ضعيف ارائه نكرد, با آن كه عصر واحدى اقتضا داشت كه او هم مثل شيخ طوسى, دقّت و ژرف كاوى كافى در روايات بكند و هر نقل ضعيف و روايت غير منطقى و غير عقلى و مخالف با تاريخ مسلّم را در كتاب خود, به ثبت نرساند و در ذهنهاى كم اطلاع, ايجاد شبهه نكند.
به عنوان نمونه به پاره اى از نقلهاى ضعيف و غير قابل قبول, اشاره مى كنيم:

الف. اسباب نزول مخالف ظاهر و سياق آيات

مؤلّف در صفحه 28 سبب نزول آيه (يسألونك عن الأهلّة…) (بقره/189) را چنين نگاشته است:
(… قتاده گويد: براى ما چنين بيان كردند كه يهوديان از پيامبر(ص) سؤال مى كردند كه اين هلالها براى چه خلق شده اند؟ پس خداوند اين آيه را نازل كرد…)
علامه طباطبايى در باره اين سبب نزول مى نويسد:
(اين سبب نزول, مخالف با ظاهر آيه است, پس اعتبارى ندارد.)6
در صفحه 54 كتاب واحدى در سبب نزول آيه (قل للذين كفروا ستغلبون…) (آل عمران /12) آمده است:
(از ابن عباس روايت شده كه چون مسلمانان در جنگ بدر, مشركان را شكست دادند و مشركان فرار كردند, يهوديان مدينه گفتند: به خدا سوگند اين پيامبر امّى است كه موسى به ما بشارت داده است, و صفات او را در تورات يافته ايم و او بر همه غلبه خواهد كرد و مى خواستند به پيامبر ايمان آورند, ولى برخى مى گفتند: عجله نكنيد, بگذاريد جنگ ديگرى پيش آيد. وقتى كه جنگ اُحد پيش آمد و مسلمانان شكست خوردند, يهوديان شك كردند و گفتند: اين مرد آن پيامبرى كه موسى(ع) بشارت داده, نيست….)
علامه طباطبايى پس از ذكر اين سبب نزول مى نويسد :
(سياق آيات با نزول اين آيات در حق يهود سازگار نيست.)7

ب. اسباب نزول مخالف با عقل

عقل بهترين ملاك تشخيص درستى و نادرستى روايات واخبار است. بيهقى مورّخ معروف غزنويان در اين باره مى نويسد:
(گوينده خبر, بايد راستگو باشد و نيز خرد گواهى دهد كه خبر وى درست است.)8
بنابراين, اگر چيزى مخالف با عقل بود, خبر به شمار نمى آيد.
در آيات وروايات بسيارى ارزش عقل سليم, مورد تأكيد قرار گرفته است, چه اين كه اصل شريعت را با عقل مى توان دريافت و با توجه به اين مطلب برخى از رواياتى كه واحدى بيان كرده, مخالف با عقل و خرد است. براى مثال, در صفحه 127 سخن ابن عباس را: ((گفتند: اى محمّد اگر از دشنام خدايان ما دست برندارى, ما نيز خداى تو را دشنام مى دهيم پس خداوند اين آيه را فرو فرستاد)) سبب نزول آيه (ولاتسبّوا الّذين يدعون من دون الله…) (انعام /108) دانسته است,در صورتى كه فخر رازى دو اشكال بر اين سبب نزول وارد مى كند, از جمله: كفّار اقرار به خداوند داشتند, بنابر اين معقول نيست كه به دشنام خداوند بپردازند.)9

ج. اسباب نزول مخالف تاريخ

واحدى در صفحه 150كتاب, درسبب نزول آيه (ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين…) (توبه / 113) مى نويسد:
(سعيدبن مسيب مى گويد: زمانى كه ابوطالب درحال احتضار بود, پيامبر (ص) نزد او آمد و ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه نيز نزد پيامبر بودند. پيامبر فرمود: اى عمو !اگر نزد خدا با تو محاجّه كردند, بگو: (لااله الا اللّه) با من است. ابوجهل وابن ابى اميه گفتند: اى ابوطالب! آيا از آيين عبد المطلب دست كشيده اى؟ ابوطالب گفت: خير. پيامبر فرمود: من براى تو طلب آمرزش مى كنم تا وقتى به آن دين هستى.)
فخررازى در ايراد به اين سبب نزول نوشته است:
(واحدى از حسين بن فضل نقل كرده. كه او اين سبب نزول را صحيح نمى داند, زيرا ابوطالب در مكه و در اول اسلام چشم از جهان فرو بست, در صورتى كه اين سوره از آخرين سوره هايى است كه در مدينه بر پيامبر نازل شده است.)10
در صفحه 116 در سبب نزول آيات 82ـ 85 مائده آمده است:
(هنگامى كه پيامبر(ص) در مكه بود, نگران اذيت و آزار اصحاب خود از سوى مشركان بود. از اين رو, جعفربن ابى طالب و ابن مسعود را با عده اى از اصحاب به حبشه نزد نجاشى فرستاد….)
ابن كثير در ردّ اين سبب نزول نوشته است :
(قصه جعفر با نجاشى پيش از هجرت بوده است و اين آيه مدنى است. پس اين روايت به عنوان سبب نزول, مورد پذيرش نيست.)11

د. اسباب نزول مخالف با عقايد دينى

در صفحات 177 و 29 و 263 براى آيه (و ما ارسلنا من قبلك من رسول…) و آيه (وأتوا البيوت من ابوابها…) و سوره هاى معوّذتان, اسباب نزولى ياد شده است كه همگى با مقام و شأن پيامبر(ص) ناسازگارند.

چگونگى اعتماد بر اسباب نزول واحدى

رواياتى كه واحدى مطرح كرده است با چند شرط, درخور اعتماد خواهد بود:
1. واحدى در كتابهاى رجال توثيق شده باشد.
2. روايات بيانگر شأن نزول باشند نه بيانگر آراى تفسيرى.
3. ملاكهاى اعتبار اسباب نزول را داشته باشد.
4. همراه با واژه هايى باشد كه صريح در سبب نزول هستند; مثل (سبب نزول اين آيه اين است…) يا (اين اتفاق افتاد… پس آيه شريفه نازل شد…). امّا بايد اذعان كرد كه در بخش عظيمى از روايات اين كتاب, شرايط يادشده مشاهده نمى شود.

نقد و بررسى لباب النقول

لباب النقول, اثر دانشمند بزرگ, عبدالرحمان سيوطى, ملّقب به (جلال الدين) است. وى در سال 849 هـ در اسيوط مصر و در يك خانواده روحانى ديده به جهان گشود. پدرش از فقهاى بزرگ شافعيه و قاضى اسيوط بود.
در عصر سيوطى, بر اثر تهاجم مغولها به سرزمينهاى اسلامى و تسخير مركز خلافت عباسيان (بغداد) علما و دانشمندان بسيارى به مصر هجرت كرده بودند و از امكانات فراوانى كه درمصر آن زمان فراهم آمده بود, سود مى جستند; از مدارس و كتابخانه ها گرفته تا مخارج زندگى. در اين عصر بود كه جلال الدين از كودكى شروع به حفظ قرآن كرد و در هشت سالگى حافظ كل قرآن شد. از 15 سالگى به فراگيرى فقه و نحو و ساير علوم اسلامى پرداخت و از دانشمندان عصر خويش بهره برد و به موفقيتهاى چشمگيرى نايل آمد و چنانكه خود مى نويسد در هفت علم تفسير, حديث, فقه, نحو, معانى, بيان و بديع متخصّص ومتبحّر گشت.
وى با استفاده از مهارتهاى شخصى خود توانست در عرصه تأليف, از معاصران خود پيشى بگيرد و در كنار تعليم و تربيت, به تأليف كتابهاى مختلف بپردازد و 41 عنوان كتاب در باره علوم قرآن بنگارد كه 25 عنوان از اين مجموعه در باره تفسير است.
سيوطى درسحرگاه جمعه نوزدهم جمادى الاولى 911 هـ ديده از جهان فروبست12.
بدون ترديد, لباب النقول در بين كتابهايى كه به طور مستقل در باره اسباب نزول نوشته شده, از اهميّت ويژه اى برخورداراست و مزايا و ويژگيهاى درخورى دارد كه بيشتر از تجربه ديگران و مهارت شخصى مؤلف مايه گرفته است. مؤلّف در تأليف اين كتاب, از منابع و مآخذ بسيارى استفاده برده و سعى داشته است كه روايات صحيح را از غير صحيح تفكيك كند و در مواردى كه چند روايت براى آيه اى آمده است, بين آنها جمع كند; به همين جهت است كه مى نويسد:
(كتاب لباب النقول, درموضوع خودش, بى مانند است.)13

امتيازها

كتاب لباب النقول, از مزيتهايى برخوردار است كه به اجمال بر مى شماريم:

1. پرهيز از در آميختن وقايع تاريخى با اسباب نزول

اختلاط تاريخ گذشتگان با اسباب نزول از موضوعاتى است كه سيوطى به زيان آن آگاه بوده و مى دانسته است كه تاريخ گذشتگان ,نمى تواند به عنوان سبب نزول آيه يا آياتى از قرآن باشد. بر اين اساس, وى از نقل چنين رواياتى پرهيز كرده است. براى نمونه قصه هجوم ابرهه به مكّه و داستان عزيمت حضرت موسى(ع) با هفتاد نفر براى شنيدن سخنان خداوند را كه واحدى به عنوان اسباب نزول سوره فيل و آيه 75 بقره ذكر كرده, سيوطى ياد نمى كند و دليل او اين است كه بايد سبب نزول, همزمان با نزول قرآن اتفاق افتاده باشد14.

2. اجتناب از نقل روايات تفسيرى

سيوطى همچون بسيارى از پژوهشگران علوم قرآنى به اين واقعيت توجه داشته است كه شمار بسيارى از روايات اسباب نزول, در حقيقت, نظريه اصحاب و يا تابعين هستند و كم كم جزء اسباب نزول واقعى شناخته شده اند. توجه به اين واقعيت, سبب گرديده تا سيوطى از نقل روايات تفسيرى بپرهيزد.
وى تعبير (نزلت فى كذا) را كه صراحت در سببيت ندارد, بيانگر ديد تفسيرى مى داند و بر همين اساس, در مقدّمه لباب النقول مى نويسد:(تعبير (نزلت فى كذا), گوياى نظريات تفسيرى است و نبايد در كتابهاى اسباب نزول ذكر گردد). خود نيز بر اساس اين باور, بيشتر به نقل رواياتى مى پردازد كه صراحت در سببيت دارند و دربرگيرنده واژه (فنزلت) يا (فانزل اللّه) هستند. براى نمونه, وى 23سبب نزول بر اسباب نزولى كه واحدى براى سوره آل عمران ذكر كرده, افزوده است كه 19 مورد آن با تعبير (فنزلت) يا (فأنزل اللّه) همراه است.

3. نقد وبررسى روايات

نقد و بررسى روايات, ويژگى ديگر لباب النقول را تشكيل مى دهد و مؤلف با مطالعه سند روايت در باره آن قضاوت مى كند و به دليل مرسل, غريب, معضل و… بودن روايات, اعتبار آنها را زير سؤال مى برد. به عنوان نمونه, در مقام نقد روايات سبب نزول آيه (فاينما تولّوا فثمّ…) (بقره/115), يكى را به دليل سند قوى وصراحت در سببيت مى پذيرد و بقيه را به سبب عدم صراحت در سببيت يا ضعف سند يا مشهور نبودن يا ارسال, رد مى كند15.

كاستيها

در كنار امتيازهايى كه براى لباب النقول سيوطى برشمرديم, كاستيهاى چندى در آن به چشم مى خورد كه اشاره بدانها ضرورى مى نمايد:

1. حذفهاى بدون دليل

مؤلف روايات بسيارى را كه ديگران سبب نزول مى شناسند و بيشتر صراحت در سببيت دارد, بدون اين كه دليلى ارائه دهد, حذف مى كند; مثلاً سبب نزول آيه 18بقره را كه واحدى نقل كرده, او بازگو نمى كند. و در بيشتر اين روايات, معيارهاى سيوطى براى حذف, ديده نمى شود; نه وقايع تاريخى پيش از نزول قرآن درمورد آنها صادق است و نه عنوان تفسير.

2. نقل ديدگاه تفسيرى

سيوطى در پاكسازى اسباب نزول از روايات تفسيرى درمواردى غفلت كرده است و به نقل رواياتى مى پردازد كه به هيچ روى نمى تواند مقتضى نزول قرآن به حساب آيد; مثلاً در باره شأن نزول آيات اول سوره بقره مى نويسد:
(مجاهد گفته است از آيات اول بقره, چهار آيه درباره مؤمنان و دو آيه در باره كافران و سيزده آيه در باره منافقان نازل شده است.)16
و يا در مورد آيه 79 بقره, روايت ابن عباس را نقل مى كند كه مى گويد: اين آيه درباره اهل كتاب نازل شده است17.
دراين روايات, سؤال و يا حادثه اى كه نزول آيات فوق را باعث گردد, به چشم نمى خورد و در آنها برخورد خاصى از گروههاى ياد شده مطرح نيست, تا آيات اشاره اى به آن داشته باشند. بنابراين, نمى تواند سبب نزول باشد, بلكه ديدگاههاى تفسيرى است كه به مرور زمان, جزء اسباب نزول شناخته شده است.

3. غفلت از جمع ميان روايات

سيوطى مدّعى است كه در موارد تعدّد سبب نزول و وحدت آيه, به جمع ميان روايات مختلف پرداخته است, ولى اين ادّعا همه جا صادق نيست و درموارد بسيارى, روايات مختلف به عنوان شأن نزول آيه اى ذكر مى شود بدون اين كه نقد و بررسى انجام گيرد. براى نمونه در صفحه 96, چند روايت را به عنوان سبب نزول آيه (يا ايّها الذين آمنوا لاتحرّموا…) (مائده/87) ياد مى كند و به تنافى و تضاد بين اين روايات و حل اين مشكل, كوچك ترين اشاره اى نمى نمايد.

4. غفلت از رعايت ملاكهاى شناخت اسباب نزول

بدون ترديد تشخيص اسباب نزول واقعى, تنها از راه شناخت اعتبار سندى روايت و يا شهرت آن امكان پذير نيست و به اين دليل كه سندى معتبر است و دلالت روايتى درخور فهم, نمى توان آن را سبب نزول واقعى دانست, بلكه در كنار ملاكهاى مزبور, معيارهاى بايسته اى چون سازگارى با عقل, ضروريات دين, ظاهر قرآن, تاريخ و… را نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.
متأسفانه در لباب النقول به اين ملاكها توجّهى نشده است. به عنوان نمونه, به چند مورد اشاره مى شود:
الف. روايات ناسازگار با شخصيت پيامبر: سيوطى, عصمت و اخلاق و سيره پيامبر(ص) را ملاك شناخت سبب نزول نمى داند و به همين دليل به نقل رواياتى دست زده است كه با عصمت و مصونيت پيامبر (ص) از لغزش درمقام دريافت و ابلاغ وحى, تنافى دارد; مثل نمونه هاى زير:
* سيوطى, قصه غرانيق را شأن نزول آيه 52 سوره حج مى داند18, بدون توجه به اين كه جارى شدن سخن شيطان: (تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى) بر زبان پيامبر, آن هم به هنگام ابلاغ پيام آسمانى و تلاوت قرآن, با اصل عصمت, كه از ضروريات دين است و همه مسلمانان بدان اعتقاد دارند, تضاد دارد و پذيرش چنين روايتى, زمينه ترديد را نسبت به وحى بودن آنچه كه توسط پيامبر ابلاغ شده است, فراهم مى سازد.
* در باره سبب نزول آيه 106 سوره بقره, روايتى را مى پذيرد كه بر اساس آن, ابن عباس مى گويد: گاهى وحى كه در شب نازل مى شد, پيامبر(ص) آن را روز فراموش مى كرد19.
* زنى خدمت پيامبر از شوهرش شكايت برد كه او را كتك زده است. آن حضرت فرمود بايد قصاص شود. آن گاه آيه (الرجال قوّامون على النساء) (نساء/43), نازل شد و آن زن بدون اين كه شوهرش محكوم به قصاص شود, بازگشت20.
بدون ترديد, فراموش كردن وحى و همچنين حكم به قصاص, پيش از دريافت وحى, عصمت پيامبر را زير سؤال مى برد و با اعتقاد مسلمانان به اين كه پيامبر (ص) در بيان حكم الهى و نگهدارى آن دچار اشتباه نمى شود, منافات دارد.
ب. نقل روايت مخالف ظاهر آيه: سيوطى درمورد شأن نزول آيه (يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك وان لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من الناس…) (مائده/67) مى نويسد:
(جابر گفته است: بعد از (غزوه بنى انمار) پيامبر(ص) درمكانى به نام (ذات الرقيع) فرود آمده و در كنار چاهى نشسته بود كه مردى از بنى نجار گفت: پيامبر(ص) را خواهم كشت, با اين حيله كه مى گويم شمشيرت را به من بده, وقتى كه شمشيرش را در اختيارم قرار داد, او را مى كشم.
سپس نزد آن حضرت آمد و گفت: اى محمّد (ص) شمشيرت را بده تا ببويم و پيامبر(ص) شمشير را در اختيار او قرار داد. دست آن مرد لرزيد و پيامبر فرمود: خداوند مانع شد از اين كه به خواسته ات جامعه عمل بپوشانى. آن گاه آيه (يا ايها الرسول…) نازل شد.)21
گر چه در ذيل آيه,وعده حمايت الهى از پيامبر مطرح است, ولى اين تعهد الهى به ابلاغ پيام مهمى مربوط مى شود كه در اول آيه ذكر شده است و داستانى كه سيوطى به عنوان سبب نزول نقل مى كند, با ظاهر آيه همخوانى ندارد و در آن از وحى و پيام جديدى كه اول آيه, به آن تصريح داشته و ابلاغ ننمودن آن را به منزله سرباز زدن پيامبر (ص) از ابلاغ رسالت خدايى مى شمارد, سخنى به ميان نيامده است. پس بين آيه و روايت از نظر مضمون و محتوا پيوند سبب و مسبب وجود ندارد.
ج. روايات ناسازگار با تاريخ: مؤلف درمورد سبب نزول آيه (و آخرون اعترفوا…) (توبه 102/), روايتى را كه توبه ابولبابه را شأن نزول اين آيه مى شمارد, نقل مى كند, درصورتى كه آيه مورد نظر و آيات پيش و بعد آن درباره برخوردهاى گوناگون مردم مدينه با جنگ تبوك است و پشيمانى جمعى را كه از شركت در اين جنگ سرباز زده بودند, مطرح مى كند و نه توبه يك فرد را.بنابراين, روايت هم با ظاهر آيه ناسازگار است و هم تاريخ, ارتباط آن را با اين آيه مردود مى شمارد, زيرا توبه و ندامت (ابولبابه) به دنبال خيانت او در غزوه بنى قريظه اتفاق افتاد و مورد پذيرش خداوند واقع شد.
د. نقل روايات ناسازگار با قواعد فقهى: سيوطى درمورد شأن نزول آيه (يا ايّها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ والعبد بالعبد و الأنثى بالانثي…) (بقره/178), اين روايت را برگزيده است:
(دو قبيله از اعراب در جاهليت با هم جنگيدند و در اين نبرد, زنان و بردگان نيز جانشان را از دست دادند. پس از اين كه هر دو قبيله ايمان آوردند, يكى از آن دو قبيله كه قدرت انسانى و مالى بيشتر داشت, سوگند ياد كرد كه در برابر بندگان و زنانى كه درجنگ از دست داده اند, آزادگان و مردانى را از قبيله رقيب به قتل رسانند. آن گاه اين آيه نازل شد.)22
سيوطى توجّه نكرده است كه اختلافات و مسائل قبايل پيش از اسلام, مجال طرح پس از اسلام نداشته است و نيز وى گويا غفلت داشته كه اين روايت, با اصل همانندى قاتل و مقتول در دين و اين مطلب كه مسلمان به سبب كشتن كافر, قصاص نمى شود, سازگار نيست و مؤمنى را كه پيش از ايمان آوردنِ كافرى وى را كشته است, نبايد قصاص كرد.

5. راهيابى تعصّب در لباب النقول

از نقايص لباب النقول اين است كه مؤلف, روايات و اسباب نزول مربوط به اهل بيت را نا ديده مى گيرد و بدون اين كه توضيحى داده باشد, از نقل شأن نزول آيه مباهله و آيه تطهير و سوره دهر, كه به عقيده شيعه و بيشتر مفسران اهل سنّت و نويسندگان اسباب نزول از قبيل واحدى, در باره اهل بيت هستند, سرباز مى زند و ابن برخورد, دليلى جز تعصّب كور ندارد. اينك به ذكر نمونه هايى در اين باره مى پردازيم:
* براى نماياندن تعصّب سيوطى شايسته است كه نظريه او را در باره شأن نزول آيه: (يا ايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلاة و أنتم سكاري…) مورد مطالعه قرار دهيم:
سيوطى ذيل اين آيه به نقل روايتى مى پردازد كه در آن به على (ع) نسبت شرب خمر و قراءت نادرست سوره ( كافرون) داده شده است!
سيوطى كه حديث شناسى را جزء تخصصهاى خود مى داند و مدّعى است كه روايات غير قابل قبول را در لباب النقول شناسايى كرده است, بدون نقد و بررسى و يا اشاره به اين كه روايت مخالفى هم وجود دارد, روايت يادشده را مى نگارد و مى گذرد, تا زمينه خدشه دار شدن سيماى وارسته امير پا كمردان را در باور مطالعه كنندگان ساده دل و كم اطلاع, هر چه بيشتر فراهم آورد.
ضرورى مى نمايد كه براى روشن شدن تعصّب سيوطى و آشكار شدن سستى و ساختگى بودن روايت مورد بحث, به حقايقى در اين زمينه اشاره كنيم:
الف. سيوطى در الدرالمنثور و لباب النقول به روايت ابن عباس در باره شأن نزول اين آيه اشاره اى ندارد:
(ابن عباس مى گويد: آيه (لاتقربوا الصلاة…) در باره جمعى از صحابه نازل شده است كه پيش از تحريم خمر, شراب مى خوردند و سپس براى اداى نماز همراه پيامبر (ص) به مسجدى مى رفتند.)24
اعراض سيوطى از نقل اين روايت كه نام على(ع) در آن مطرح نيست و اكتفا كردن او به ذكر روايت سلمى, صداقت و قضاوت بى طرفانه او را در باره شأن نزول آيه زير سؤال مى برد.
ب. روايتى را كه سيوطى برگزيده است, همان گونه كه ترمذى ياد آورى كرده, از نظر سند, غريب. است 25و در طبقه اول و دوم, راوى فقط يك نفر است; يعنى عطاء بن سائب از ابوعبدالرحمن نقل مى كند. ابن حجر عسقلانى در اين باره مى نويسد:
(صاحبان سنن سه گانه: ( ابى داود, نسائى وترمذى) و احمد و عبدبن حميد و بزار و طبرى, همه اين روايت را از عطاء بن سائب و او از ابو عبد الرحمن سلمى نقل كرده اند.)26
احاديث غريب, بيشتر ضعيف و غير معتبر تلقى مى شود چون فرد, درمعرض خطا و اشتباه است. برهمين اساس, ابو يوسف و احمد ومالك ( از فقهاى عامه) تدوين و عمل به اين نوع از احاديث را مذموم شمرده اند27.
ج. علاوه بر غريب بودن, متن اين روايت دستخوش اضطراب وتشويش عجيبى است. با اين كه راوى يك نفر است, دربعضى متنها ,ميزبان, عبدالرحمن بن عوف است و در ديگرى مردى از انصار و در سومى على(ع) و از سوى ديگر,در كسى كه امامت و پيشنمازى را به عهده داشته نيز اختلاف است28.
خبر و حديثى كه اضطراب دارد و با وجوه و محتواهاى مختلف نقل شده است, اگر هيچ كدام از مضمونها برترى و رجحان لازم را نداشته باشد, از اعتبار ساقط است, زيرا تشويش متن و يا سند روايت, گوياى اين است كه راوى گرفتار ضعف حافظه بوده و در تلقّى و نگهدارى روايت, شايستگى لازم را نداشته, چه اين كه از شرايط صحت خبر, نزد شيعه و سنّى, احراز دقّت و حافظه راوى ومصونيّت او از خطا و اشتباه در نقل روايت است29.
بين كسانى كه از عامه به نقل اين روايت موهن پرداخته اند, فقط حاكم نيشابورى, اضطراب اين روايت را مورد توجه قرار داده و نخست به نقل متنى مى پردازد كه جصّاص (ت 370 هـ) به نقل آن اكتفا مى كند: 30
(على(ع) فرمود: مردى از انصار عده اى را مهمان كرد و آنان شراب آشاميدند و سپس عبدالرحمن براى اداى نماز مغرب جلو ايستاد و سوره (كافرون) را اشتباه تلاوت كرد. آن گاه آيه نازل گرديد.)
حاكم پس از ذكر اين روايت مى نويسد:
(اين حديث را گر چه بخارى و مسلم نقل نكرده اند, ولى فايده هايى درآن نهفته است; مانند اين كه خوارج, مستى و قراءت نادرست سوره كافرون را به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) نسبت مى دهند و خداوند وى را مبرّا داشته, زيرا شخص آن حضرت, راوى حديث است.)31
سيوطى در الدرالمنثور بر خلاف اصل امانتدارى درنقل سخن ديگران, پس از انتخاب متن مورد نظر خويش مى نويسد: (حاكم در مستدرك سند اين روايت را صحيح مى داند.) ولى به نقد و بررسى حاكم اشاره اى نمى كند و ياد آور نمى شود كه تمامى متنهايى كه نسبت نارواى شرب خمر را به على(ع) مى دهند از نگاه حاكم, ساخته و پرداخته خوارج هستند.
د. گذشته از اين كه سيوطى قضاوت شخصيتهاى بزرگ اهل سنّت را در باره حديث غريب واحاديث مضطرب ناديده گرفته و بدون هيچ گونه مرجّحى, زننده ترين وجه را از بين وجوه مختلف اين روايت برگزيده است, گواهى تاريخ و رواياتى را كه اهل سنّت در باره مصونيّت على(ع) از آلوده شدن به شراب, حتى پيش از تشريع حرمت آن آورده اند, ناديده گرفته است.
حسن بصرى مى گويد:
(عثمان بن مظعون و ابوطلحه و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سهيل بن بيضا و ابودجانه درمنزل سعدبن ابى وقاص گرد آمدند و او بعد از صرف غذا براى آنان شراب آورد. على بلا درنگ از جا بلند شد تا جمع آنان را ترك گويد. در آن هنگام,عثمان سخنانى را مطرح كرد و على (ع) فرمود: خدا لعنت كند شراب را. به خداوند سوگند چيزى را كه عقلم را زايل كند و باعث خنده تماشاگران شود… نخواهم آشاميد. على(ع) مجلس آنان را ترك گفت و راهى مسجد شد. آن زمان, جبرئيل فرود آمد و آيه (يا ايّها الذين آمنوا انّما الخمر و الميسر…) (مائده/91) را همراه آورد. و على(ع) خدمت پيامبر(ص) عرض كرد: نابود باد خمر و شراب, قسم به خدا كه من از دوران خردسالى نسبت به خمر حساس بودم و ضرر و زيان آن را مى دانستم.)32
حسن بصرى پس از نقل روايت يادشده مى نويسد:
(قسم به خداوند كه معبودى جز او وجود ندارد كه على(ع) پيش از تحريم و هيچ زمانى, لب به شراب آشنا نكرد).
و در جاى ديگرى نيز مى نويسد:
(على كسى است كه… شرك در خانه وجود او راه نيافت و شراب لبهاى او را نيالود.)33
هـ. گذشته از اين كه متن روايت مورد بحث, به دلايل گوناگون پذيرفته نيست, رجال سند آن نيز از سوى علماى رجال, توثيق نشده اند, زيرا عطاء بن سائب نزد خاصّه توثيق نشده است و عامه نيز او را جزء كسانى مى دانند كه در اواخر زندگى, قدرت تعقّل وتسلّط بر گفتار و رفتار خود را از دست داد34.
وابو عبد الرحمن سلمى (عبداللّه بن حبيب) توسط بعضى راويان مورد نكوهش قرار گرفته است35. شايد دليل طعن وملامت اين باشد كه ابن حبيب سرانجام با انگيزه مادى و مال پرستى از على (ع) جدا شد و راه عداوت با آن حضرت را پيش گرفت:
(مردى به ابوعبدالرحمن گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه جواب سؤالم را بازگوى؟ آيا دشمنى تو با على(ع) از آن روزى شروع نشد كه على مالى را تقسيم كرد و به تو و خانواده ات چيزى نرسيد؟ در جواب گفت:
حال كه مرا به خدا سوگند داده اى, آرى چنين است.)36
سعدبن عبيده مى گويد:
(ميان حيّان و ابوعبدالرحمن سلمى درباره على(ع) سخنانى رفت و ابوعبد الرحمن روى به حيان كرد و گفت: مى دانى كه چه عاملى دست مولايت على را در خون ريزى باز گذاشته است؟
حيان گفت: چه چيز؟
عبداللّه گفت: ما شنيده ايم كه پيامبر به اصحاب بدر فرمود هر كارى را كه مى خواهيد انجام دهيد, زيرا خداوند شما را آمرزيده است. يا سخنى به همين مضمون.)37
اظهار نظرهاى يادشده كه نشان دهنده بدبينى و دشمنى عبداللّه بن حبيب با على(ع) است, بيقين اعتبار روايات را درمورد شخصيت على(ع) لرزان مى سازد و در عوض, احتمال ساختگى بودن روايت مورد بحث را تقويت مى كند.
و. پرهيز بخارى (ت 256) ومسلم ( ت 260) از نقل روايت سلمى, دليل ديگرى بر ساختگى بودن و بى اعتبارى اين روايت است. علاوه بر اين نيز اضطراب و چند گونگى متن روايت, ناسازگارى آن با تاريخ و روايات ديگر, متهم بودن راوى به دشمنى با على(ع) و…, سبب شده است تا اين دو محقّق, حديث سلمى را طرد كنند, زيرا خود مسلم مى نويسد:
(هر آنچه را كه در كتابم [صحيح مسلم] آورده ام, به حجت و دليل تكيه دارد وهر چه را دورافكنده و نياورده ام نيز بر اساس دليلى بوده است.)
و نيز مى نويسد:
(كتابم را در اختيار ابو زرعه رازى قرار دادم و هر روايتى را كه او ضعيف دانست, فرو انداختم و آنچه را او صحيح و واجد دليل تشخيص داد, نقل كردم.)38
با توجه به تبحّر سيوطى درعلم حديث شناسى, ضعفها و اشكالها و نشانه هاى ساختگى بودن اين روايت, بيقين بر وى مخفى نبوده است, ولى متأسفانه تعصّب و عناد, قلم او را اين گونه به جريان انداخته و سند بدنامى وى را به دست خودش, تدوين كرده است. آرى از كسى كه مى گويد:(يكى از نشانه هاى جعلى و ساختگى بودن حديث اين است كه راوى رافضى (شيعه) و حديث در باره فضائل اهل بيت (ع) باشد)39, انتظارى جز اين نمى توان داشت.

نقد كتاب اسباب النزول القرآنى

اين كتاب از تأليفات دكتر غازى عنايه, از اساتيد دانشگاه (اميرعبدالقادر) مصر است. او نوشته هاى ديگرى در زمينه مسائل اقتصادى دارد كه عبارتند از:
1. الاستخدام الوظيفى للزكاة فى الفكر المالى الإسلامى.
2. اصول الانفاق العام فى الفكر المالى الإسلامى.
3. الاصول العامة للاقتصاد الإسلامى.
4. اصول الميزانية العامة فى الفكر المالى الإسلامى.
5. المالية العامة و النظام المالى الإسلامى.
6. مناهج البحث العلمى.
7. التضخم المالى.
8. تمويل التنمية الاقتصادية.
غزى عنايه, در سال 1407 هـ (1365 ش) كتاب (اسباب النزول القرآنى) را نوشت. هدف مؤلف از تأليف كتاب, تهيه جزوه اى براى دانشجويان دانشگاه امير عبد القاهر بود, تا به عنوان متن درسى مورد استفاده قرار گيرد.
سعى و آرزوى مؤلف در تأليف كتاب اين بوده است كه روش جديدى در اسباب نزول ارائه دهد كه مورد پذيرش همگان قرار گيرد. بدين جهت كتاب را در چهار باب آورده است:
باب اول: تعريف علم اسباب نزول, همراه با مقدمه اى در اهميت شناخت اسباب نزول و سه فصل در تعريف سبب نزول, اقسام سبب نزول و فوايد شناخت سبب نزول.
باب دوم: بحث عموم لفظ و خصوص سبب در سه فصل: عموم لفظ و عموم سبب, خصوص لفظ و خصوص سبب و عموم لفظ و خصوص سبب.
باب سوم: روايات سبب نزول در سه فصل: تعدد روايات در سبب نزول, تعدد سبب با وحدت نازل, و تعدّد نازل با وحدت سبب.
باب چهارم: در آياتى كه سبب نزول خاص دارند. اين باب بيشترين حجم كتاب را به خود اختصاص داده است.
گرچه سعى و آرزوى مؤلّف ارائه كتابى جامع, با روشى جديد بوده است و از اين جهت بايد وى را ستود, امّا كتاب, كاستيهايى دارد:
1. غرض مؤلّف از گشودن باب اول, ارائه تعريفى براى علم اسباب نزول بوده, درصورتى كه اگر تمام اين باب مطالعه شود, به تعريفى از علم اسباب نزول دست نمى يابيم.
2. مؤلّف در صفحه 10 مى نويسد:
(صحابه به واسطه همراهى با پيامبر(ص) و همعصر بودن با ايشان, تخصّص فوق العاده اى در تفسير و فهم دقيق معانى آيات و اطلاع بر اسباب نزول پيدا كردند… كه از مشهور ترين صحابه از ابوبكر, عمر, عثمان و على (ع) مى توان نام برد.)
آنچه مؤلّف در باره على (ع) نوشته و او را از مشهورترين صحابه درتفسير و فهم آيات و… مى داند, كاملا صحيح است و منابع تاريخى بسيارى گواه و شاهد بر ادعاى مؤلّف است, ولى سخن او در باره ابوبكر و عمر و عثمان, گواهى از تاريخ و آثار برجاى مانده ندارد, بلكه نشانه هاى تاريخى, خلاف آن را مى رساند; از جمله:
الف. (شبى عمر از كنار خانه اى مى گذشت كه صداى مشكوكى شنيد. بى درنگ از روى ديوار وارد خانه شد و زن و مردى را ديد كه مجلس شرابخوارى بر پا كرده بودند. عمر به آنان گفت: گمان مى كرديد خدا گناه شما را مى پوشاند؟
مرد در پاسخ گفت: اى عمر! اگر ما يك گناه مرتكب شده ايم تو مرتكب سه گناه شده اى:
اولاً, خلاف قرآن كه مى گويد: (لاتجسّسوا), تجسّس كردى.
ثانياً, خداوند مى فرمايد: (واتوا البيوت من ابوابها), تو از روى ديوار آمدى.
و ثالثاً, خدا مى فرمايد: (وتسلّموا على اهلها), ولى تو سلام نكردى.)40
ب. (روزى عمر با نفس خود سخن مى گفت و از خودش سؤال مى كرد: چگونه اين امّت اختلاف مى كنند در صورتى كه پيامبرشان يكى است و قبله واحدى دارند؟ ابن عباس گفت: اى پيشواى مؤمنان, قرآن بر ما نازل شد و ما قرآن خوانده ايم و مى دانيم در چه موردى نازل شده پس آرايى عرضه مى كنيم و چون رأى پديدار گشت, اختلاف به وجود مى آيد و هر گاه اختلاف آمد, جنگ و قتال رخ مى دهد.
عمر چون اين را از ابن عباس شنيد, او را از خود راند وابن عباس هم رفت. سپس عمر در آنچه از ابن عباس شنيده بود فكر مى كرد تا به اين نتيجه رسيد كه او خوب فهميده, پس دنبال او فرستاد و از او خواست آنچه قبلاً گفته بود دو باره بازگو كند. ابن عباس نيز آنچه در گذشته گفته بود, تكرار كرد.)41
ج. موارد فراوانى در تاريخ ثبت شده است كه عمر قادر به شناخت حكم الهى از قرآن نبود, يا حكم خدا را نمى دانست يا آيه را از ياد برده بود. از آن جمله: عمر خواست زنى را كه بچه شش ماهه آورده بود, سنگسار كند.
على(ع) فرمود: خدا در قرآن مى فرمايد مدّت حمل و رضاع و از شير گرفتن او سى ماه است. چون مدت فصال و از شير گرفتن او دو سال است پس امكان دارد مدت حمل او شش ماه باشد.
بااين بيان على(ع), عمر دست از سنگسار كردن زن برداشت و گفت:
(اگر على نبود, عمر هلاك شده بود.)
3. مؤلّف در صفحه 14 پس از تقسيم آيات به دو دسته (آياتى كه سبب نزول خاص دارند و آياتى كه سبب نزول ندارند) مى نويسد:
(اين تقسيم, منافات با سخن امام على (ع) ندارد كه فرمود: (واللّه ما نزلت آية الاو انا اعلم فيم نزلت…) و نيز با گفتار ابن مسعود كه گفت: (واللّه ما نزلت آيه الا و انا اعلم فيم نزلت و فيمن نزلت و اين نزلت), ناسازگارى ندارد, زيرا آنان اين سخن را بدان جهت گفته اند كه مردم براى فرا گرفتن علوم قرآنى به ايشان روى آورند و سخن آنان درمقام مبالغه و بزرگ نمايى بوده است و نمى توان نتيجه گرفت كه همه آيات, سبب نزولى خاص داشته اند, چنانكه نمى توان گفت صحابه به تمام اسباب نزول واقعى علم داشته ا ند.)
آنچه مؤلّف در مورد علم على(ع) به اسباب نزول گفته, ناشى از نگرش سطحى وى به جايگاه علمى آن حضرت است. نويسنده فردى چون على ابن ابى طالب را در كنار ساير صحابه و همانند آنان پنداشته و از مدارك تفسيرى ومنابع روايى كه نشانگر وسعت دانش آن حضرت به معارف قرآنى است, چشم بسته است.
4. در بحث (راه شناخت سبب نزول),دليل علما براى شناخت سبب نزول را سه چيز مى داند:
1. روايت پيامبر .
2. روايت صحابه.
3. روايت تابعين.
اين كه غازى عنايه, روايت پيامبر(ص) را از راههاى شناخت سبب نزول به شمار مى آورد, سخنى بسيار نيكوست به شرط اين كه از ملاكهاى سبب نزول و اعتبار سند برخوردار باشد. اما اين كه در باره روايت صحابه مى نويسد: (اگر سخنى از صحابه درباره سبب نزول آيات رسيد, آن سخن معتبر است و به عنوان سبب نزول معتبر به شمار مى آيد) خدشه دار است, زيرا:
1. دليلى نداريم كه سخن صحابه به صرف صحابه بودن معتبر باشد و مصون از خطا.
2. دربين صحابه كم نبودند اشخاصى كه جعل و تحريف حديث مى كردند و علاوه, بسيارى از صحابه,ثقه نبودند.
امّا روايات تابعين كه مؤلف به عنوان سومين راه شناخت سبب نزول ياد مى كند, گر چه مستند به صحابه باشند, پذيرفته نخواهند بود, مگر در صورتى كه از نظر سند و دلالت نيز معتبر باشند و با ملاكهاى سبب نزول ناسازگارى نداشته باشند.
5. مؤلف در صفحه 27 چندين آيه براى اولين فايده شناخت سبب نزول مى آورد كه دو مثال را براى نمونه بررسى مى كنيم :
الف. آيه (و يسئلونك عن المحيض…) (بقره/222). در اين آيه خداوند حكم كرده است تا مردان از زنان خويش در ايام عادت, دورى گزينند (آميزش نداشته باشند) و غازى عنايه براين باور است كه به كمك سبب اين آيه مى توان به فلسفه حكم خداوند پى برد و آن فلسفه اى كه از سبب نزول اين آيه به دست مى آيد, دورى كردن از ضرر ناشى از جماع است.
اولاً به نظر مى رسد مؤلف محترم, اين فلسفه را از خود آيه شريفه (قل هو اذى) به دست آورده باشد.
ثانياً در هيچ يك از منابع و مآخذ مؤلف و تفاسير معتبرى چون تفسير فخررازى, مجمع البيان و… نيز سبب نزولى كه فلسفه حكم را بيان كرده باشد, وجود ندارد.
ب. آيه (والذين يرمون المحصنات…). غازى عنايه از سبب نزول اين آيه خواسته است به فلسفه حكم آيه پى ببرد, در صورتى كه اين آيه اصلاً سبب نزول ندارد, نه در اسباب النزول,نه در لباب النقول,نه در تفسير فخررازى, نه در كشاف زمخشرى و….
سزاوار بود مؤلف محترم براى اين فايده, آيه لعان (والذين يرمون ازواجهم…) را مثال بياورد, زيرا از سبب نزول اين آيه به آسانى مى توان فلسفه حكم لعان را به دست آورد42.
مؤلف در صفحه 29, براى نماياندن دومين فايده شناخت اسباب نزول, به آيه (ان الذين يرمون المحصنات…) استشهاد مى كند, در صورتى كه سبب نزول اين آيه, اشكالهاى بسيارى دارد كه علامه طباطبايى در الميزان آنها را يادآورشده است43.
آنچه مؤلف در صفحه 30 تحت عنوان (ثالثاً: الفهم الصحيح لمعانى القرآن الكريم) آورده است, از جهاتى درخور درنگ است كه در نقد (اسباب النزول) آقاى دكتر حجتى به ذكر آن مى پردازيم.
غازى عنايه در صفحه 46 همين كتاب, همانند بسيارى از پژوهشگران اهل سنّت, براى بحث (عموم لفظ و خصوص سبب) به آيه (و سيجنّبها الاتقي…) (ليل/21) استشهاد كرده و عقيده دارد كه نزول اين آيه در شأن ابوبكر اجماعى است. حتى برخى مثل فخررازى براى اثبات افضل بودن ابوبكر, به آيه شريفه تمسك مى كنند, غافل از اين كه اين روايت معارضى دارد و كسانى همچون واحدى و سيوطى آن را به عنوان اولين سبب نزول آورده اند و آن معارض در باره شخصى است كه در برخى روايات به عنوان (ابا الدحداح) معروف است.
علاوه, در سند اين روايت, شخصى به نام (عبداللّه بن زبير) وجود دارد كه اين شخص در كتابهاى رجال توثيق نشده, بلكه برخى روايات در جهت تضعيف او هستند.
مؤلّف در صفحه 52 تحت عنوان (مثالهايى براى عموم ظاهرى لفظ) آياتى را ذكر مى كند و بر اين باوراست كه, گر چه الفاظ اين آيات عامّ است, اما به واسطه سبب نزول و سياق خاص اين آيات ما پى مى بريم كه اين عامّ, ظاهرى است, نه واقعى و دراين صورت, ديگر ملاك عموم لفظ نخواهد بود, بلكه ملاك و معيار خصوص سبب است. اين ادّعا و سخن مؤلّف, معلول غفلت از چند نكته است:
1. اگر خاص بودن سبب نزول آيه اى, باعث دست برداشتن از عموم لفظ بشود, بايستى موردى براى فرض اول (عموم لفظ و خصوص سبب) باقى نماند, زيرا تقريباً تمام موارد سبب نزول, امور جزئى خارجى به حساب مى آيند.
2. مؤلّف محترم سبب نزول خاص را سؤال جماعتى از يهود, اهل كتاب و… از پيامبر مى داند و در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه سبب نزول عام بايد سؤال تمام يهوديان, پيمان شكنى همه يهوديان و… بوده باشد و در اين صورت, مؤلف نمى تواند مثال براى عموم لفظ و عموم سبب ذكر كند, زيرا بعيد مى نمايد كه سؤال تمام مسلمانان يا سؤال تمام يهوديان به عنوان سبب نزول آيه ذكر شده باشد.
براى نمونه سبب نزول آيه (ويسالونك عن المحيض…) كه مؤلف آن را سبب نزول عام مى دانند, عبارت است از سؤال مسلمانان از پيامبر در كيفيت برخورد با حائض (دراسباب النزول واحدى, سائل, زنان انصار هستند و در روايتى, ابوالدحداح) و مسلماً طبق مبناى مؤلف, اين سبب نزول خاص است, نه عام.
گويا غازى عنايه از آيات, براى بيان سبب نزول استمداد مى جويد, زيرا در غير اين صورت, از هيچ سبب نزولى نمى توان (طبق مبناى مؤلف) عموم را به دست آورد.

نظرى به اسباب النزول, اثر سيد محمد باقر حجّتى

اسباب النزول نوشته استاد دكتر سيد محمد باقر حجّتى ازجمله تحقيقهاى ارزشمندى است كه نويسندگان معاصر درباره علوم قرآنى تدوين كرده اند.
مؤلّف در سبك و ترتيب اين كتاب اظهار داشته اند كه (بايد اين كتاب را كتابى جدا ومستقل و نبشتارى متفاوت تلقى كرد.) وى مى نويسد:
(اين كتاب, داراى سيستم و ترتيب ويژه اى است كه محصول صرف فرصتهاى طولانى است و نگارنده رنج و كوشش و تلاش مربوط به آن را بر خود هموار ساخته, تا گام نخستين را در اين زمينه بردارد, چرا كه علاوه بر آراء اهل سنت, نظريات شيعه نيز در آن منعكس شده است و مى تواند پاسخ گوى نيازهاى فريقين درزمينه مسائل مربوط به (اسباب نزول) باشد.)
نگارش اين كتاب, در رمضان 1405 هـ (1363) پايان پذيرفته و تا كنون بارها به زيور طبع آراسته شده است.

روش مؤلف در ترتيب مطالب

دكتر حجّتى مطالب كتاب را اين چنين سامان داده است:
تعريف سبب نزول, اقسام آيات قرآن, كتابهاى تأليف شده در اسباب النزول, بحثى مفصل در باره اقسام اسباب نزول, مسائل اسباب نزول, فوايد اسباب نزول, ملاك بودن عموم لفظ يا خصوص سبب, وجود شبيه به سبب نزول خاص در آيات عامى كه فاقد سبب نزول خاص هستند, مصادر اسباب نزول و تعابيرى كه بازگو كننده اسباب نزول باشند, ذكر اسباب متعدد درمورد يك آيه, ايجاد دگرگونى در تعبير مربوط به اسباب نزول, وحدت سبب و تعدّد نازل.و در پايان فهرست جامعى از آيات, احاديث, آثار, اشعار, نامهاى اشخاص, گروهها, كتابها, نوشتارها, امكنه و جايها و منابع و مصادر.

امتيازها

مطالعه آثار ديگر پژوهشگران در زمينه اسباب نزول و مقايسه آنها با اثر ارزشمند استاد, خواننده را به اين نكته رهنمون مى سازد كه اثر استاد امتيازها و ويژگيهايى دارد كه به اختصار,يادآور مى شويم:
1. تلاش در فراهم آوردن مطالب متنوع.
2. شرح گويا و روشن مسائل اسباب نزول.
3. رجوع به منابع اوليه و معتبر ـ جز در مواردى اندك.
4. وجود پاورقيهاى مفيد و ضرورى.
5. ارائه فهرست جامع و كاملى كه خواننده را در دستيابى سريع به محتواى كتاب يارى مى دهد.
6. نقد و بررسى اسباب نزول اختلافى مثل شأن نزول سوره هل أتى و آيات 17 و 18 سوره ليل.

كاستيها

با وجود امتيازهايى كه در اثر استاد به چشم مى آيد, كمبودهايى نيز دارد:
1. پرداختن به نقل و ترجمه برخى سخنان, بدون ارائه تحليل و تبيين نقاط ضعف و قوّت يك نظريه.
نويسنده حتى در مواردى كه فلان نظريه شيعه را از ديگران نقل مى كند, بدون هيچ گونه پاسخى از كنارش مى گذرد و اين غفلت و كوتاهى به منتقدان شيعه چنين تلقين مى كند كه اماميه پاسخى ندارد.
شايسته بود كه مؤلّف محترم علاوه بر نقل و ترجمه سخن ديگران, به تشريح نظريات شيعه نيز بپردازد.
2. جاى برخى مباحث چون پيدايش و نگارش اسباب نزول, تكامل علم اسباب نزول و ملاكهاى شناخت و اعتبار اسباب نزول در لابه لاى مطالب كتاب خالى است.
3. در مقدّمه كتاب, يكى از امتيازهاى آن, انعكاس نظريات شيعه و سنّى در مسائل مربوط به اسباب نزول معرّفى شده است, ولى مطالعه و دقّت در مطالب كتاب, بويژه درمسائلى كه مربوط به اسباب نزول است, مى نماياند كه گاه مؤلف در اين مسائل به نقل و ترجمه سخنان اهل سنّت پرداخته و از ذكر نظريات شيعه غفلت ورزيده است.
4. تطويل مطالب, از ديگر اشكالاتى است كه باعث حجم زياد كتاب گرديده است, تا آن جا كه مؤلّف مى نويسد:
(كتاب حاضر, از نظر كميّت چندين برابر مطالبى است كه سيوطى در لباب النقول و اتقان آورده است.)
در مواردى در كتاب, پيش از حد به بيان مثال پرداخته شده و علاوه براين, گاه مسائلى كه ارتباط مستقيم با اسباب نزول ندارند, ذكر گرديده اند.
براى نمونه, استاد بحث (نكات مهم اخلاقى و اجتماعى در آيات افك, سخنان علامه طباطبائى در باره روح و وجه تسميه روح به كلمه و…) را كه ارتباط روشنى با مسائل اسباب نزول ندارند, آورده و اقسام اسباب نزول را به صورت خيلى مفصل,ثبت كرده است.

نكته هايى درخور درنگ

1. در صفحه 36, مؤلّف سخن اهل سنت را درباره نزول سوره هل أتى چنين آورده است:
(اكثر مفسران سنّى نزول اين سوره را بر اساس اخبار مشهور در باره على(ع) مى دانند, مع ذلك متعمداً و خود آگاهانه مصرّند كه آيات سوره داراى شمول نسبت به هر فرد و گروهى است كه از خصوصيات ياد شده بهره اى دارند….)
لحن كلام مؤلّف در اين نوشتار و ردّى كه بر اهل سنت از الغدير نقل كرده, چنين مى نمايد كه مؤلّف برخلاف اهل سنت, بر اين باور است كه آيات سوره نسبت به ديگرانى كه داراى آن اوصاف متعالى (يادشده در آيه) هستند, شمول ندارد! در صورتى كه اعتقاد به عدم شمول آيه,پيامدهايى دارد:
* بر خلاف مبناى مشهور است كه عموم لفظ را ملاك مى دانند.
* بر خلاف نظريه خود مؤلّف است.
* از ردّ علامه امينى و مصادرى كه ايشان براى ردّ اهل سنت مى آورند, برداشت نمى شود كه علامه و ديگران درصدد اثبات ملاك بودن خصوص سبب هستند.
* اگر توجّه شود كه اهل سنّت همانند اين تعبير را در باره آيه شريفه (وسيجنّبهاالاتقى الذى يؤتى ماله يتزكّى) دارند, معلوم خواهد شد كه در اين جا هم لجاج و تعمّدى در كار نبوده است, چرا كه به اعتقاد اهل سنّت آيه (سيجنّبها الاتقي…) در شأن ابوبكر نازل شده و ذيل همين شأن نزول نيز گفته اند كه ملاك عموم لفظ است. بنابر اين, اصرار مفسّران اهل سنّت از روى عمد و عناد نيست, آنچنان كه استاد اظهار كرده است, بلكه از جهت ملاك دانستن عموم لفظ است.
2. بسيارى از پژوهشگران قرآنى (حتى استاد در صفحه 75) اولين فايده شناخت اسباب نزول را دستيابى به فلسفه و علت حكم در آيه بيان مى كنند, ولى متأسفانه مثال و نمونه اى ارائه نمى دهند و ارائه ندادن نمونه اين توهّم را براى خواننده به وجود مى آورد كه مؤلّف, فايده اى را بيان كرده كه وجود خارجى ندارد. مؤلّف مى توانست به سبب نزول آيه لعان اشاره كند, زيرا از سبب نزول اين آيه استفاده مى شود كه حكم الهى به لعان, به خاطر مشكلات و پيامدهاى منع از قذف است.
3. در صفحه 80 پس از بيان فايده دوم, در باره تخصيص حكم به سبب از ديدگاه كسانى كه (ملاك را عبارت از خصوص سبب مى دانند نه عموم لفظ) سخنان سيوطى با علامت تعجب آورده شده است:
(آيات ظهار كه در آغاز سوره مجادله آمده است, سبب نزول آن عبارت از ظهار اوس بن صامت نسبت به همسرش بوده است و حكمى كه در اين آيات مطرح شده است, طبق نظر كسانى كه عموم آيه را (در صورتى كه سبب نزول آن, خاص باشد) ملاك قرار نمى دهند, به اين زن و شوهر اختصاص دارد. اما حكم مردان و زنان ديگر درمورد (ظهار) را بايد [طبق نظر سيوطى] در دليل ديگر اعم از قياس و يا جز آن جست وجو كرد!)
اين تعبير,چنين مى نمايد كه سيوطى عقيده به عموم لفظ ندارد, در حالى كه اندك دقّت و تأمّلى در سخنان سيوطى ما را به اين نتيجه مى رساند كه سخن سيوطى در استفاده از قياس و… برابر مبناى كسانى است كه خصوص سبب را ملاك مى دانند و اين نمى رساند كه خود اوهم خصوص سبب را ملاك مى داند.
سيوطى دراتقان نوشته است:
(كسى كه عموم لفظ را معتبر نمى داند در حكم ظهار مردان و زنان ديگر از دليل ديگرى استفاده مى كند.)
همچنين مؤلّف در پاورقى همين صفحه به استشهاد زرقانى به آيه (مجادله) براى تخصيص حكم به سبب نزول اشكال مى كند و مى نويسد: (چنين استشهادى صحيح به نظر نمى رسد…) با اين كه خود مؤلّف, اعتراف دارد كه زرقانى اين مطلب را برابر نظر كسانى كه ملاك را خصوص سبب مى دانند, ايراد كرده است.
4. در صفحه 82 پس از بيان سومين فايده شناخت سبب نزول: (عدم خروج سبب نزول از حكم آيه درصورتى كه حكم عام آيه,مشمول تخصيص باشد) مثال و نمونه اى ارائه نمى دهد و اين مشكل را متوجّه زرقانى دانسته, مى نويسد:
(زرقانى در در مورد فايده سوم شناخت اسباب النزول, مثال و نمونه اى از آيه قرآن كريم ياد نكرده, بلكه صرفاً به ذكر نمونه اى از احاديث بسنده كرده است.)
مؤلّف يا خود اين فايده را قبول دارد و يا ندارد. اگر فايده را پذيرفته,جا داشت خود نمونه اى براى آن بجويد و اگر نپذيرفته است, آن را رد كند.
5. در بيان فايده چهارم: (وقوف و آگاهى به مدلول صحيح آيات…) ص 82, ايشان بر اين باور است كه نمونه هايى از آيات وجود دارد كه فهم معناى آيه متوقف بر شناخت سبب نزول آيه است. براى نمونه, اولين آيه اى كه مؤلّف ذكر مى كند, آيه: (ولاتحسبن الذين يفرحون بما أتوا…) (آل عمران /188) است و درذيل آن چنين نگاشته است:
(مروان پس از نزول اين آيه مى گفت: اگر به راستى چنين باشد, پس بايد همه ما در قيامت به عذاب الهى دچار شويم, چرا كه تمام ما مردم در چنين حالت روانى به سر مى بريم.[يعنى از كرده ها شادمانيم و بركارهاى انجام نداده, انتظار تشويق از سوى ديگران را داريم].)
دقت و تأمل در سياق آيه, بهترين پاسخ به سخن استاد است, زيرا آيه در باره يهوديان است.
پيش از آيه شريفه: (لاتحسبن الذين…) دو آيه ديگر و جود دارد:
1. (لتبلونّ فى اموالكم و انفسكم و لتسمعنّ من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيراً) آل عمران /186
2. (واذ اخذ اللّه ميثاق الذين اوتوا الكتاب لتبيّننّه للناس و لاتكتمونه فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلاً فبئس ما يشترون) آل عمران /187
هر دو آيه در باره يهوديان است. بنابر اين,يا بايد مثل فخر رازى44 آيه مورد بحث را با توجه به آيه (لتبلونّ فى اموالكم و انفسكم…) معنى كنيم كه چنين معنى خواهد شد:
(يهوديان را كه از اذيت و آزارى كه به مسلمانان كرده اند شادمان شده اند و دوست دارند به سبب كارهاى ناكرده خويش هم مورد ستايش قرار گيرند, مپندار كه در پناهگاهى دور از عذاب خدا باشند. براى ايشان عذابى دردآور مهيّاست.)
و يا اين كه آيه مورد بحث را با توجه به آيه قبلش (و اذ اخذ اللّه ميثاق الذين…) چنين معنى كنيم: (يهوديان را كه از پيمان شكنى با خدا شادمان گشتند و دوست دارند به سبب آشكار نكردن كتاب خدا بر مردم مورد ستايش قرار گيرند….)
دومين آيه اى كه مؤلّف براى اين فايده مى آورد,اين آيه شريفه است:
(ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و آمنوا…) مائده/93
پس از آن مى نويسد:
(عثمان بن مظعون و عمرو بن معدى كرب مى گفتند: شرب خمر مباح است و براى اثبات سخن خود به آيه (ليس على الذين…) استشهاد و استدلال مى كردند, اما اگر آن دو, از سبب نزول اين آيه آگاه بودند, چنين سخنى بر زبان نمى آوردند.)
بلى! اگر آيه را بدون توجه به سياق معنى كنيم, به شناخت سبب نزول نيازمنديم و سبب نزول از برداشت غلط جلوگيرى مى كند, ولى با توجه به سياق, برداشت غلطى نخواهيم داشت و در نتيجه نيازى به شناخت سبب نزول نداريم, چنانكه علامه طباطبايى درالميزان با توجه به سياق آيه مى نويسد:
(پس خلاصه آنچه گذشت اين شد كه مراد از آيه شريفه (و ليس على الذين آمنوا…) اين است كه بر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند نسبت به آنچه از شراب نوشيده اند, و يا از ساير محرمات مرتكب شده اند, حرجى نيست, اما به شرط آن كه علاوه بر ايمان و عمل صالحشان در جميع مراحل واطوار خود, ايمان به خدا و رسول واحسان در عمل را دارا باشند و جميع واجبات را انجام داده و از جميع محرمات پرهيز كنند. با داشتن چنين فضايلى, اگر پيش از نزول آيه تحريم و پيش از شنيدن آن به يكى از پليديها, كه عمل شيطان است, مبتلا شده باشند, حرجى بر آنان نيست و خداى تعالى از گناهان گذشته آنان صرف نظر كرده است…)45
6. در صفحه 169 مؤلّف روايت عبداللّه بن زبير در آيه (فلا و ربك لايؤمنون…) را از اسباب نزولى مى شمارد كه ناقلش با ترديد بيان كرده و آدرس اين روايت را اسباب النزول واحدى بيان مى كند. ولى با توجه دقيق به روايت عبداللّه بن زبير در اسباب النزول واحدى, در مى يابيم كه اين سبب نزول احتمالى نيست, زيرا عبداللّه بن زبير مى گويد: (به خدا قسم من تصور نمى كنم…) ومسلماً واژه (واللّه) باعث مى شود كه سخن عبداللّه بن زبير را صريح در سبب نزول بدانيم, گويا ابن زبير خواسته با يقين و اعتقاد كامل بگويد: من مى دانم سبب نزول آيه چيست, نه اين كه با ترديد و دودلى سبب نزول را ذكر كند.


پی نوشت‌ها:

1. خوانسارى, روضات الجنات, 244/5 ـ 246.
2. واحدى, اسباب النزول, مقدمه.
3. طبرى, جامع البيان, (بيروت), 90/1;طوسى, التبيان, (بيروت), 67/10.
4. همان, 314/1.
5. طبرى, جامع البيان, 47/2; طوسى, التبيان, 76/2.
6. رك: علامه طباطبايى, الميزان, 58/2.
7. رك: همان, 118/3.
8. بيهقى, تاريخ بيهقى, نسخه غنى وفياض 666/.
9. فخررازى, تفسير كبير, 139/13.
10. همان, 208/16.
11. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 88/2.
12. سيوطى, لباب النقول, تحقيق حسن تميم, (داراحياء العلوم, بيروت)/مقدمه;سيوطى, الدرالمنثور, (بيروت)/مقدمه.
13. سيوطى, الاتقان, 107/1.
14. سيوطى, لباب النقول 14/.
15. همان 26/.
16. همان 17/.
17. همان 20/.
18. همان 138/ و 150.
19. همان 24/.
20. همان 67/.
21. همان 95/.
22. همان 32/.
23. محقق, شرايع الاسلام, 196/4.
24. فخر رازى, تفسيركبير, 9 ـ 108/10; فرّاء, معانى القرآن, 270/1.
25. ترمذى, الجامع الصحيح, 5/(كتاب التفسير), حديث 3026.
26. حاشيه تفسيركشاف, 513/1.
27. نورالدين عتر, منهج النقد فى علوم الحديث, (بيروت, دارالفكر) 402/.
28. حاشيه تفسير كشاف, 513/1; سيوطى, الدرالمنثور, 545/2.
29. نورالدين عتر, منهج النقد فى علوم الحديث/ 434; سبحانى, اصول الحديث و احكامه 52/.
30. جصاص, احكام القران, 165/3.
31. حاكم, المستدرك على الصحيحين, 307/2.
32. تفسيرقطّان به نقل از تفسير برهان, 500/1; ابن شهرآشوب, مناقب, 178/2.
33. ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, 96/4.
34. خوئى, معجم رجال الحديث, 144/11 ـ 145; مامقانى, تنقيح المقال, 252/2;نورالدين عتر, منهج النقد فى علوم الحديث 133/.
35. رجال علامه حلّى 193/; مامقانى, تنقيح المقال, 176/2.
36. ابن هلال ثقفى, الغارات, ترجمه آيتى/ 209.
37. همان.
38. عزالدين, مقدّمه شرح النووى بر صحيح مسلم به نقل از مقدمه صحيح مسلم9/.
39. نورالدين عتر, منهج النقد فى علوم الحديث 311/.
40. سيوطى, الدرالمنثور, 93/6.
41. شاطبى, الموافقات, 347/3.
42. واحدى, اسباب النزول 181/.
43. علامه طباطبايى, الميزان, 89/15 ـ 107.
44. فخر رازى, تفسير كبير, 9/131.
45. علامه طباطبايى, الميزان, 12/7.

مقالات مشابه

نقد نظریه نیاز فهم مقاصد قرآن به اسباب نزول

نام نشریهپژوهشهای قرآنی

نام نویسندهسیدمحمدرضا صفوی, فرج‌الله میرعرب

معیارهای تشخیص روایات جعلی اسباب نزول

نام نشریهحسنا

نام نویسندهناصر عابدینی

اسباب النزول سوره آل عمران از مجمع البيان

نام نشریهبینات

نام نویسندهطاهره مختار‌پور

نقد و بررسی روایات اسباب نزول سوره ضحی

نام نشریهحدیث و اندیشه

نام نویسندهحسین محمدی, رسول محمدجعفری

جعل و تحریف در اخبار سبب نزول سورۀ تحریم

نام نشریهحدیث پژوهی

نام نویسندهبدالهادی فقهی‌زاده, محمد برزگر